از چرخـِش روزگار دگر سیر شدم
از روز و شبم خـَسته و دلگیر شدم
مرگم نمی گیرد سراغی از مـَن . .
به گمانش ك جوانم ، بخدا پیر شدم :)!
دوست داشتم معلم انشای تو بودم؛
و دوستت دارم را املا بگویم...
و هی بپرسم تا کجا گفتم؟
تو بگویی: دوستت دارم:)
تو همانی که به درد دل من درمانی !
همچو خونی که درون رگ من پنهانی !
تو همانی که برای تن دلخسته ی من
قرص سنگینی و آرامش بی پایانی :)
به دلتنگی قسم دردی شبیه درد دوری نیست؛
که جانت میرود هر لحظه اما زنده میمانی...:)