eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدانم برای بار چندم است که شماره سامان را میگیرم، این دفعه هم خاموش است مثل دفعات قبل، موزیک آسانسور دیوانه‌ام میکند و هزار جور فکر مختلف در مغزم پرواز میکند، نمیدانم این پسر چه بلایی سر خودش آورده؟ درب آسانسور باز میشود و من مانند دیوانه ها از آسانسور بیرون می‌پرم و به سمت واحد سامان می‌روم، کفش هایش دم در است. درب را میکوبم و صدای قدم هایش را که به سمت در می‌آیند میشنوم. درب را باز میکند و چشم هایم به چشم هایش گره میخورد، چیز عجیبی در آن چشم ها می‌بینم که بعد این همه سال ندیده بودم چشم هایش سرخی عجیبی داشت و انگار درحال سوختن بود. لحظه ای به چشمانم خیره شد و بعد بدون هیچ حرفی از راهرو گذشت و به سمت آشپزخانه رفت. من هم راهرو را طی کردم و اولین چیزی که حس کردم بوی شدید سیگار بود، اما سامان هیچوقت سیگار نمیکشید، نمیدانم این ۳ روز که از هم دور بودیم چه بر سرش آمده. خانه مانند بازار شام از هم پاچیده بود و هرچیزی به طرفی پرتاب شده بود، خانه انگار روح‌اش را از دست داده بود و همه چراغ های خانه به جز یک لامپ خورشیدی در آشپزخانه خاموش بودند. روبه‌روی اوپن آشپزخانه می‌ایستم، سامان روی صندلی میز ناهارخوری نشسته بود و روی میز یک لیوان قهوه بود که اگر داغ بود باید در مقابل سردی خانه بخار می‌کرد اما خیلی سردتر بود. از حال نزارش معلوم بود که تمام آرزوهایش در لجن ناامیدی فرو رفته و او، جز غرق شدن، راه دیگری نمی‌دید. نیم ساعت داشتم دیوانه‌وار زنگ می‌زدم، مبادا که کار دست خودش داده باشد. ولی وقتی وارد شدم، دیدم نه، فقط مشغول رنج بردن از خودش است. تیپ و قیافه‌اش… آه، چه تصویری از فروپاشی! میخواستم جوری از خلسه‌ای که در آن فرو رفته بیرون بکشمش با تندی گفتم:«سامان! باز چه مرگته؟ نیم ساعت دارم دیوونه می‌شم از پشت تلفن!» سرش را به سختی بلند کرد. چشم‌هایش… گود افتاده، خسته، اما در عمقشان شعله‌ای خاموش از دردی کهنه موج می‌زد. انگار که جهانی در آن زندانی شده بود و منتظر فریاد بود. به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد، انگار که دنبال چیزی می‌گشت که دیگر وجود نداشت. صدایش، آهنگی خفه و بریده بود، انگار که از اعماق چاه بیرون می‌آمد. به سختی جواب داد: «… هیچی.» دروغ! نفس کشیدن او هم دروغ بود در آن لحظه. این اتاق، این قرص‌های پخش و پلا… قشنگ فریاد می‌زدند که او در آستانه‌یِ سقوط است. من:« هیچی؟ این ریخت و پاش دور و برت یعنی “هیچی”؟» با دست به اطراف اشاره کردم، انگار که می‌خواستم واقعیت تلخ را به رویش بکشم «این قرص‌ها… فکر کردی من نمی‌فهمم داری چه غلطی می‌کنی؟» 1#
وقتی این را گفتم، در چشمانش جرقه‌ای از درد سوخت، اما این بار با خشم آمیخته بود. انگار که حرفم، نه یک هشدار، که یک توهین مستقیم بود. صدای سامان کمی بلندتر شد، اما همچنان لرزش اندوه در آن بود گفت:«غلط؟ تو اصلاً نمی‌فهمی…» و باز هم همان نقطه. همان نقطه که همیشه بحث‌هایمان گیر می‌کرد. نقطه‌ای که او در دنیایِ احساساتش غرق بود و من، در دنیایِ منطقم. نمی‌توانستم اجازه دهم این‌طور خودش را نابود کند. حرفش را قطع کردم، انگار که بخواهم جلویِ ریختن آوار را بگیرم، با لحنی آرام و دلسوزانه گفتم:«چی رو نمی‌فهمم؟ اینکه باز دلت شکسته؟ آره، می‌فهمم. ولی سامان، این دیگه داره از حد می‌گذره! هر بار که اتفاقِ کوچیکی می‌افته، تو انگار که دنیا به آخر رسیده، همین‌طور می‌شی!» نگاهش کردم. لب‌هایش می‌لرزید. انگار که کلمات در گلویش گیر کرده بودند. چه دردی داشت که نمی‌توانست بیان کند، یا شاید نمی‌خواست بیان کند. سامان:«کوچیک؟ تو به رفتن آوا می‌گی کوچیک؟» آوا… درسته، آوا. همان که سه ماه، تمام دنیای او بود. همان که رفتنش، انگار که آسمان شب او را بی‌ستاره کرده بود. رفتنش سخت بود، ولی نه آنقدر که پایان همه چیز باشد. پوزخندی زدم، واقعیتی را که می‌دیدم دردناک بود، چاره‌ای جز گفتنش نبود. با نیش گفتم:«آوا؟ کی؟ همون دختره که انگار هر روزتون با دعوا می‌گذشت؟ همون که رفت و اومدش با تو، مثل موج دریا، بالا و پایین داشت؟ آره، رفتنش حتما سخت بود. ولی نه اونقدر که بخواهی مثل بچه‌ها همه چیز رو رها کنی! خودت رو جمع کن، دلقک!» لحظه‌ای سکوت کرد. چشم‌هایش پر از اشک شد، انگار که حرفم، نه یک واقعیت، که یک زخم عمیق بود. زخمی که دوستش، به جای مرهم، نمک رویش پاشیده بود. سامان با صدای پر بغض گفت:«تو… تو هیچ‌وقت نفهمیدی. هیچی نفهمیدی! فقط دنبال یه بهونه‌ای که سرزنش کنی!» انگار که تمام دنیایش در حال فرو ریختن بود. حس کردم که حرفم خیلی تند بود، ولی چاره‌ای نبود. گاهی واقعیت، تلخ است و باید گفته شود. رفتم سمتِ میز و قرص‌ها را برداشتم. باید این سم مهلک را از دسترسش دور می‌کردم. من:«سرزنش؟ من دارم حقیقتو بهت می‌گم! این بازی‌های بچه‌گونه دیگه باید تموم شه. آوا رفت. رفتنش حتماً دلیلی داشته. شاید… شاید این رابطه اصلاً به درد تو نمی‌خورد. شاید اون هم فهمیده بود که تو… تو بیش از حد، اسیر احساساتت هستی.» نمی‌توانستم تحمل کنم که شاهد نابودی‌اش باشم. قرص‌ها را در دستم گرفتم و همه را در سطل آشغال خالی کردم. من:«اینا جاشون تو سطل آشغاله. یا اگر دلت برایِ آن “عشق” خیالی تنگ شده، برو و زندگیت رو بساز. نه اینکه با این قرص‌ها، هم خودت رو نابود کنی، هم کسایی که دوستت دارن رو.» به سمت پنجره رفتم و بازش کردم تا هوا عوض شود. هوای سرد بیرون و صدای مداوم باران، انگار که می‌خواستند این سکوت سنگین را بشکنند. برگشتم و نگاهش کردم. او هنوز آنجا بود، در میان آوار احساساتش. چشم‌هایش به من دوخته شده بود، پر از درد، پر از سوال، و شاید… شاید کمی سردرگمی. باران همچنان می‌بارید، گویی که می‌خواست تمام این اندوه را در خود حل کند. 2#
وقتی پنجره را باز کردم رفتم سراغ چایی‌ساز و روشنش کردم تا آب جوش بیاید. در همین حال از داخل کابینت ها دنبال چای کیسه‌ای بودم که صدای خسته ای از سامان در آمد:«میدونی...یه چیزی هست که بهت نگفتم...در مورد آوا...» ناخودآگاه در کابینت رو محکم بستم و به چشم های سامان خیره شدم با نگاه به او فهماندم که ادامه بدهد. شقیقه هایش را مالید و ادامه داد:«چهار روز پیش... حول و حوش عصر بود که تلفنم زنگ خورد، آوا بود، سریع جواب دادم، انتظار داشتم مثل همیشه صدای آوا رو بشنوم اما صدای یه مرد بود که انگار تغییرش داده بودن، مرده گفتش که آوا رو دزدیدن و حاضرن در مقابل ۲ میلیارد تومن مبادله‌اش کنن.» لحظه‌ای یخ کردم. ذهنم قفل کرده بود و به سختی کلمات از دهانم خارج می‌شد. به هر سختی بود گفتم:«چ-چی؟ احمق الان باید اینو به من بگی؟ چهار روز گذشته و تو الان اینو به من میگی؟» سامان آرنجش را روی میز گذاشت و به دستش تکیه داد با ملایمت گفت:« تو همون روز داشتی آماده می‌شدی تا با خونواده‌ات بری مسافرت، نمیخواستم حالت رو خراب کنم یا نگرانت کنم.» با عجله یکی از صندلی ها را عقب میکشم و روی آن می‌نشینم، دستانم را روی موهایم میکشم و طبق عادت مرتب‌شان میکنم حس حال عجیبی دارم نمیدانم چگونه بگویم... یه حس غریب که تاکنون تجربه نکردم. رو به سامان میگویم:«خیلی کار اشتباهی کردی باید بهم می‌گفتی، مثل مشکلات قبلی باهم یه راه حلی جور می‌کردیم. پس این قرصا چی؟ اینا هم برای همین بود؟» کمی لحنم آرام‌تر از قبل می‌شود و کمی احساس عذاب وجدان میکنم به خاطر تندی حرف زدنم، نمی‌دانستم که این چند روز اخیر سامان چه درد بزرگی را تجربه کرده. سامان میگوید:«توی این چهار روز به هر دری که فکر بکنی زدم، با هرکسی که فکرشو بکنی صحبت کردم اما نتونستم همچین پولی رو جور کنم، تصمیم گرفتم خودمو با اینا... خودمو با اینا راحت کنم.» راست می‌گفت چه کسی از یک جوان ۱۹ ساله انتظار دارد که بتواند همچین مبلغی را آماده کند؟ ولی فرار از مسئله... این کاری بود که سامان داشت می‌کرد. لیوان قهوه سرد شده رو‌به‌رویش را برداشتم، بلند شدم و در سینک خالی کردم، در همین حین گفتم:«بهت گفتن که چجوری باید پول رو براشون واریز کنی؟اگه یه شماره حسابه راحت میتونیم بدیم پلیس تا ردش رو بزنن.» سامان پوزخندی زد و گفت:«واقعا دلت خوشه ها! اونا انقدرام احمق نیستن، شماره ولت کریپتو دادن که قابل ردیابی نباشه.» قابل حدس بود خیلی به این قضیه امیدی نداشتم. داشتم ظرف ها را آب می‌کشیدم که ناگهان تلفن سامان زنگ خورد 3#
رفقا خداوکیلی این داستانا رو بخونید اصن چنل برای همین ساخته شده که من متنام رو توش بنویسم، این میم ها و مسخره بازی ها فرعیاته مبادا اینا رو چون طولانین رد کنید بره😐
خدایی نگاه کنید، یهو خیلی رندوم به ذهنم میرسه در این موضوع داستان بنویسم خودمم نمی‌فهمم از کجا میاد
سامان سریع موبایلش را برداشت، چشمانش گرد شد و با لکنت گفت:«ا-این شماره آواست خ-خودشونن!» نفسم برای لحظه ای قفل شد اگر تا الان این ماجرا در حد حرف بود الان همه چیز واقعی تر شد به آرامی گفتم:«جوابشون رو بده، فقط آروم باش.» سامان نفس عمیقی کشید، عرق های پیشانی‌اش را با آستینش پاک کرد و صفحه موبایل‌اش را لمس کرد، موبایل را روی گوشش گذاشت و گفت:«الو؟» -پول رو آماده کردی؟ +نه هنوز نه! اما باور کنید جور میکنم. -به نفعته که سریع تر پول رو آماده کنی. وگرنه ما با جنازه‌اش خیلی کار ها میتونیم بکنیم من به سامان می‌گویم:«بهش بگو دو روز دیگه مهلت بده.» سامان هنوز شروع به صحبت نکرده بود که فرد پشت تلفن گفت:«فرد دیگه‌ای اونجاست؟ مگر ما بهت هشدار ندادیم که به کسی ماجرا رو نگو؟ بازی دیگه تمومه هیچ‌کدوم از شما سه نفر قرار نیست زنده بمونید! چند دقیقه دیگه یکی از افرادم برای تموم کردن کارتون میاد، وقتتون کمتر از اونیه که فرار کنید.» سپس قطع کرد. ضربانم تند شده‌ بود و انگار هیچ‌چیز از اطرافم نمی‌فهمیدم اوضاع سامان از من بدتر بود شروع کرده بود بلند بلند گریه کردن و صدای هق‌هق‌اش خانه را در بر گرفته بود. اما من نمیتوانستم منتظر مرگم بمانم، هیچوقت من همچین آدمی نبودم. نفس عمیقی می‌کشم و چشم هایم را می‌بندم، فکری به ذهنم خطور میکنم و از سامان می‌پرسم:«خونه روبه‌رویی خالیه؟ کسی توش نیست؟» سامان وسط گریه هایش با تعجب به من نگاه میکند، اشک هایش را پاک می‌کند می‌گوید:«آره چطور مگه؟» در پاسخ می‌گویم:«فقط ساکت باش.» سریع تلفنم را برمی‌دارم و با سیمکارت دومم به پلیس تلفن میکنم. -الو اداره پلیس بفرمایید +سلام جناب می‌خواستم یه مورد خشونت خانگی رو گزارش کنم، از خونه روبه‌روییمون صدای جیغ و فریاد میاد طوری که صداش تا وسط کوچه میاد اگه میشه یه مامور بفرستید تا اوضاع رو بررسی کنن +حتما آدرستون رو می‌فرمایید؟ -بله حتما... بعد از اینکه آدرس را گفتم تشکر کردم و تلفن را قطع کردم، سامان میخواست چیزی بگوید و من با دست به‌ او فهماندم که فعلا ساکت باشد. سیمکارت دومم را از توی گوشی در‌ آوردم و از وسط نصفش کردم و در سطل آشغال ریختم. سامان گفت:«الان دقیقا چه غلطی کردی؟» من در پاسخ گفتم:«صبر کن، می‌فهمی خودت، اون یارو آدم ربائه هم همین الانا باید برسه.» لیوان آبی که برای خودم ریخته بودم را سر میکشم و طبق عادت زیر لب "یاحسین" را زمزمه میکنم آب خنک که وارد دهانم می‌شود جان تازه‌ای به جسم خسته‌ام می‌دمد. همزمان با اینکه لیوان را روی میز میگذارم زنگ خانه هم به صدا در می‌آید من و سامان همزمان با هم میگوییم:«اومد!» سامان گفت:«تو همینجا بمون من میرم پایین.» من با عصبانیت می‌گویم:«ساکت شو، جفتمون باهم میریم.» سامان دیگر اصراری نمیکند درب را باز میکنم و باهم از پله ها پایین می‌رویم، سامان جلوتر از من می‌رود و پشت درب می‌ایستد، نفس عمیقی می‌کشد و با اضطراب درب پارکینگ را باز میکند. اولین چیزی که میبینیم هیکل مردی قد‌بلند و عضلانی است، صورتش را با ماسک پوشانده و فقط چشم های بی‌روحی از او پیداست. قبل از اینکه ما سلام کنیم او گفت:«اگر پول رو آماده کردید همین الان تحویل بدید، وگرنه...» سلاح کلت کوچکی از توی جیبش بیرون آورد و مسلحش کرد. وقتی سلاح توی دستش را دیدم انگار چیزی در مغزم سوخت. سایه مرگ را روبه‌روی خود می‌دیدم و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که وقت‌کشی کنم تا پلیس سر برسد. در این افکار بودم که با صدای آژیر به خودم آمدم و از ابتدای کوچه نور قرمز رنگی به چشمانم خورد، لبخند روی لب هایم کش آمد، بسیار به موقع بود. به صورت مرد قدبلند نگاه کردم ابرو های ضخیمش بالا آمده بود، با اخم به ما نگاه کرد و گفت:«پلیس خبر کردید؟ احتمالا خودتون می‌دونین اگه پلیس خبر کرده باشید چه بلایی سرتون میاد.» قبل از اینکه سامان چیزی بگوید من گفتم:«نه باور کنید ما پلیس خبر نکردیم.» مرد قدبلند گفت:«معلوم میشه.» بعد سوار موتورش شد و به سمت انتهای کوچه رفت، وقتی به انتهای کوچه رسیده بود ماموران پلیس جلوی خانه روبه‌رویی درحال تجسس بودند. نفس راحتی کشیدم و درب خانه را بستم و به سامان اشاره کردم که بیا برویم بالا. 4#
وقتی وارد خانه شدیم جو سنگینی حاکم بود. احساس سنگینی داشتیم. روی کاناپه قهوه‌ای رنگ و رو رفته دراز کشیدم، درحالی که داشتم خرت و پرت های روی کاناپه را کنار می‌زدم تا بتوانم راحت‌تر دراز بکشم سامان گفت:«باورم نمیشه نقشه‌ات جواب داد.» نقشه‌ام جواب داده بود، اما مطمئن بودم این تازه اول راه بود و ما وارد داستانی شده بودیم که انتهایش دور تر از تصور ما بود. در حالی که داشتم چشم هایم را می‌مالیدم گفتم:«آره فکر کنم جواب داد، اما این تازه اولشه، مطمئنم می‌فهمن که دستشون انداختیم، اونا برمی‌گردن، مطمئنم.» سامان درحال گشتن توی یخچال بود اما وقتی حرفم تمام شد با نگرانی برگشت سمتم و گفت:«اونا برمی‌گردن... اما ما باید چکار کنیم؟ برگ برنده دست اوناست، آوا، نیرو، اسلحه! اونا همه‌اش رو دارن، اونا هرکاری بخوان میتونن بکنن.» راست می‌گفت، دست برتر با آن‌ها بود، اما ما چکار می‌توانستیم بکنیم؟ اگر از آوا هم صرف نظر می‌کردیم خودمان در خطر بودیم و راه برگشتی نبود. در همین افکار بودم که صدای دینگ پیامک گوشی هردومان همزمان بلند شد. وقتی صفحه گوشی را چک کردم شماره عجیبی بود، چنین شماره‌ای تا بحال ندیده بودم. متن پیامک را خواندم، نوشته بود:«ما می‌دونیم که شما پلیس رو خبر کردین، کارتون رو از همین الان تمام شده بدونین.» این پیامک یک‌جورایی خیالم را راحت کرد. پیش‌بینی همچین چیزی را می‌کردم. سامان سراسیمه آمد و پیامک روی موبایلش را به من نشان داد، دقیقا همانی بود که برای من ارسال شده بود، اما شماره من را از کجا پیدا کرده بودند؟ نمی‌دانم اما چندان چیز عجیبی نیست. باید خودمان را برای بدتر از این‌ها آماده می‌کردیم. به سامان گفتم:«فکرشو می‌کردم، چیز خاصی هم نیست، احتمالا الان سعی میکنن مارو از طریق های مختلف تحت فشار بزارن.» سامان سری تکان داد، از سر و رویش گیجی می‌بارید، هیچوقت توی تصمیم گیری ها اضطراری موفق نبود، همیشه بندهٔ احساساتش بود. به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم، ساعت ۳:۴۳ دقیقه شب بود، پلک هایم داشتند روی هم می‌رفتند. وقتی گوشی‌ام را روی میز گذاشتم، ناگهان خانه در تاریکی فرو رفت. لحظه‌ای بعد، صدای برخورد چیزی سخت به پنجره آشپزخانه، مرا از جا پراند. غافلگیرانه به سمت پنجره دویدم، اما در تاریکی مطلق، به جای آن، با تمام قدرت به دیوار کوبیدم. درد شدیدی در صورتم پیچید و بینی‌ام شروع به خونریزی کرد. همان لحظه برق‌ها وصل شد. وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردم، چیزی ندیدم، اما خون بود که از صورتم سرازیر می‌شد. درحالی که دستمال کاغذی را روی بینی‌ام نگه داشته بودم، سامان با نگرانی پرسید:«یعنی... کار اونا بود؟» با قاطعیت گفتم:«شک نکن!» این همان فشاری بود که پیش‌بینی کرده بودم، یا شاید هم یک نمایش قدرت، اما حرکت بعدی‌شان چی‌بود؟ اصلا نمی‌دانستم... 5#
راستش به نظر من بین همه ماه‌های عنصر آتش ، سجتریس‌ها بیشتر از همه به فکر منافع خودشونن. فکر می‌کنم کلا این ماه‌ها تو هر عنصرشون، بیشتر از بقیه به فکر خودشونن. از نظر احساسی خیلی غیرقابل پیش‌بینی‌ان و در کل سخت میشه اعتمادشونو جلب کرد. سجتریس خیلی تاریک‌تر از چیزیه که به نظر میرسه. این ساین منو یاد جوکر و هارلی کویین میندازه. درواقع پشتِ شوخی و خنده‌هاشون یه شخصیت به شدت بدبین و بدجنس پنهان شده که در خفا واقعا ترسناکه. یه عالمه خشم سرکوب شده دارن که معمولاً یا با یه ظاهر خونسرد و شوخ‌طبع نشونش میدن، یا با یه ظاهر غمگین و افسرده. میتونن به طرز عجیبی آدمای ناامید و افسرده‌ای باشن که به شدت دیدگاه‌های پوچ‌گرایانه و بدبینانه نسبت به زندگی دارن؛ از اون تیپ آدمایی که همیشه و در هرچیزی فقط جنبه تاریکشو میبینن. از نظر احساسی هم به شدت بی‌ثباتن، راستش من دیدم که اصلا غیرمعمول نیست که خیلی خشن و فیزیکی باشن. منظورم این نیست که دائم دارن مشت میزنن یا داد میزنن سر همه، ولی متوجه شدم که پرخاشگری یه بخش بزرگ و پنهان شخصیتشونه؛ ، خیلی راحت موضع دفاعی میگیرن و اگه بخوان، خیلی محکم و با قدرت واکنش نشون میدن. اما بذارید بگم. سجتریس ها بد نیستن. اتفاقا واقعاً مهربون و درک‌کننده‌ان، خیلی هم حمایتگرن ولی هیچ صبری برای احساسات بقیه ندارن. اصلا براشون مهم نیست که از نظر احساسی کنار بقیه باشن، نه از روی بدخواهی، بلکه باید براشکن ارزش داشته باشه تا تایم بذارن. یه نکته‌ای که در موردشون هست اینه که فوق‌العاده باهوشن، در حد نابغه. از اون مدل آدمایی که شب میخوابن و صبح یهو متخصص یه موضوعی میشن فقط چون کنجکاو بودن، ولی اینم معنیش اینه که اغلب فکر می‌کنن همیشه حق با خودشونه.