بعضی وقتا دلم میخواد اینجا کلی از حرفهام رو بنویسم؛ اما با خودم میگم شاید بقیه حوصله نداشته باشن بخونن
ولی میدونید چیه..
اینجا زندان منه و خب من میخوام که بنویسم پس به عنوان یه زندانبان باید بگم زندانیها اینجا نیستن تا راحت باشن پس اگر کسی حوصله نداره باید بگم اینجا زندانه و قرار نیست جوری باشه که زندانیها میخوان..
به طرز عجیبی من میان صفحات کتاب قهوهی سرد آقای نویسنده گیر کردهام و این واقعا عادی نیست
اونم برای منی که پشت سر هم در دنیاهای کتابها میرم
ولی چند روز پیش وقتی داشتم کتاب سگ ولگرد رو میخوندم یهو دیدم اصلا حواسم به کتاب نیست و ناخودآگاه به قهوهی روی میز فکر میکنم، قهوهای سرد روی میزِ قهوهای در خانهای خاک خورده که اصلا وجود ندارن!