پنجرهای بودم
پنجرهای بیهوده بر دیوار خرابهای
که هرگز کسی نفهمید
به کدام طرفش نگاه میکند:)
روزگار عوض شد!
مثل دفتر های قدیمی بودیم...
دو به دو باهم؛هر کدام را که جدا میکردند آن یکی هم جدا می شد؛
حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد:)
کاش میشد سرنوشت خویش را، از سر نوشت،
کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت،
کاش میشد پشت پا زد برتمام زندگی....
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت...:)