sajadie.mp3
9.73M
_دعای هفتم صحیفه سجّادیه!
از دعای حضرت زین العابدین (ع) است آنگاه که امر مهمی بر ایشان پیش میآمد یا کار دشواری حادث می شد و هنگام سختی...!🌱,
7.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻به هم رحم کنیم
🔹تو این روزهای سخت اقتصادی
تو این شبِ عیدی به هم رحم کنیم
دست همديگه رو بگیریم
شرایط سختیه
🔹شاید امروز همون امتحانیِ که اگر ازش سربلند بیرون بیایم، خیلی از گرههامون باز بشه
- خدایا !
ما را در برابر اتفاقاتے که
تو حکمتش را میدانے
و ما هیچے ازش نمےفهمیم
صبور کن..🦋
#رزق_شبانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#الّلهُمَّ_عَجِّلْ_لِوَلِیِّکَ_الْفَرَجْ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ محال است چشمانش را ببندد!
🎙 #رحیمپور_ازغدی:
🔹امام حسین (ع) میفرمایند: " لايَحِلُّ لِعَينٍ مُؤمِنَةٍ تَرَى اللّه يُعصى فَتَطرِفَ حَتّى تَغَيِّرَهُ " ( الأمالى ، طوسى ، ص ۵۵ )
🔸اگر مومن، مسلمان واقعی باشد، محال است انحرافات و مفاسدی را که خلاف موازین الهی است ببینید و چشمش را ببندد.
🔹اگر مومن باشی، چشمت را نخواهی بست، پلک نمیزنی، باید بروی وضعیت را تغییر بدهی!
6.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 چند فرازی از دعای مکارم الاخلاق
شهید عبدالرحیم حقیری، دوازدهم مرداد ماه 1342، در شهرستان جویبار چشم به جهان گشود. پدرش عزیز، کشاورزی می کرد و مادرش سکینه نام داشت. ایشان تا پایان دوره متوسطه در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند و دیپلم گرفت و سپس مدتی در تعمیرکار خودرو کار می کرد و در سال 1362 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. به عنوان پاسدار خدمت می کرد. این شهید گرانقدر نهم اردیبهشت ماه 1368، در اهواز به شهادت رسید. پیکر وی را در روستای کهنک تابعه شهرستان دماوند به خاک سپردند.
مادر شهید عبدالرحیم حقیری می گوید
ما در مازندران زندگی میکردیم. رحیم متولد سال ۴۲ بود. او در همه حال کمک و همراه من بود و با وجود داشتن ۴ دختر و ۶ پسر، با رحیم صمیمیت بیشتری داشتم.
وی از ویژگیهای شخصیتی و اعتقادی شهید حقیری گفت و افزود: رحیم به اندازهای مهربان و دلرحم بود که حتی از لقمه دهان خود برای کمک به فقرا میکاست. نماز اول وقت و انس با قرآن که جای خود دارد.
مادر شهید از علاقه وافر پسرش برای شرکت در میدان حق علیه باطل میگفت و با چشمانی خیس، از آن روزها اینگونه روایت میکند:
«پسرم به دلیل کار و ثبتنام در جبهه، مدتی را درکنار برادرش در دماوند زندگی میکرد و این دلیلی برای دیدار کمتر بین ما بود. گرچه با فرستادن نامه، ما را از حال خود با خبر میکرد. من که سواد خواندن نداشتم بنا بر این خواندن نامهها بر عهده پدرش بود.
تا زمانی که در کنار ما در روستا بود، از هیچ کمکی کوتاهی نمیکرد. تا اینکه نوبت به دیدار آخر رسید.
شبی در ماه رمضان برای ادای نماز به مسجد رفته بودم. بعد از بازگشت به خانه، با سفره آماده افطار روبرو شدم و این در حالی بود که چهره پسرم از نورانیت میدرخشید و لباس رزم بر تن داشت. هر چه از او در این خصوص پرسیدم فقط پاسخ داد که سماور و چای آماده است و شام را نیز برایت فراهم کردهام.
فردای آن روز به میدان جنگ اعزام شد و این آخرین دیدار من با فرزندم بود».