eitaa logo
Amir Empire
44 دنبال‌کننده
655 عکس
644 ویدیو
3 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza1389 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Amir Empire
Amir Empire
لباس های خودم را پوشیده بودم و آماده بودم که از اتاق بیرون بروم، آوا در حالی که داشت کتابی قطور را و
آن روز گذشت و فردا دوباره راس ساعت ۹ بیدار شدم، طبق معمول بعد از خوردن صبحانه ساعت ۹:۳۰ به اتاق زاهدی فراخوانده شدم. زاهدی پشت میزش نشسته بود. همان کت قهوه‌ای، همان عینک و همان صورت بی‌احساس. تا وارد شدم گفت:«خب نامه‌ت با موفقیت به مقصد رسید.» برای لحظه‌ای مکث کردم. «از کجا می‌دونین؟» زاهدی خودکارش را روی میز چرخاند.«وظیفه تو انجام دادن بود. وظیفه ما فهمیدنه.» روی صندلی نشستم، زاهدی پوشه‌ای خاکستری رنگ از کشوی میزش بیرون آورد و مقابلم گذاشت. «ماموریت بعدی.» پوشه را باز کردم، عکس مردی حدوداً چهل و چند ساله روی صفحه اول بود، موهای جوگندمی داشت و یک عینک زده بود لبخند معمولی بر لبخند داشت، نه شبیه خلافکارها بود و نه شبیه آدم‌های خطرناک. زیر عکس نوشته شده بود:«کامران مرادی» سرم را بلند کردم. «باید چکار کنم؟» -«ما محل تحصیل دخترش رو پیدا کردیم، تو باید بری اونجا و تا خونشون تعقیبش کنی، و بعد هم آدرس خونه رو به ما بدی، تا ما مطمئن بشیم فردی که دنبالشیم همین شخصه، خیلی از افرادی که ما باهاشون کار می‌کنیم هویتشون رو از ما مخفی می‌کنن.» گیج شده بودم. «فقط همین؟» -«آره فقط همین» از جایش بلند شد، و این یعنی جلسه تمام شده بود. روی کاغذ را نگاه کردم، جایی که باید می‌رفتم دبستان دخترانه شهید موسوی بود، راس ساعت ۱۲:۳۰. ساعتم را نگاه کردم، ۱۲:۳۱ بود که زنگ مدرسه خورد و چند ثانیه بعد دختر بچه های دبستانی از مدرسه خارج شدند، چند دقیقه بعد یک ماشین ساینا جلوی درب مدرسه پارک کرد و یک مرد از آن خارج شد، خود مرادی بود، کمی که آنجا ایستاد یک دختربچه که انگار کلاس اول یا دوم بود به سمت او آمد، مرادی دخترش را بغل کرد و درب ماشین را برایش باز کرد و خودش هم پشت فرمان ماشین نشست، نمی‌دانستم چه چیزی در این مرد غیر عادی است. وقتی راه افتاد من هم کمی بعد دنبالش راه افتادم، در راه جلوی یک شیرینی فروشی توقف کرد و با دخترش وارد شیرینی فروشی شدند. از شیشه مغازه نگاهشان می‌کردم، مرادی یک کیک تولد بچگانه انتخاب کرد و آن را خرید و همراهش یک شمع عدد ۸ هم خرید. دوباره سوار ماشین شد و به راه افتاد، و من هم پشت سرش. این بار جلوی یک اسباب بازی فروشی توقف کرد و از آن چیزی خرید اما این‌بار نتوانستم خیلی به آن ها نزدیک شوم اما از آنجا هم چیزی خریدند، مشخص بود که یک تولد در راه است. به همین ترتیب چند جای دیگر را هم سر زدند و نزدیک ساعت ۱۸ به خانه رسیدند، حالا من باید آدرس خانه‌شان را یادداشت می‌کردم و به زاهدی تحویل می‌دادم، بعد از یادداشت به سمت مقر راه افتادم. زاهدی جلوی درب ورودی مقر منتظرم بود «آدرس رو بده.» وقتی کاغذ را تحویلش دادم یک بیسیم از توی جیب کتش بیرون آورد و گفت:«آدرس تایید شد، نیرو ها رو اعزام کنید.» با تعجب پرسیدم:«برای چی؟» -«خودت می‌فهمی» همان لحظه از گاراژ مقر حدود ۲ مرد با لباس های مشکی و هرکدام یک اسلحه کوچک به دست خارج شدند و سوار یکی از ماشین ها شدند و راه افتادند. با ناباوری به به ماشین ها خیره شده بودم. زاهدی که متوجه حال من شده بود گفت:«وقتی یک قطعه باعث اختلال در کارکرد چرخ دنده های یک سیستم میشه باید قطعه رو حذف کرد. متوجهم که ممکنه الان کمی حالت بد باشه و احساس عذاب وجدان کنی، ولی کارت اشتباه نبوده، با آوا صحبت کن، شاید حالت بهتر بشه.» من هنوز خیره به غباری که از پشت آن ماشین بلند میشد بودم، آن مرد ها می‌رفتند که مرادی را حذف کنند، و نه فقط از سیستم، بلکه از صحنه روزگار، و من کمک کننده اصلی بودم! 17# هرکی نظر نده بی‌تی‌اس فنه
پیر شدم دیگه
زمانی که فکر میکردم این دنیا چیزی برای غافلگیری نداره اینو دیدم
خداوندا امشب عجب شبی بود
«چشم به هم زدیم و شش ماه گذشت؛ عمر تو به قد یک آه گذشت.»
Amir Empire
«چشم به هم زدیم و شش ماه گذشت؛ عمر تو به قد یک آه گذشت.»
https://eitaa.com/AmirModd/6004 بین خیمه، بی تاب شدی رفتی و با سه شعبه سیراب شدی - خدایا
خب از الان روز اول تابستونه. منتظرم بترکونید. د خب بترکونید دیگهههه. از الان میبینم که میخواید یه کارایی رو استارت بزنید ولی با خودتون میگید:«اوووو تا آخر تابستون وقت زیاده.» اما انقدر طولش میدید تا ۳۱ شهریور با چشمان گریان کیفتون رو آماده میکنید که تشریف ببرید مدرسه.
خلاصه حرفم اینه که وقتتون رو تلف نکنید. خودم استاد به فنا دادن بهترین تایم های زندگیم هستم. ولی شما نباشید.
*اگر معتقد به شریعت اسلام نیستید یا مسلمون خیلی معتقد و خوبی هستید این پست به دردتون نمیخوره* یه چیزی تو ذهنمه که خیلی رو مخمه، اینه که خیلی از بچه مسلمون ها تعداد چرا های توی ذهنشون بیش از حده. حالا منظورم چیه؟ منظورم اینه که در مقابل احکام اسلام گارد میگیرن و می‌پرسن: «چرا؟» ولی کسی که یه لول ذهنش بالاتره میگه که:«خب منکه نباید هرچیزی رو بدون دلیل قبول کنم😡 تو میخوای من هرچیزی رو چشم بسته قبول کنم؟😡» اگر این سوال در ذهن شما ایجاد شد تبریک میگم، شما از کسایی که بدون چون و چرا یه دین رو قبول میکنن فهمت بیشتره اما هنوز هم خری‌. چرا؟ چونکه هنوز فرق چیزی که باید با دلیل و عقل بپذیری و چیزی که باید چشم بسته بپذیری رو نفهمیدی. ادامه داره...