Amir Empire
مازوخیسم دارم ازینا میبینم
بمتن بوده داشته مراقبت میکرده
رد و پای گلی هم گاتهام بارون زیاد میاد
هدایت شده از شبهایحوّا.
زمان، برای من به کُندی میگذرد. به سردیِ جای خالیِ گرمیِ نفسهایش فکر میکنم، به تمنای چشمانش، به امدادگری دستانش. از او دور شدهام. نه. خودم را دور کردهام. در تمام طول روز بیش از چند کلمه، آن هم در قالب صحبتهای معمولی و سطحی با کسی حرف نزدهام.
غیر از این هم از بنده لبخند میبینند و نمیدانند که جانم چقدر پریشان است، چنان هم متظاهر و ساکت هستم که فراموش کردهاند رنج میکشم و پیر میشوم.
جوانیام دارد حیف میشود.
اصلا من هیچ، اما کاش همگی در روزگار دیگری میزیستیم، ما همگی حیف بودیم.
-اواخرروزهایعادی،پیشازمرگ.