هزاران چشم تر ؛ آن دست ها را ؛
خدا هم آنقدر آن دست ها را ؛
چه خاکی بر سر این خاک می شد ؛
نمی بوسید اگر این دست ها را ؛
حَـنین ؛
هزاران چشم تر ؛ آن دست ها را ؛ خدا هم آنقدر آن دست ها را ؛ چه خاکی بر سر این خاک می شد ؛ نمی بوسید ا
می آمد باز سقا ، مشک بر دوش ؛
بدون دست اما مشک بر دوش ؛
کسی آیا گمان می کرد ، یک روز ؛
کشد لب تشنه دریا ، مشک بر دوش ؛