چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
ای در دل من ، میل و تمنا ، همهٔ تو!
وندر سر من ، مایهٔ سودا ، همهٔ تو!
هر چند به روزگار در مینگرم
" امروز همه تویی و فردا همهٔ تو "
شبیه شمع مغروری که میسوزانیام هربار
من از بیمهریات آگاهم اما دوستت دارم
#علیصاحبکار
توهَمانی که دِلَم لَک زَدِه لَبخَندَش را...
او که هرَگِز نَتَوان یافت هَمانَندَش را...