نشستیم توی ون؛ صدای پس زمینهای که میشنوم اینه:
- کربلا واحد نفر کربلا...
راننده همینطور که وایساده بود منتظر مسافر، گوشیش رو نشونمون داد. رو صفحه قفلش عکس آقای شهید بود...
خیلی ذوق کردیم(:
هرجای دنیا یه سوغاتی داره و سوغات معروف این روزای ایران موشک و پهپادشه.
یکی از جاکلیدی هایی که شکل موشک ذوالفقار بود رو برداشتم و پسربچه نه، ده ساله آقای راننده رو صدا زدم:
- خویه خویه، صاروخ
از خوشحالی چشماش برق زد و تشکر کرد. یه پوستر هم از رهبرای کبیر و شهید و رشیدمون بهش دادم. با ذوق نشون پدرش داد. آقای راننده هم مسافر پیدا کردن رو فراموش کرد و تمرکز کرده بود چجوری پوستر رو بچسبونه به شیشه ماشین. خلاصه که آخر یه جوری وصلش کرد به ماشین و خیالش که راحت شد رفت دنبال مسافر...
- کربلا واحد نفر کربلا واحد نفر...
دیروز/مرز عراق
علویهٔ کاتب.
این کلام مولا رو هر دفعه میخونم و میشنوم، مشعوف میشم؛ مثل دفعه اول💚
من تو را پارهای از خود، بلکه تمام وجود خود یافتم...
علویهٔ کاتب.
این کلام مولا رو هر دفعه میخونم و میشنوم، مشعوف میشم؛ مثل دفعه اول💚
چنانکه اگر رنجی به رسد به من رسیده، و اگر مرگت رسد،
مرگ من رسیده است...
آخه کی میتونه در لطافت و دوست داشتن مثل این ابرمرد باشه.
فاتح خیبر باشی، دشمنات تو میدون جنگ از هیبتت بلرزن ولی در عین لطافت برا پسرت چنین نامهای بنویسی((:🫠🫴🏻