eitaa logo
Amir Empire
84 دنبال‌کننده
773 عکس
782 ویدیو
4 فایل
قرارگاه مرکزی حزب مهدویسم. نظرات بنده وحی مُنزَل است. باید بپذیرید. فرماندهی حزب: @Pv_AmirReza13 ناشناس حزب: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ojt5y4&btn=AmirMod
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/AmirModd/7537 کاش ماهم از این معلم ادبیات ها - باید شاهکار بنویسی دیگه😔
https://eitaa.com/AmirModd/7537 دمت گرم مشتی ، خوشحال میشم متنی که دبیر ادبیاتتون خونده و اینطور تعریف کرده رو بخونم . - اوم همین داستان ها که سنجاق هستن. بزار اصلا فایلشو برات بفرستم.
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این برای نیکولا تسلا هم قفله.
Amir Empire
آن روز گذشت و فردا دوباره راس ساعت ۹ بیدار شدم، طبق معمول بعد از خوردن صبحانه ساعت ۹:۳۰ به اتاق زاهد
با صدای تهویه اتاق بیدار شدم، کمی چشم هایم را مالیدم، دوباره روزی را در آن اتاق و وسایل زرد رنگش شروع کردم. حتی وسایلی هم که زرد نبودند با نور زرد مهتابی زرد به نظر می‌آمدند. خیلی زود متوجه صدای ریختن آب روی زمین که از حمام می‌آمد شدم. ساعت را نگاه کردم، 8:40 صبح بود، هنوز بیست دقیقه تا صبحانه و بیدارباش مانده بود. از روی تخت بلند شدم تا آبی به دست و صورتم بزنم. روی میز اشتراکی‌مان، کاغذی تا شده دیدم، کنار میز رفتم و کاغذ را برداشتم رویش نوشته بود: --پرونده: T60-2 سطح زرد درحال تکمیل- ناگهان در حمام باز شد و آوا از حمام بیرون آمد، سرم را بالا آوردم، لباس هایش را پوشیده بود و حوله‌ای روی موهای خیسش انداخته بود. اشاره‌ای به کاغذ روی میز کردم:«سطح زرد یعنی چی؟» آرام پاسخ داد:«یعنی هنوز تصمیم نگرفتن باهات چکار کنن» لبخند تلخی زد. نمی‌دانستم چه چیزی در پیش است، همه‌چیز گیج کننده بود.«الان این خبر بَده؟» در حین این که داشت موهایش را با حوله خشک میکرد گفت:«نه، خبر بد وقتیه که تصمیمشون رو گرفته باشن.» بیش از پیش گیج شده بودم، قطره‌ای از رطوبت روی موهایش رو گونه‌ام پاچید، دستم را روی گونه‌ام کشیدم. به سمت دستشویی رفتم و صورتم را شستم، حالا کمتر خواب‌آلود به‌نظر می‌رسیدم. آوا داشت روی تختش را مرتب می‌کرد. از او پرسیدم:«من درمورد سامان سوالایی دارم.» حتی سرش را بالا نیاورد.«من هم در مورد اون شب توی سوله سوالایی دارم، گرفتی؟» او می‌خواست برای من قانون بگذارد، --اطلاعات در برابر اطلاعات.— چیزی نبود که نتوانم بپذیرم. اما شاید می‌توانستم با یک دروغ آزمایشی چیز های بیشتری بفهمم. «سامان به من یه اسم گفته بود.» این‌بار آوا سرش را به سمت من برگرداند. با چشمانی قهوه‌ای‌ که داد می‌زد که کنجکاو شده به من نگاه کرد. «چه اسمی؟» کاملا شانسی گفتم:«کاوه» آوا انگار که خیالش راحت شده باشد گفت:«داری دروغ می‌گی.» به هدفم رسیدم، همان‌جور که فکر می‌کردم نفوذ آوا در زندگی سامان خیلی زیاد بود. «خب، اون شب توی سوله چرا وقتی بابام و زیردست‌هاش رو دیدی فرار نکردی؟ سمت راستت یه دریچه کوچیک بود که تورو مستقیم می‌برد بیرون سوله، و تو اون دریچه رو دیدی و دو به شک شدی که فرار کنی یا نه. هم وقت اضافی داشتی و هم سرعت عمل کافی رو، چرا نرفتی؟» راست می‌گفت، همان موقع که پدر آوا از انتهای سوله داشت نزدیک می‌شد من آن دریچه را دیدم. «چون‌که سامان دوستم بود، اون نمی‌تونست از اونجا رد بشه، نمی‌خواستم تنها فرار کنم.» لبخند زد، شاید هم یک پوزخند.«نه، تو از تحقیر شدن می‌ترسیدی، از این‌که بقیه بهت بگن ترسو، تو ترجیح دادی وارد بزرگترین خطر زندگیت بشی اما برچسب ترسو بودن روت نخوره. تو از مرگ نمی‌ترسی، تو از باختن می‌ترسی.» برای لحظه‌ای خیلی جا خوردم، شاید راست می‌گفت شاید هم نه. برای چند ثانیه جوابش را ندادم. چیزی در حرفش آزارم می‌داد؛ نه چون مطمئن بودم اشتباه می‌کند، بلکه چون نمی‌توانستم با اطمینان بگویم حق با او نیست با صدای بلندگوی اتاق به خودم آمدم:«رفتار قابل قبول تعاملی ثبت شد.» به نور قرمز کوچک کنار دوربین که درحال چشمک زدن بود نگاه کردم. صدای آوا را شنیدم:«اینجا حتی سکوت کردنمون هم ثبت میشه.» این حرف را با لحن تلخی زد. راست هم می‌گفت. «راستی گفتی کاوه؟ این درست نیست، ولی خیلی نزدیک شدی.» منظورش را نمی‌فهمیدم، اما دیگر حوصله بگو مگو نداشتم، دیگر از اینکه حقیقت از من پنهان شود نمی‌ترسیدم، از این که بخشی از حقیقت را بدانم و بخش دیگر را ندانم می‌ترسیدم، این حقیقت های نصفِ نیمه، از هر دروغی وحشت‌ناک تر بود. 18#
هدایت شده از اتاقکِ تاریک
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اتاقکِ تاریک
خدا انسان رو در خانواده قرار میده تا بقیه امتحانات اللهی براش راحت باشه
پیشته لینک گپ لطفا - https://eitaa.com/joinchat/3017213625Cb9364ebde6
حکومت میخواستی درست کنی چیشد - «اول فکر می‌کردم مملکت وزیر دانا می‌خواهد، بعد فهمیدم شاه دانا می‌خواهد، ولی بعد فهمیدم مردم دانا می‌خواهد.» -امیرکبیر
هدایت شده از ᴀɢɴᴏʀ² 🪨
دوستان چنل سبی خرسه فیل شد از همسایگان و دوستان گرامی صمیمانه تسلیت عرض میکنیم😞🥀 عجب رسمیه ، رسم زمونه قصه درد و باد خزونه میرن چنلا از اونا فقط خاطره هاشون به یاد میمونه🌚