Amir Empire
مژه هام داره میریزه لعنت به باعث و بانیش
چندمین باره دارم اعلام میکنم؟
کلا در حال ریختنه
نمیدونم چرا ولی خیلی رو اعصابمه
آره اره فقط جوری نزن که بره تو چشت کور بشی اشک بریزی چون اشک پاکشون میکنه
شبا که میخوای بخوابی یکم بریز رو نوک انگشتت بزن به مژه هات البته برای ابرو و مو هم جواب میده
-
ابرو هامم داره میریزه
اگه بتونم اوکیه
Amir Empire
باهوش ترین طرفدار سیدی سینک
سانسور کردنم عالیه😂😂😂😂
پیام بالایی رو یادم رفته سانسور کنم
Amir Empire
لباس های خودم را پوشیده بودم و آماده بودم که از اتاق بیرون بروم، آوا در حالی که داشت کتابی قطور را و
آن روز گذشت و فردا دوباره راس ساعت ۹ بیدار شدم، طبق معمول بعد از خوردن صبحانه ساعت ۹:۳۰ به اتاق زاهدی فراخوانده شدم.
زاهدی پشت میزش نشسته بود. همان کت قهوهای، همان عینک و همان صورت بیاحساس.
تا وارد شدم گفت:«خب نامهت با موفقیت به مقصد رسید.»
برای لحظهای مکث کردم. «از کجا میدونین؟»
زاهدی خودکارش را روی میز چرخاند.«وظیفه تو انجام دادن بود. وظیفه ما فهمیدنه.»
روی صندلی نشستم، زاهدی پوشهای خاکستری رنگ از کشوی میزش بیرون آورد و مقابلم گذاشت. «ماموریت بعدی.»
پوشه را باز کردم، عکس مردی حدوداً چهل و چند ساله روی صفحه اول بود، موهای جوگندمی داشت و یک عینک زده بود لبخند معمولی بر لبخند داشت، نه شبیه خلافکارها بود و نه شبیه آدمهای خطرناک.
زیر عکس نوشته شده بود:«کامران مرادی»
سرم را بلند کردم. «باید چکار کنم؟»
-«ما محل تحصیل دخترش رو پیدا کردیم، تو باید بری اونجا و تا خونشون تعقیبش کنی، و بعد هم آدرس خونه رو به ما بدی، تا ما مطمئن بشیم فردی که دنبالشیم همین شخصه، خیلی از افرادی که ما باهاشون کار میکنیم هویتشون رو از ما مخفی میکنن.»
گیج شده بودم. «فقط همین؟»
-«آره فقط همین» از جایش بلند شد، و این یعنی جلسه تمام شده بود.
روی کاغذ را نگاه کردم، جایی که باید میرفتم دبستان دخترانه شهید موسوی بود، راس ساعت ۱۲:۳۰.
ساعتم را نگاه کردم، ۱۲:۳۱ بود که زنگ مدرسه خورد و چند ثانیه بعد دختر بچه های دبستانی از مدرسه خارج شدند، چند دقیقه بعد یک ماشین ساینا جلوی درب مدرسه پارک کرد و یک مرد از آن خارج شد، خود مرادی بود، کمی که آنجا ایستاد یک دختربچه که انگار کلاس اول یا دوم بود به سمت او آمد، مرادی دخترش را بغل کرد و درب ماشین را برایش باز کرد و خودش هم پشت فرمان ماشین نشست، نمیدانستم چه چیزی در این مرد غیر عادی است.
وقتی راه افتاد من هم کمی بعد دنبالش راه افتادم، در راه جلوی یک شیرینی فروشی توقف کرد و با دخترش وارد شیرینی فروشی شدند.
از شیشه مغازه نگاهشان میکردم، مرادی یک کیک تولد بچگانه انتخاب کرد و آن را خرید و همراهش یک شمع عدد ۸ هم خرید.
دوباره سوار ماشین شد و به راه افتاد، و من هم پشت سرش.
این بار جلوی یک اسباب بازی فروشی توقف کرد و از آن چیزی خرید اما اینبار نتوانستم خیلی به آن ها نزدیک شوم اما از آنجا هم چیزی خریدند، مشخص بود که یک تولد در راه است.
به همین ترتیب چند جای دیگر را هم سر زدند و نزدیک ساعت ۱۸ به خانه رسیدند، حالا من باید آدرس خانهشان را یادداشت میکردم و به زاهدی تحویل میدادم، بعد از یادداشت به سمت مقر راه افتادم.
زاهدی جلوی درب ورودی مقر منتظرم بود
«آدرس رو بده.»
وقتی کاغذ را تحویلش دادم یک بیسیم از توی جیب کتش بیرون آورد و گفت:«آدرس تایید شد، نیرو ها رو اعزام کنید.»
با تعجب پرسیدم:«برای چی؟»
-«خودت میفهمی»
همان لحظه از گاراژ مقر حدود ۲ مرد با لباس های مشکی و هرکدام یک اسلحه کوچک به دست خارج شدند و سوار یکی از ماشین ها شدند و راه افتادند. با ناباوری به به ماشین ها خیره شده بودم. زاهدی که متوجه حال من شده بود گفت:«وقتی یک قطعه باعث اختلال در کارکرد چرخ دنده های یک سیستم میشه باید قطعه رو حذف کرد. متوجهم که ممکنه الان کمی حالت بد باشه و احساس عذاب وجدان کنی، ولی کارت اشتباه نبوده، با آوا صحبت کن، شاید حالت بهتر بشه.»
من هنوز خیره به غباری که از پشت آن ماشین بلند میشد بودم، آن مرد ها میرفتند که مرادی را حذف کنند، و نه فقط از سیستم، بلکه از صحنه روزگار، و من کمک کننده اصلی بودم!
17#
هرکی نظر نده بیتیاس فنه