فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
﷽
#السلام_علیک_یا_امین_الله_فی_ارضه
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله
شب جمعه است هوایت به سرم افتاده
گذرم سوی خیابان حرم افتاده
یک طرف مادر او حضرت زهرای بتول
یک طرف از غم او خیرالامم افتاده
یک طرف آدم و نوح و طرفی ابراهیم
یک طرف روح خدا صاحب دم افتاده
روی این خاک مقدَّس که بهشت است بهشت
رأس ببریده و دستان قلم افتاده
با خودش زمزمه ای داشت غریبانه رباب
حرمله کاش نبیند که علم افتاده
Kumayl-halawaji.mp3
30.32M
شب های جمعه
هم نوا با امیرالمؤمنین علیه السلام :
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ النِّقَمَ
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُغَيِّرُ النِّعَمَ
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ
👈اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ الْبَلاَءَ
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ خَطِيئَهٍ أَخْطَأْتُهَا
﷽
سلام علیکم
بیست هفتمین روز از🌷چله دوازدهم🌷
تلاوت☀️ زیارت امین الله☀️
به نیابت از
بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف
امام خمینی (ره)
همه شهدا و
❣️ شهید محمود رادمهر❣️
#هدیه می کنیم
محضر نورانی
☀️ امیرالمؤمنین علیه السلام☀️
🌹🌹🌹🌹
تلاوت ☀️زیارت آل یاسین☀️
و عرض سلام و ارادت خدمت
☀️امام زمان علیه السلام ☀️
#به_آرزوی_شهادت
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ
فرازی از #وصیت_نامه
اگر در رکاب امام زمان (عج) هزاران بار قطعه قطعه شوم و دشمنانت از شدت کینه مرا بسوزانند و خاکسترم را بر باد دهند و هر بار تو جان دوباره به من بدهی ، باز هم ان جان را در راه دفاع از دینت در رکاب امام زمان ( عج) نثار می کنم ، ولی ننگ زندگی در زیر پرچمی غیر از پرچم #امام_زمان (عج) را روی پیشانی خود نخواهم گذاشت
می گفت: طوری تلاش می ڪنم که
اگر روزی امام زمان(عج) فرمودند:
یڪ فرماندہ توپخانه میخواهم؛
بفرمایند محمود بیاید...
شهید مدافع حرم محمود رادمهر
🔴 مادر شهید #مدافع_حرم محمود رادمهر این روزها مشغول امدادرسانی، نظافت و شست و شوی منازل خانوادههای سیلزده است.
🔻مردم سیل زده در چندین استان، این ایام دلسوزان واقعی خودشون رو بهتر شناختند، البته تا بوده همین بوده، لکن از حافظهها پاک شده بود این ایثارها و خدمترسانیها و بزرگمنشیها.
بچههای بسیجی و انقلابی این چندشبانه روز مردانه ظاهر شدند
❤️ ای جانم، همچین فرشتههایی در عصر ما زندگی میکنند
(عکس: روستای رکنکلا، شهرستان سیمرغ، استان مازندران)
سلطانی گفت: شهید رادمهر علاوه بر توانایی فنی و نظامی پشتکار بسیاری نیز داشت. گاها چندین روز میشد که به دلیل انجام زیاد کارها از امور شخصی باز میماند. او نمیگذاشت که هیچگاه کاری زمین بماند.
وی بیان داشت: مدتی که مترجم و همراه سردار شهید همدانی بودم، ویژگیهای این نیرو را به اطلاع شهید همدانی رساندم. شهید همدانی نیز علاقمند به ایشان شدند و از من خواستند تا نامه ای بنویسم و محمود به سوریه بیاید تا از توانمندیهای ایشان استفاده شود
. محمود در 3 آذر 1359 در شهرستان ساری به دنیا آمد.
(شهید مدافع حرم محمود رادمهر به همراه 12 نفر دیگر از رزمندگان مازندران در منطقه خانطومان به شهادت رسید و پیکر او هنوز به میهن بازنگشته است
بعد از پایان دبیرستان در دانشگاه شرکت کرد و از ابتدا دوست داشت در نظام (ارتش یا سپاه) قبول شود؛ حتی از سوم دبیرستان میخواست وارد نظام شود اما من مانع شدم. او را وادار کردم که به دانشگاه برود ولی او دوست داشت حتما نظامی باشد.
در دانشگاه شهید ستاری پذیرفته شد و اتفاقا رتبه خوبی هم داشت ولی شهریور همان سال دچار مشکل جسمی شد. در آن زمان در جوشکاری کارگر بود و زیر دستگاه جوش، اعصاب یک طرف صورتش فلج شد.
دانشگاه افسری از او تضمین یکماهه خواست تا به کلاسها برسد اما او گفت نمیتواند چنین تضمینی بدهد و نهایتاً نتوانست به دانشگاه شهید ستاری برود.
محمود سال بعد بورسیه دانشگاه امام حسین شد و در دانشگاه علوم و فنون دانشگاه اصفهان نیز پذیرفته و با مدرک فوق دیپلم از آنجا فارغالتحصیل شد
جغرافیای سیاسی در دانشگاه امام حسین ساری پذیرفته شد و از آنجا لیسانس گرفت و در حین تحصیل برای اولین بار در سپاه بهشهر مشغول به خدمت شد، پس از آن به توپخانه نکا منتقل و بعد در خود لشکر و بعد هم در پادگان قدس خدمت میکرد.
همیچگاه از کار و مسئولیتش به مادر و خانواده چیزی نمیگفت: «ما تا آخر نفهمیدیم مسئولیت محمود چیست و هر وقت میپرسیدیم میگفت:«بنّا»!
حتی موقع ثبتنام پسرش در مدرسه به او سفارش کرد که به معلمت نگو من پاسدار هستم و خانمش در فرم مدرسه شغل محمودآقا را «بنا» نوشته بود و بعد به درخواست من شغل آزاد نوشت.
اصلا دوست نداشت کسی بفهمد او یک پاسدار است و هیچ تمایلی به رفتن کلاسهای آموزشی برای کسب درجه و مقام نشان نمی داد
من بعد از شهادت پسرم متوجه شدم که او درجه سرگردی و معاونت عملیات سپاه ناحیه را به عهده داشت و سالها در مناطق کردستان، شمالشرق، گنبد و دشت گرگان، سیستان و بلوچستان،خوزستان، جنوب، بندرعباس فعالیت میکرد.
مادر انگار ثانیه به ثانیه مکالمه آخرشان را به یاد دارد: «وقتی حرف می زد یکدفعه سرش را برمیگرداند و خندید، گفت: «سوریه سرش را برد عقب و آورد جلو خندید و گفت انشاءالله از آنجا یمن و بعد برویم عربستان و حرم خدا را آزاد کنیم» به او گفتم:«بروید انشاءالله خدا پشت و پناه شما باشد»
مادر صبور و قوی محمود هم مانند هر مادر دیگری هرشب منتظر تماس پسرش میماند و به گفته خودش شماره سوریه که روی دستگاه تلفن میافتاد انبساط خاطری در دلش پدیدار میشد: «اکثراً ساعت 11:30، 12 شب زنگ میزد، وقتی میفهمیدم تماس از سوریه است ته دلم انگار یک انبساط خاطری ایجاد میشد و بلافاصله گوشی را برمیداشتم و اول خودم میگفتم:«سلام پسر چطوری خوبی؟» و آخرش هم میگفتم:« انشاءالله با دست پر برگردی مادر.» همیشه میگفت:« مادرجان برای من دعا خیر کن، برای همه دعای خیر کن
دعا بین اقامه و اذان برآورده میشود] میگویم:« خدایا گوشت و پوست و خون در رگهای من و بچههایم نسل در نسل برای توست و هر چه از تو به من برسد راضی هستم.»
مادر از غربت مدافعان حرم میگوید: «بچههایی که با عنوان «مدافعان حرم» در سوریه حضور پیدا کردند از همه لحاظ غریب هستند، نه اینکه اجساد آنها غریبانه آنجا افتاده و به پودر تبدیل شده است، آنها واقعا غریبند، حرف و حدیثها درباره آنها بسیار زیاد است؛ البته بگذارید بگویند، مقام معظم رهبری در مورد این شهدا گفت: شهدای ما قبل از اینکه شهید شوند اولیاءالله هستند، کسی که جزء اولیاءالله است، هیچ وقت دنبال پول و پست و مقام و چیزهای مادی نیست، مانند انسانهای دیگر زندگی می کند، آنها انسان هستند با همسرانشان زندگی میکنند، با بچههایشان زندگی میکنند، تفریحات، خواب و خوراک همه چیز دارند اما در اعتقاداتشان راسخ هستند، بگذارید هر چه میخواهند بگویند.»
وقتی وصیتنامه پسرم را خواندند و او از من خواست جلوی دیگران گریه نکنم تا سبب شادی دشمنان شود دیگر جلوی بقیه گریه نکردم.
گریههای ما نیمه شب است و وقتی تنها هستیم. ما با گریههای خودمان رسالت مدافعان حرم را منتقل میکنیم، ته دلمان سوخته است، فراق فرزند سخت است. فراق اولاد بدترین درد است، من این بچه را در وجود خودم و با تمام نیروی جوانی خودم پرورش دادم، از تمام امتیازات و امکانات خودم گذشتم. من یک مدتی در جهاد کار کردم، در نهضت سوادآموزی کار میکردم، در سپاه همکاری کردم اما از همه اینها به خاطر تربیت بچهها گذشتم.»
مادر ادامه میدهد: «اگر دو نفر عاشق و معشوق میخواهند به هم برسند به هر آب و آتشی میزنند، شهدا و خدا عاشق و معشوق بودند. اینها خودشان را کشاندند تا به لقاالله برسند و سایه نشین عرش خدا شوند