سلام برادر
چه خبر چه میکنی اوضاع تان چطور است
-
سلام دوست عزیز.
اوضاعمان پراسترس و غمناک است و کمی مانده تا سگِ سیاهِ افسردگی گلویمان را بِدَرَد.
شما چطور؟
Amir Empire
با صدای تهویه اتاق بیدار شدم، کمی چشم هایم را مالیدم، دوباره روزی را در آن اتاق و وسایل زرد رنگش شرو
ساعت 8:55 دقیقه صدای بلندگو بلند شد:«برای تحویل و خوردن صبحانه، همه کارمندان راس ساعت 9 به سالن غذاخوری انتهای طبقه سکونتشان مراجعه کنند.» آوا که روی تختش دراز کشیده بود گفت:«هومم، بلاخره سالن غذاخوری رو افتتاح کردن.» هنوز بهخاطر حرف های چند دقیقه پیشاش سردرگم بودم.«تازه افتتاح شده؟ اینجا تازه تاسیسه؟» آوا از روی تختش بلند شد.«آفرین دقیقاً. مطمئنم تو هم دلت نمیخواد دیر برسیم، من میرم توی حمام یونیفرمم رو میپوشم، تو هم همینجا بپوش.» به سمت کمد رفت و یونیفرم مرا به سمتم پرتاب کرد، خودش هم با یونیفرمش به حمام رفت.
به سالن غذاخوری رسیدیم، شبیه غذاخوری های زندان که توی فیلم ها دیده بودم بود. میز و صندلی های زرد و فلزی که پشت سر هم قرار گرفته بودند. دیوار ها خاکستری بودند و پنجرههایی وجود داشت که نور طبیعی را انتقال میداد. صبحانه نان سنگک با تخم مرغ آبپز بود. من و آوا روی دو صندلی که در گوشه غذاخوری قرار داشتند نشستیم.
***
به اتاق خودمان برگشتیم، همان فضای خفه کنندهای که انگار قصد بلعیدن من را داشت. از اینکه مدتی از این اتاق خارج شده بودم خوشحال بودم. هنوز یونیفرمم را عوض نکرده بودم که صدای بلندگو بلند شد:
«امیررضا مهدوی، برای انجام تست سنجش گروهی به طبقه سوم، اتاق 312 مراجعه کنید.»
***
نگهبان درب اتاق 312 را برایم باز کرد، کنار همان اتاقی که با زاهدی ملاقات میکردم. اینبار وارد یک اتاق تقریباً 6*4 شدم، دیوار هایش خاکستری بودند و مهتابی زرد روی سقف، فضای اتاق را جنونآمیز میکرد. وسط اتاق یه میز و چهار صندلی دورش چیده شده بودند. دو پسر و یک دختر جوان دور آن میز نشسته بودند و مشخص بود که آن صندلی باقی مانده برای من است. روی صندلی نشستم، از چهرههایمان مشخص بود که نمیدانیم قرار است چه اتفاقی بیافتد، یک ماموریت؟ یا شاید هم یک تنبیه دست جمعی؟ هیچ چیز از سازمان بعید نبود.
تا روی صندلی نشستم صدای بلندگوی اتاق بلند شد:«شما چهار نفر 15 دقیقه فرصت دارید فردی که دیشب دسترسی غیرمجاز به پرونده های بخش بایگانی داشته رو شناسایی کنید.» به صورت هماتاقی ها نگاه کردم، خیلی چیزی نمیشد تشخیص داد، به جز پسری که پوست سفیدی داشت و هم سن و سال خودم بهنظر میرسید، اضطراب در چهرهاش مشخص بود. اتاق غرق در سکوت بود تا اینکه صدای فردی که روبهرویم نشسته بود بلند شد:«خب، نظرتون چیه که خودمون رو معرفی کنیم، من اسمم سیناست.» به چهرهاش نگاه کردم، پوست سبزه، صورت استخوانی و پراعتماد به نفسی داشت. دختری که سمت چپم نشسته بود و موهای مشکی کوتاهی داشت گفت:«منم اسمم نازنینه.» و پسر سمت راستم درحالی که با انگشتش روی میز ضرب گرفته بود گفت:«منم نویدم، اسمم نویده.» نوبت من بود، من هم محتاطانه گفتم:«من هم اسمم امیررضاست.» هنوز جملهام تمام نشده بود که هر سه نفر، انگار که بهشان برق وصل شده باشند با تعجب به من خیره شدند. سینا با همان تحکّم گفت:«تو همون امیررضایی؟» نوید بلافاصله اضافه کرد:«همونی که از قضیه سوله زنده بیرون اومده بود؟» با بُهت سرم را تکان دادم. انتظار داشتم نازنین هم چیزی بگوید اما او فقط نظارهگر اوضاع بود.
19#
Amir Empire
ساعت 8:55 دقیقه صدای بلندگو بلند شد:«برای تحویل و خوردن صبحانه، همه کارمندان راس ساعت 9 به سالن غذاخ
سینا شروع به صحبت کرد:«خب باید بفهمیم کی دسترسی مجاز داشته، نوید، تو اینکار رو نکردی؟» نوید با لرز گفت:«ن-نه من اصلا اون ساعت ت-توی اتاقم بودم!» به سینا دقت کردم، دست راستش را زیر چانهش گذاشته بود، اما دست چپش را از زیر میز تکان نمیداد. نازنین به آرامی گفت:«قرار نیست ثابت کنیم خودمون نکردیم. باید بفهمیم کی کرده.» سینا با حالت معترضانه گفت:«اون خیلی مضطرب بود، بهش مشکوک شدم.» کمکم داشتم متوجه میشدم، نازنین نظارهگر بود، نوید بسیار مضطرب بود و سینا به طرز عجیبی تهاجمی رفتار میکرد. نازنین با همان لحن ادامه داد:«اگر نظر من رو میخواین باید بگم که بهنظر من این فرد کسیه که شب قبل ورودش به سازمان یک نفر از اعضا رو کشت و یکی دیگه رو با مواد منفجره نابینا کرد.» همه نگاه ها به سمت من برگشت، او داشت خیلی واضح به من اشاره میکرد، اما از کجا این داستان را میدانستند؟ به همین زودی اخبار پخش میشد؟ در مخمصه گیر افتاده بودم، سینا با حرص گفت:«ظاهرش همهچیز رو لو میده.» هنوز دست چپش را زیر میز نگه داشته بود، حس میکردم چیزی که میخواهم همان است، خیلی سریع خودکارم را از روی میز برداشتم و به طرف نیمه چپ صورتش پرتاب کردم، اتفاقی که میخواستم افتاد، دست چپش را خیلی سریع برای دفاع از صورتش بالا آورد، روی دستش رد کمرنگی از جوهر آبی دیدم، همان رنگی بود که در نوشتن پرونده ها استفاده میشد. خودکار به ساعد سینا خورد و دوباره روی میز روبهروی من افتاد. سینا با عصبانیت فریاد زد:«چه غلطی کردی؟» با لبخند نگاهش کردم، برایم مهم نبود چه اتفاقی میخواست بیافتد، ناگهان، درب اتاق باز شد و زاهدی وارد اتاق شد.«خب از همتون میخوام که روی کاغذ های روبهروتون اسم فرد موردنظر رو بنویسید و استدلالتون رو هم زیرش بنویسید.» کاغذ را برداشتم و اسم سینا را نوشتم. برگه ها را تحویل زاهدی دادیم، برگه ها را نگاه کرد و شروع به صحبت کرد:«خب، رای هاتون به این صورته، رای سینا: امیررضا...» برایم طبیعی بود، اما همزمان خطرناک هم بود.
«...رای نوید: امیررضا، رای نازنین امیررضا...» اینبار واقعاً خطر را حس کردم. «...رای امیررضا: سینا.» عینکش را جابهجا کرد و گفت:«آقای سینا رستگار، دنبالم بیا.» سینا با ترس فریاد زد:«آ-آخه چرا؟ سه رای بر علیه اون بود!» زاهدی گفت:«همیشه رای مهم ترین ملاک نیست.» دو مرد وارد اتاق شدند و سینا را گرفتند و به زور به طرف درب اتاق میکشاندند، سینا بلند میگفت:«صبر کنین... فقط چون اون اسم منو نوشته؟ این چه جور آزمونیه؟» در این تنش کاغذی از جیب سینا افتاد، رویش نوشته بود:«پرونده T60-2...» قبل از اینکه بتوانم بقیه متن را بخوانم خود زاهدی خم شد و کاغذ را برداشت. این همان شماره پرونده من بود که صبح توی اتاق دیده بودم.
***
به اتاق 60 برگشتم، وارد اتاق شدم، آوا جلوی آینه داشت موهایش را شانه میکرد. وقتی وارد شدم بلند شد و روی تخت نشست.«خب چی شد؟» زیپ یونیفرمم را باز کردم.«هر سه نفر اسم من رو نوشته بودن. اما من اسم سینا رو نوشتم و اون رو بردن.» آوا لبخندی زد:«خوشحالم که برگشتی، پس احتمالا استدلال هات خیلی خوب بوده، با این رویه شاید همیشه سطح زرد بمونی، آخرین باری که سازمان به یه فرد باهوش اعتماد کرد اتفاقات خوبی نیفتاد.»
تا شب به یک چیز فکر میکردم:« اگر سه نفر مرا خطرناک میدانستند و سیستم هم با وجود آن سه رأی حرف مرا پذیرفته بود، شاید ترسناکترین بخش ماجرا این بود که هر دو طرف، چیزی را در من دیده بودند که خودم هنوز نمیشناختم.»
20#