به دیوار خیره و در فکر رهگذری بود که چند روز پیش بدون اجازه وارد قلبش شده بود، قلبی که برای قرنها سرد و خاک خورده بود
قلبی که قفلهایش حتی به کمک بمب هم نمیشکستند و او.. و او متوجه شد که شخصی بدون اینکه حتی خودش متوجه شود وارد همان مکان سرد و خاک خورده شده...
او دچار عشقی شده بود که لحظهای از ذهنش کنار نمیرفت و افکارش را رها نمیکرد، عشقی که منطقِ استوارش را از پای درآورده بود!
و بالاخره یک او، ناتان منطقی را در اقیانوسِ احساساتی که هرگز درونش وجود نداشت
غرق کرده بود..
(ولی او فقط یک غریبهی رهگذر بود)
#Absurd_thoughts
#Picture