📢📢📢
یکی از اعضای کانال فرستادند👇👇
باسلام وادب دوستان گروه رودرکربلا دعامیکنم وهمراه گروه هستم. ان شاء الله همگی حاجت رواباشید.
#شهداوحضرت_زهراس
✍شیرین بود برایشان تحمل
درد پهلو و...
درد بــازو...
وقتۍ ڪہ آرام زمزمہ مۍ ڪردنــد :
ذِڪـر ِ #یازهــــــرا_س را
🌷شهیدے ڪہ باپهلو وصورت زخمے، پرڪشید🌷
شهید «مرتضی عطایی» در خاطرات خود آورده است: سینه را که باز کردم متوجه شدم که سه گلوله دیگر هم به پشت، ران و پهلو سید ذاکر (محمد سخندان) اصابت کرده است. فکر میکنم علت ذکر «یا زهرا» گفتن مکررش، دردی بود که در ناحیه پهلو احساس میکرد و یاد بیبی دو عالم افتاده بود.
#شهید_محمد_سخندان
شهید «محمد سخندان» یکی از شهدای مدافع حرم اهل استان خراسان رضوی اختصاص یافته است. این شهید جوان مدافع حرم که از طریق لشکر فاطمیون برای دفاع از حرم به سوریه اعزارم شده بود، در تاریخ 15 آبان 1394 در حلب سوریه به قافله شهدا پیوست.
محمد با اسم «سیدذاکر حسینی» به سوریه رفته بود و تا بعد از شهادتش، کسی نمیدانست که ایرانی است.
در بیمارستان حضرت زینب (س) به دنیا آمد. لحظه تولدِ محمد، به خاطر سن کم من، مسئله مرگ و زندگیام مطرح شد. اسم محمد را چیز دیگری انتخاب کرده بودیم اما من خواب دیدم که خانمی پوشیه زده، کنار ضریح بزرگی قرار داشت؛ بچهای را به من داد و گفت: «این بچه پسر است. اسمش را محمد بگذار. ما این بچه را برای مدتی به تو میدهیم و دوباره از تو میگیریم. این بچه مال ماست». در آن زمان فکر کردم که بالاخره هر انسانی روزی دنیا میآید و روزی میمیرد. بعد از شهادتش متوجه شدم که قبل از تولد، سرنوشتش رقم خورده بود.
محمد وقتی کوچک بود، هنگام خواندن قرآن، زیر تمام کلمات مرتبط به شهید و شهادت خط کشیده است؛ آیه را جدا مینوشت و با معنی آن را حفظ میکرد. از بچگی به شهدا علاقه داشت اما اصلا فکر نمیکردم که به این زودی به این قافله بپیوندد. من حتی بعد از شهادتش هم راضی نبودم و بیتابی میکردم. تا اینکه خوابش را دیدم. نکاتی را به من گفت و من مجبور شدم که راضی شوم. الحمدلله الان راضیام. زندگینامه شهدا را که خواندم و برنامههای «از آسمان» را دیدم، به این نتیجه رسیدم که کار و مسیرشان اشتباه نبوده و به کارش راضی شدم.
یک سال بود از زندگی مشترک با همسرش میگذشت. به شهیدان خیلی ارادت داشت و خانهاش پر از عکس شهیدان است. دو برادر خوانده و یک برادر من (شهید غلامعلی رادفر) شهید شدهاند. همیشه میگفت: «مامان! خوش بحالت، تو در آن دنیا شفیع داری و جایگاه خوبی خواهی داشت». میگفت: «میشود دایی مجتبی ما را هم شفاعت کند؟».
در حرم آنقدر گریه کرد که از هوش رفت
از بچگی دوست داشت که من کنارش بنشینم و برایش از حضرت زهرا (س)، امام حسین (ع)، امام علی (ع) و بقیه ائمه بگویم. با بقیه بچهها متفاوت بود. بعد از شهادتش به این نتیجه رسیدم که محمد برای این دنیا خلق نشده بود. ائمه را خیلی دوست داشت. حرم زیاد میرفت. از امام رضا (ع) میخواست که بتواند به سوریه برود. میگفت: «خوش بحال کسانی که سربازان امام زمان (عج) شوند؛ من تلاش میکنم که انگشت کوچیکه اینها شوم.»
به مطالعه زندگی ائمه (ع) خیلی علاقه داشت. کتابهای متعددی از جمله در مورد ظهور امام زمان (عج) مطالعه میکرد. وقتی من بنابر احساس مادریام، با رفتنش مخالفت میکردم، در مورد حوادث منطقه از جمله یمن و ارتباط آنها با ظهور امام زمان (عج) برای من صحبت میکرد.
در ایام فاطمیه لباس مشکی میپوشید و صبح از خانه بیرون میرفت؛ نمیدانم کجا میرفت. خودش هم چیزی تعریف نمیکرد؛ شب میآمد، نماز و قرآن و دعایش را میخواند و میخوابید. دوستانش تعریف میکردند که وقتی روضه حضرت رقیه (س) و حضرت زهرا (س) خوانده میشد، محمد خیلی گریه میکرد. حتی وقتی در حرم حضرت زینب (س) این روضه خوانده شده، از هوش رفته است.
با فاطمیون اعزام شد؛ کسی نمیدانست ایرانی است
دانشجوی سال دوم رشته طراحی صنعتی و نقشهکشی بود اما به دلیل فعالیتهای بسیج مشروط شد. دانشگاه را به دلیل اینکه به نظام و جنگیدن علاقه داشت رها کرد. میگفت: «من نمیتوانم کار پشت میزنشینی را به عهده گیرم». به دوستش گفته بود اگر نگذارند سوریه بروم، به عراق میروم و از آنجا برای رفتن به سوریه اقدام میکنم.
با فاطمیون اعزام شده بود. طبق صحبتهای همرزمانش قبل از شهادت، در سوریه خیلی کار و فعالیت میکرده؛ مثلا ظرفها را میشسته است. همرزمانش میگفتند «تو عملیات رفتهای و روز سختی را پشت سرگذاشتهای؛ نمیخواهد کار کنی؛ بیا و استراحت کن». اما شهید قبول نمیکرده و میگفته: «ما همه سرباز حضرت زینب (س) هستیم و اجرمان را از بی بی حضرت زینب (س) میگیریم».
دوست داشت بیشتر زمانش را با رزمندگان فاطمیون بگذراند. میگفت: «فاطمیون خیلی مظلوم هستند». در منطقه به بچهها گفته بود: «میشود شبیه حضرت زهرا (س) و مثل خوابی که دیدهام، به سبب جراحت در ناحیه پهلو به شهادت برسم؟».
ماجرای یازهرا گفتنهای «محمد» پیش از شهادت
در مورد نحوهی شهادتش، گفته میشود در حالی که تازه از عملیات آمده بوده و قصد استراحت داشته، متوجه میشود که شهید مرتضی عطایی و شهید رضا سنجرانی قصد دارند با تعداد کمی از افراد، به عملیاتی مهم و محرمانه بروند؛ فورا از جای خود برخواسته و اصرار میکند که در عملیات شرکت کند. فرمانده قبول نمیکند و استدلال میآورد که شما نیروی جوان و کم سن و سال هستی، ضمن اینکه تازه از عملیات آمدهای و خستهای. اما محمد خیلی اصرار میکند. در نهایت فرمانده او را به مرجع بالاتر ارجاع میدهد که در صورت صدور اجازه از سمت ایشان، او را نیز با خود به عملیات خواهند برد.
محمد فرمانده بالاتر را راضی میکند و رضایت کتبی او را برای فرمانده خود میآورد. طبق فیلمی که شهید عطایی گرفته پنج یا هشت نفر بودهاند که خوشحال و خندان در حالی که شعری برای امام زمان (عج) میخوانند به عملیات میروند. گمان میکنم مقدار زیادی از راه را پیاده میروند و تشنه هم بودهاند. قبل از رسیدن به منطقه، دشمن تیراندازی میکند. چند نفر از نیروها مجروح میشوند و به عقب برمیگردند. تنها محمد، شهید عطایی و شهید سنجرانی باقی میمانند. در همان منطقه دشمن به سمت آنها رگبار میگیرد. این سه نفر هم خود را داخل مزرعه ذرتی که در آن نزدیکی قرار داشته، میاندازند که دیده نشوند.
تصویر گرفته شده از دقایقی قبل از شهادت
محمد رجزخوانی را خیلی دوست داشت و قبل از ورود به منطقه سعی میکند از بچههای سپاه و دیگران رجزخوانی را یاد بگیرد تا در موقع عملیاتها رجز خوانی کند. داخل مزرعه ذرت که بوده شروع میکند به یا زهرا گفتن. شهید سنجرانی به او تذکر میدهد که ساکت باش، دشمن نزدیک و کارت خطرناک است. اما محمد ساکت نمیشود و به یا زهرا گفتنش ادامه میدهد. ضمن اینکه به مرور صدایش دردناک میشود. شهید سنجرانی و شهید عطایی به حالت سینه خیز و به سختی خود را به محمد میرسانند. متوجه میشوند که مچهای دست محمد تیر خورده و به شدت خونریزی میکند. بنابر فیلمی که شهید عطایی گرفته کولهپشتی و جلیقه محمد را در میآورد. زخم دستهایش را میبندند. قبل از اینکه دشمن آنها را احاطه کند حرکتش میدهند که او را به عقب برگردانند اما متوجه میشوند که محمد از ناحیه پهلو تیر خورده و دلیل یا زهرا گفتنهای او هم همین تیری است که به پهلویاش اصابت کرده است. محمد در ظهر روز جمعه 15 آبان در حالی که ذکر یازهرا را تکرار میکرده، به شهادت میرسد.