لامپ اتاق رو خاموش و به گوشه های اتاق نگاه کردم به مرور زمان به قاب عکسها و آیینه نگاه کردم و متوجه چیزای عجیبی شدم
بماند که اطراف دیوار گوشه دیده میشد اما خود گوشه دیده نمیشد و انگار محو شده بود، هر چه قدر به قاب عکسها نگاه میکردم انگار چهره های متفاوت و محوی دیده میشد، صفحه ی آیینه به طرز عجیبی تکون میخورد انگار مایعی متحرک در هوا بود
اینکه شاید کاری کردن از تاریکی وحشت داشته باشیم که نفهمیم چه حقایق بزرگی درون آن نهفته!
تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم که اکثر اوقات همه میگن انجام ندید ( خیره شدن به چشمان خود ساعت ۲ و ۳ صبح )
و انجامش دادم در تاریکی مطلق رفتم و در آیینه به چشمام و خودم خیره شدم
هر چه بیشتر میگذشت انگار شخص دیگری درون آیینه بود، نه اینکه ظاهری وحشتناک داشته باشد نه انگار شخص دیگری سعی داشت ارتباط برقرار کند
تنها چیزی که متوجه شدم چشمان ناامیدش بود در حالی که من به خودم خیره شده بودم و خودم همچین چشمانی را در آن وضعیت نداشتم و اون چشم ها مال من نبود..
_ و آن سیگار نصفه برای همان قرار تکمیل نشده بود، همان روزی که هرگز شب نشد، همان شبی که هرگز روز نشد و همان آخرین دیدار..
"چشمانی که هرگز فراموش نمیشوند!"
#Absurd_thoughts
#Picture