هشت ماه از اين قصه گذشت يك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ايستاده بودند، با لباس سپاه كه يك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از اين تصاوير كسي را مي شناسيد، من ورق مي زدم ديدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضي ها اصلاً قابل شناسايي نبودند، داشتم نااميد مي شدم كه در صفحه آخر عكس محمدرضا را ديدم، با حالت عجيبي در عكس خواب بود و لبهايش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسين، آيا كسي به تو آب داده يا تشنه شهيد شدي»؟ برادر سپاهي گفت: شما مطمئن هستي اين پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم اين محمدرضاي من است. گفت: «پس چرا در اين عكس، محاسن ندارد ولي اين عكس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست مي گفت او شب آخر محاسنش را كوتاه كرد و مي گفت احتمالاً در اين عمليات اسير شوم مي خواهم بگويم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت مي رسد و جنازه او را در قبرستان الكخ مابين دو شهر سامرا و كاظمين دفن كرده اند.
يك روز اخبار اعلام كرد 570 شهيد را به ميهن باز گرداندند، به خودم گفتم يعني مي شود بچه من هم جزو اينها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببينيد محمدرضا بين اين شهدا هست يا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بياورند خبر مي دهند». گوشي را گذاشتم ديدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم كيه» گفت: «منزل شهيد محمدرضا شفيعي» گفتم: بله محمدرضاي من را آورديد. گفت: «مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستيد». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب ديدم پدرش آمد به ديدنم با يك قفس سبز و يك قناري سبز». گفت: «اين مژده را مي دهم بعد 16 سال مسافر كربلا بر مي گردد». آن برادر سپاهي مي گفت: «الحق كه مادران شهدا هميشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده مي دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفيعي را آوردند ولي پسر شما با بقيه فرق مي كند». گفتم: «يعني چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحيح و سالم است و هيچ تغييري نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر مي خواهيد او را ببينيد فردا صبح بياييد تا قبل از تشييع جنازه او را ببينيد
وقتي وارد سردخانه شدم پاهايم سست شده بود، ياد آن روز اولي كه مجروح شده بود افتادم، دلم مي خواست دوباره خودش به استقبال بيايد. وارد اتاق شديم، نفسم بند مي آمد، بعد از 16 سال جنازه اي را از زير خروارها خاك بيرون آورده بودند، بالاخره او را ديدم نوراني و معطر بود، موهاي سر و محاسنش تكان نخورده بود، چشمهايش هنوز با من حرف مي زد، بعثي هاي متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا براي از بين رفتن اين بدن آن را 3 ماه زير آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زير آفتاب كبود شده بود، حتي مي گفتند يك نوع پودري هم ريخته بودند ولي اثر نكرده بود. بعدها مي گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقي با تحويل دادن جنازه محمدرضا گريه مي كرده و صدام را لعن و نفرين مي كرده كه چه انسانهايي را به شهادت رسانده است. خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشييع جنازه شدم
هميشه و در همه حال او را كنار خودم مي بينم، در خواب با او خيلي حرفها مي زنم اين حضور برايم خيلي خاطره انگيز بوده است. در همان زمان جنگ يك عكس كوچكي انداخته بود كه ما يك دانه از اين عكس را در آلبوم داشتيم. دخترم مي گفت: اين عكس با همه عكسهاي محمدرضا فرق دارد، انگار با ما حرف مي زند، پشت عكس را نگاه كرديم، مخصوص يك عكاسي در دزفول بود. به ياد پسرخاله محمدرضا افتادم كه در دزفول كار مي كرد، با او تماس گرفتيم قبول كرد تا عكاسي را پيدا كرده و با صاحب آن صحبت كند. بعد از مدتها عكاسي را پيدا كرده بود ولي صاحب عكاسي راضي نمي شد اين فيلم عكس را بعد از 16 سال به ما بدهد، يا از روي آن تكثير كند. چندين بار رفته بود و پيشنهادهاي زيادي هم داده بود ولي فايده اي نداشت، تا اينكه بار آخر صاحب مغازه با چشماني پر از اشك گفته بود: «چرا به من نگفتيد اين شهيد چه طور شهيدي است»؟ پسرخاله اش گفته بود: «خب اين شهيد هم مثل ديگران مگر فرقي هم مي كند». صاحب مغازه گفته بود: «ديشب در عالم خواب ديدم اين شهيد به يك هيبتي آمد سراغم». گفت: «چرا فيلم من را به اين قمي ها نمي دهي؟ مگر نمي داني مادرم منتظر است»؟ مي گفت: «من از جا پريدم، ديدم بدنم دارد مي لرزد، دويدم داخل عكاسي، 6 عكس بزرگ از اين فيلم چاپ كردم». پسر خاله اش مي گفت: «هر كاري كردم پول نگرفت»، يك عكس هم براي خودش يادگاري برداشت. *
11.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📿کلیپ تصویری صوت، متن عربی و ترجمه دعای هفتم #صحيفه_سجاديه
سفارش مقام معظم رهبری 📿
▪️حاج قاسم سلیمانی می گفت: در جنگ ۳۳ روزه لبنان و اسرائیل، آقا (رهبری) گفتن به بچههای حزب الله لبنان بگو دعای جوشن صغیر بخونن.
🔺از رادیو و تلویزیون حزب الله و منارههای مساجد و حتی کلیساهای ضاحیه جنوب، راه به راه، این دعا هر روز پخش می شد و در نهایت، حزب الله بر اسرائیل پیروز شد!
🤲🏻 در مملکت خودمون بعد از توصیه آقا به خواندن #دعای_هفتم_صحیفه_سجادیه برای برطرف شدن بیماری #کرونا چه اتفاقی افتاد؟؟
❗️چرا پیام آقا تبدیل به پویش نشد!؟
پویش جهانی استغاثه به امام عصر ارواحنا فداه.mp3
498.1K
☝☝☝ـ
🔴 پویش اِستغاثه جهانی طلب مُنجی
🎙حجت الاسلام پناهیان ٩٩/١/١۵
✅ از شب نیمه شعبان تا ۲۳ رمضان.
🌷هر شب به نیابت از یک شهید.
🤲 دعا و اِستغاثه به نیت سلامتی و تعجیل در فَرَج مُنجی عالم بشریت.
🔳 شهید صدر در پاسخ به کسی که به او پیشنهاد داده بود خودش زندگینامهاش را بنویسد:
خون من سرگذشت مرا شرح خواهد کرد، من جز خدمت به اسلام چیز دیگری نمیخواهم و اسلام امروز به خون من محتاجتر است تا شرح حال زندگیام.
#نابغه_ای_که_نمیشناسیم
▪️ ١٩ فروردین، چهلمین سالگرد شهادت شهید صدر
🌸همه دارن از پیرزن ۹۰ ساله بلژیکی حرف میزنن که حاضر نشد دستگاه تنفس رو بهش وصل کنن و گفت "من عمر خودم رو کردم و زندگی زیبایی داشتم، ماسک رو بدید به جوانها"!
🔻اما ما خودمون بسیجیهایی رو داشتیم که وقتی تو جبهه شیمیایی میزدن، در اوج جوانی و سلامت و نه در پیری و سیری از زندگی! ماسک خودشون رو با فداکاری به یه رزمنده دیگه میدادن و خودشون شیمیایی میشدن...
شهید حسین املاکی (قائممقام لشکر ۱۶ قدس گیلان)؛ در عملیات والفجر ۱۰ ماسک خودش رو به یه بسیجی دیگه داد،
شهید داوود دانایی (معاون فرماندهی گردان فجر)؛ هم ماسک و هم چفیه خودش رو در حلبچه به دیگر رزمندهها داد،
و دهها مورد مشابه دیگه...
#عند_ربهم_یرزقون
🚩رهبر انقلاب روز پنجشنبه، ۲۱ فروردینماه مصادف با نیمه شعبان، سالروز ولادت قائم آل محمد(عج) با ملت ایران مستقیم سخن خواهند گفت
💠سخنرانی تلویزیونی رهبر انقلاب ساعت ۱۱ صبح از شبکههای رسانهی ملی و همچنین از پایگاه اطلاعرسانی KHAMENEI.IR و حسابهای اینستاگرام و توییتر این پایگاه به زبانهای مختلف و بصورت زنده پخش خواهد شد
✅ از چالههای #زندگـــی نترسید!
اگر ماشین خوب کار کند و جاده هم
هموار باشد امکان اینکه آدم خوابش
ببرد بیشتر است #ولی اگــــــر جاده
ناهمواری داشته باشد احتمال خواب
رفـــتن کمتر میشود.
👌در زندگـی هم سختی ها احتمال
غافلنشدن از خدا را بیشتر میکنند
زمانیکه خداوند #خـــــیر بندهای را
بخواهد سختیهایی را در زندگیاش
قرار میدهد تا در خـواب غفلت فرو نرود