هدایت شده از - رادیو نجف .
- رادیو نجف -InShot_20250902_140931305_2025_09_02_14_10_51_213.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
_ 📻 _
- بسم خالق پدر امت '
عمریست به میخانه رخ یار ندیدیم ؛
دلداده ولی حضرت دلدار ندیدیم .
- -🗞- -
با صوت روح نواز : بنت ابوتراب .
به قلم : آلأ .
تنظیم : حسنا .
طراحی کاور : طنین .
__ _ _
" کاریازهنرمندان ِگروه ِرسانۀرادیو نجف 📻 " .
-
کسی رو رفیق صدا کردن لیاقت میخواد….
تو با لیاقت ترین آدمی بودی که من
میتونستم رفیق صدات کنم…❤️
پ.ن:
ممنون که همیشه پایه ای رفیق (:
وقتی بهت گفتم بریم فلانجا؟
گفتی رسیدم دم خونتون زنگ میزنم بیا پایین ..
دمتگرم💕
https://eitaa.com/reihaneh_1
«علق قلبک بااللّه فاللّه لا یؤذی احد»
قلبت را به خداوند گره بزن که او هیچ کس را نمی آزارد . . .
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
منو اون رفیقم دو دقیقه بعد از قطع رابطه مون : 😂🤌
لازم به ذکره که دیروز هم گروهی بودیم و بردیم 🤣🤌
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِسعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨
🌱✨
به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش..
-جنابِسعدی-
#چادرت_را_من_سرمیکنم 🌸
#پارت_11
زدم بیرون، باید از خود احسان میپرسیدم اون از همه چی خبر داره! میدونه این سفر .اونم.اینقدر یهویی.چیه .میدونه چه کاسه ای زیر نیم کاسه ست..
تاخونه دایی اینا حدودا یک ساعتی راه بود! تاکسی گرفتم و همزمان با آهنگی که توی گوشم پلی کردم صفحه چتمو با رعنا باز کردم
رعنا کجایی..
به ثانیه نکشید سین کرد و جواب داد: هرجا یار باشه😂
پوزخندی نثارش کردم و نوشتم:
_هر هر...
باید ببینمت، حالم بده
مثل همیشه گفت : ساعت 8 همون کافه همیشگی..بیا ببینم باز چیشده
_اوکی..
گوشی رو خاموش کردمُ ذهنم رو سپردم به آهنگِ توی گوشم...
چندبار پشت سر هم زنگ آیفون رو زدم تا بالاخره باز شد! بیخیال آسانسور شدمُ پله هارو دوتا یکی کردم تا برسم طبقه سوم... در باز بود و زندایی داشت سرامیک هارو تِی میکشید تند سلام کردم و بدون طول و تفصیل گفتم:
_ احسان کجاست؟
✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸
❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد
https://eitaa.com/Alae_19
آلاء 🇵🇸🇮🇷🇱🇧
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ 🌱✨ به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش.. -جنابِسعدی- #چادرت_را_من_س
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨🌱✨
🌱✨🌱✨
🌱✨
به هرکس نتوان گفت شرح قصه ی خویش..
-جنابِسعدی-
#چادرت_را_من_سرمیکنم 🌸
#پارت_12
_احسان کجاست؟؟
زندایی متعجب لبخندی زد و گفت:
_سلام الهه جون..
احسان ؟ مگه خبر نداری..با دوستاش چند روزی رفته کرمان
ایششش ِ نسبتاً بلندی کشیدم و گفتم
_ زندایی احسان که نیست! مامان و بابا هم درست جواب منو نمیدن... شما جواب بده قضیه این سفر کربلا چیه؟؟
_قضیه نداره عزیزدلم!
قراره چند روزی بریم زیارت
کلافه نفسم رو محکم و باصدا بیرون دادم و گفتم: اینکه قراره پیاده بریییم، اینکه قراره ده روز از کار و زندگی بیوفتیییم، اینا چیه؟؟؟
اصلاً کی برنامه این سفر رو ریخته که گفته من باااااید بیام؟
زندایی لیوان شربتی روی میز روبه رویم گذاشت و گفت:
_ اینکه اربعین بریم زیارت پیشنهاد داییت بود! که حرف دل همه بود..ولی اینکه کی اجبار کرده رو...نمیدونم
(پرشزمان)
_وااای رعنا دارم دیوونه میشم!
هیچکس درست درمون جوابمو نمیده، بابام کلید کرده که تو باید بیای...
_ خب برو.. چند روزی اب هوات هم عوض میشه!
با چشمان گرد شده گفتم:
رعنا...من اصلاً به محرم ُ چمیدونم اینجور چیزها اعتقاد ندارم، بعد تو میگی پاشو برو؟؟؟
جا قحطه مگه برای اب و هوا عوض کردن!؟ منو باش اومدم با کی مشورت کنم من اگر میخواستم برم اون طاهری بدبختو ضایع نمیکنم که😒
_خب حالااا ناراحت نشو...
راستی زنگ زدی احسان، چی بهت گفت؟؟
✏️به قلم فــــ.شـــیــن بانو🌸
❌هرگونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد
https://eitaa.com/Alae_19