eitaa logo
علویهٔ کاتب.
138 دنبال‌کننده
680 عکس
84 ویدیو
6 فایل
مستِ نجف/دانشجوی مملکت/جان‌فدا/بسی امیدوار/عشق‌کتاب‌وچایی/ادای نویسنده ها رو درمیارم *فن رسمی نادر ابراهیمی *علاقه‌مندم چیزایی که یاد میگیرم رو به اشتراک بذارم🫴🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_prl1lj&b
مشاهده در ایتا
دانلود
مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم - حافظِ/ نسخۀ حسود
کف خیابون/ شبِ۱۴۳🇮🇷🤍
شب شهادت امام حسن جانمه و می‌خوام یه متنی که دو سه سال پیش ابتدای نویسندگیم نوشتم رو بذارم. و بگم که شروع نویسندگیم با مدد از این آقا بوده💚
یا فاطر بحق فاطمه"سلام‌الله‌علیها"💚 پسر ارشد خاتون جهان آن روزها هفت ساله شده بود. همراه حضرت ابالحسن"ع" و برادر کوچکتر و عزیزش حسین"ع" به مسجد میرفتند. قدم به قدم. با ادب!مثل پدر و مادرشان. قدم هایشان وجبی جلوتر از پدر نبود. به مسجد که میرسیدند همراه ملائک و کائنات و مومنان منتظر خطبه خوانی پدربزرگ بودند. پسر ارشد ابوتراب"ع" هم می‌نشست و با عشق به اسوه زندگی‌اش نگاه می‌کرد. تک تک حرکاتش را به خاطر می‌سپرد. دوست داشت شبیه‌ترین شود به پدربزرگ. که فی‌الواقع شبیه‌ترین هم بود. از همان کودکی. بعد از اتمام خطبه های پدربزرگ همه دور او می‌گشتند؛ پدربزرگ از دریای محبتش به آن‌ها میبخشید و به سوالات و حوائجشان پاسخ می‌داد. حسن"ع" کمی زودتر از پدر، خود را به خانه میرساند. خاتون، پاره تنش را در آغوش می‌گرفت و تقبل اللهی می‌گفت. حسن"ع" با عشق دستان مادر را می‌بوسید و میرفت سراغ متکا های آن خانه ی باصفا. منبری درست می‌کرد شبیه منبر جدش. روی آن می‌نشست و صحبت‌های پدربزرگ و وحی خدا را که کلمه به کلمه اش را حفظ کرده بود با شوق برای خاتون خطابه می‌کرد. خاتون هم پامنبریِ حسن"ع" می‌شد و باعشق گوش می‌سپرد به سخنان پسرش که حقیقتا بیانش مثل پدربزرگ بود. فصیح و بلیغ و گیرا. بعد خطبه های پسر، پدرش ابوتراب"ع" از مسجد رسید و با خاتون از وحی خدا که ابالزهرا"ص" از آن گفته بود صحبت می‌کرد. خاتون با تبسم می‌شنید و پس از آن محبوبش را خبر داد: +ابالحسن"ع" جانم. باخبرم از آنچه فرمودی... ابوتراب"ع" با لبخندی آکنده از تعجب از چگونگی باخبر شدن خاتون پرسید. خاتون فرمود به محبوبش که پسرمان حسن"ع" زمانی که به خانه می آید، از آن‌چه که پدر در مسجد می‌گوید با خبرم می‌کند. باید خطابه اش را ببینی؛ گویا فصاحت پدرم را در لحن کلام حسنم میبینم... ابوتراب"ع" دردانه اش را تحسین کرد و از شوق شنیدن خطبه خوانی‌اش روزی در کنج خانه پنهان شد به انتظار حسنش... حسن"ع"، مثل همیشه وقتی به خانه رسید، با شوق به آغوش مادر رفت و بعد از آن روی منبر مختص خودش نشست. خاتون روبروی حسن"ع" و ابوتراب، پنهانی منتظر بسم اللهِ پاره تن‌شان بودند. حسن"ع" اما انگار مثل روزهای گذشته نبود. کمی به لکنت افتاده بود... خاتون با شگفتی پرسید ای نور دیده ام چرا اضطراب داری؟ +یوماه نگرانی به دل راه نده. احساس میکنم محضر شخص بزرگ و باابهتی هستم. نمی‌توانم مثل همیشه صحبت کنم. ابوتراب"ع" از حائل بیرون آمد. با تبسم همیشگی اش. شتافت به سوی حسنش و با دستان گرم و پرمهرش فرزندش را در آغوش گرفت... پی نوشت: مدینه اما حسود بود. چشمانش نمی‌توانست آن خانه باصفا و اهالی اش را ببیند... یاد روز های خوش ابوتراب"ع" و اهل خانه اش به خیر...💔
وقتی امام حسن"ع" رو یاد می‌کنم، روحم سبز میشه...
🖐🏻✊🏻🖐🏻✊🏻🖐🏻✊🏻
اگه گفتید چی می‌چسبه؟ آفرین چایی
علویهٔ کاتب.
وقتی کتاب می‌خونم، علی‌الخصوص شعر یا ادبیات؛ بیشتر از شخصیت خود کتاب، به احوالات نویسنده فکر می‌کنم.
نهمین کتابِ ۱۴۰۵/تنگسیر اگه دنبال یه رمان ایرانی هستید که داستان متفاوتی داشته باشه و پرکشش باشه، هم حال‌وهوای جنوب ایران رو خوب نشون بده، تنگسیر انتخاب خیلی خوبیه. داستان درباره‌ی زارمحمده؛ مردی که بعد از اینکه حقش رو بالا می‌کشن و هیچ‌کس حاضر نیست ازش حمایت کنه، تصمیم می‌گیره خودش عدالت رو اجرا کنه. از همون‌جا داستان وارد مسیری پر از هیجان، انتقام و درگیری می‌شه. واقعا از یه جا به بعد خیلی نفس‌گیر میشه ماجرا. من که نتونستم تا آخرش کتاب رو زمین بذارم. اگه کتاب‌خون هستید انتخاب خوبیه اما اگه هنوز با این فضا غریبید به نظر من برید سراغ کتابای دیگه.
ما ارباً اربا رو تو روضه‌ها شنیدیم و امروز تو میناب دیدیم...