گاهی در سکوت غرق میشم؛ نه همیشه در سکوتم
آدما میگن وقتی پیش رفیقاتی خودِ واقعیت میشی، ولی من پیش خانواده خودمم
همه میگن خیلی شیطونی خیلی خوشحالی خیلی میخندی و مسخره بازی درمیاری؛ اما این چیزی نیست که خانوادهام بگن
اونا میگن، ساکتی.. آرومی.. یکم بخند.. حداقل لبخند بزن.. باهامون حرف بزن.. غمگینی..
نه اونا میگن قبلا میخندیدم قبلا هیجان داشتم؛ اما حالا ساکت شده ام، انگار که هیجان و شورِ زندگی در درونم خاموش شده!
سالها میگذرند بزرگ میشوی، ساکت میشوی، کمتر حرف میزنی، کمتر میخندی
این نشان دهنده ی گذرِ جهان و زندگیست
ولی من هیچوقت نمیخواستم گذرِ زندگی همچین بلایی سرم بیاره..!
#Absurd_thoughts
اینکه یهو به خودم میام و میبینم زندگیم شبیه کتاب هامه گاهی.. زیاد جالب نیست چون، همیشه شخصیت اصلی کتابهایی که میخونم خودکشی میکنه!
من رو میترسونه، اینکه متوجه شدم زندگیم فرقی با زندگیِ خانوادهی آیدین نداره..
اینکه روزی خودمان را آتش خواهیم زد، همدیگر را زنده خاک خواهیم کرد، خودمان را در آب حلقآویز خواهیم کرد، در مریضی خواهیم مرد و ...
من میترسم چرا که با آیدین و زندگیاش تفاوتی ندارم، میترسم چرا که میدانم روزی فرار خواهم کرد روزی در آرزوهایم خواهم مرد روزی، روزی برای همیشه خواهم مرد و همچون جسم متحرکی در شهر پرسه خواهم زد!
همانطور که حالا مرا دیوانه میخوانند، آن روز سوجی خطاب خواهم شد.
#Absurd_thoughts