ــ احتمالا.. الان تو خاک ایران بودیم!
ــ در حال رد شدن از پیاده رو بود.. که قطرات خون کف خیابان، پاهایش را وادار به ایستادن کرد..
ــ پروانهی سفید رنگ قشنگی، توی هوا چرخی زد و روی مزارش نشست..
ــ او نباید خاموش میماند، اما انگار.. کسی، روی شعله هایش خاک ریخته بود، خاکی سرد، از جنس خاموشی..
•••
در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم
تا در این ره چه کند همت مردانه ما
“رهی معیری”
https://eitaa.com/joinchat/2966225848Cc1fb5cbfd5