می تَوان در سِنِ کَم مانند یک انسان پیر؛
قامَتی خَم، دستِ لَرزان، دَردِ بسیاری کشید.
رک بگویم از همه رنجیده ام
از غریبه و آشنا ترسیده ام
بیخیال سردی آغوش ها
من به آغوش خودم چسبیده ام:)
دلم میخواهد شکسته های قلبم را جمع کنم و سرپا بایستم
اما هرگاه بلند میشوم محکم تر زمین میخورم. حالا جانی برایم باقی نمانده...:)