eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
Amir Empire
وقتی وارد خانه شدیم جو سنگینی حاکم بود. احساس سنگینی داشتیم. روی کاناپه قهوه‌ای رنگ و رو رفته دراز ک
می‌توانستم صدای نفس‌های سامان را از کنارم بشنوم؛ هر دو در سکوت مطلق، خیره به هوای گرگ و میش طلوع بیرون پنجره. خون خشک شده روی صورتم، حس خفگی را بیشتر می‌کرد. هر اتفاقی که افتاده بود، واقعیت را مثل سیلی به صورتمان کوبیده بود. دیگر نمی‌شد انکار کرد؛ ما هدف بودیم. با صدای خسته به سامان گفتم:«واقعا نمی‌دونم باید چکار کنیم، نمی‌خوام بشینم اینجا منتظر حمله اونا باشم.» سامان درحالی که داشت بین وسایل روی زمین دنبال یک لیوان می‌گشت جواب داد:«مگه چکار می‌تونیم بکنیم؟ نه ردی ازشون داریم و نه چیزی. فقط میتونیم منتظر بمونیم ببینیم اونا میخوان چکار کنن.» این هم حقیقتی بود. پوست لبم را میجویدم و به این حقیقت تلخ فکر می‌کردم، هیچ ایده‌ای در مورد چیزی نداشتم، از روی استیصال گفتم:«پلیس چی؟ چرا به اونا زنگ نزنیم؟اونا قطعا می‌تونن حلش کنن!» سامان برگشت و خیره شد به چشمانم و قاطع گفت:«نه! اگه اونا بفهمن پلیس خبر کردیم قطعا آوا رو می‌کشن و بلکه شاید هم خودشون فرار میکنن.» عملا هیچ راهی جلوی پایمان نبود. باید صبر می‌کردیم تا میدیدیم چه میخواست بشود. چشمانم داشت گرم می‌شد که با صدای زنگ گوشی سامان از جا پریدم، فوری گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم:«بزار من جواب بدم.» وقتی جواب دادم صدای خشن و بی‌‌روحی از بلندگوی گوشی پخش شد:«وقتتون تموم شده، برای حل و فصل ماجرا امشب قرارمون ساعت ۹ توی سوله آبی‌رنگ واقع در اتوبان امام‌علی...» آدرس را به خاطر سپردم، تقریبا می‌دانستم کجاست، نه‌تنها من بلکه تقریبا تمام همشهری هایم از آن دور و اطراف تصور خاکستری دارند. وقتی قطع کرد سامان با نگرانی گفت:«چکار کنیم؟ به اینا اصلا نمیشه اعتماد کرد قطعا قراره بکشنمون! امیررضا جون مادرت یه فکری بکن.» کلمات مثل سیلی به صورتم خورد، واقعا نمی‌دانستم باید چکار کرد ولی یک چیزی را می‌دانستم، گفتم:«اونا آدرس اینجا رو بلدن، اگه بخوان بکشنمون همینجاهم میتونن بکشن، باید یه فکری بکنیم.» تمام صبح را بیدار ماندیم. نقشه کشیدیم، بحث کردیم، دیوانه‌وار به هم ریختیم. نزدیک ظهر بود که بالاخره تصمیمی گرفتیم. تصمیمی که شاید احمقانه‌ترین و در عین حال تنها راه پیش رویمان بود. 6#
۱.قربانت مشتی ۲.باورت میشه واقعا با صدای بلند خوندمش ۳.عشق منی
اولا ممنون نظر لطفته منکه میدونم همه این تعریف ها رو یه نفر نوشته ولی نمیتونم ثابت کنم
Amir Empire
همشو خودت نوشتی
نه داش دیگه در این حدم نه😂
نه جدی نه
وای
فوبیا گرفتم نکنه کسی فکر کنه تو ناشناس از خودم تعریف میکنم
مرتضی خدا لعنتت کنه