#روایتِحزنُحماسه/اول
یکی از آرزوهای بچگیم داره خط میخوره، دیدار با شما...
همیشه فکر میکردم وقتی دانشجو بشم میام بیت برای دیدار با شما. منم مثل خیلیهای دیگه با خودم فکر میکردم اگه دیدمتون چی ازتون بخوام؟ انگشتر یا چفیه؟ یا اینکه تو نماز شبتون به اسم دعام کنید؟
همه این آرزوها یک شبه با آتیش اشقیا دود شد...
اما ممنونم که دعوتم کردی.
دارم میام دیدار دانشجویی. میام و میگم ای پسر فاطمه منتظر شماییم و چشم انتظارت میمونم تا وقتی از زیارت جدتون برگشتی همه این غمهای این چندماه پیش خودتون و امام رئوف گریه بشه ای عزیزِ کربلایی...
سلامِ کلی دلتنگ باهامه که باید برسونم بهتون؛ آقای همه...
اینجا جاییه که وصال و فراق به هم گره خورده و هرچی به لحظه دیدار نزدیکتر میشم قلبم مضطربتر میشه...
هدایت شده از مالادا | مائده زارعی
نه آقا جان شما تهران را ترک نکردید، خودتان را به یادگار گذاشتید.
|@miimzarei