9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونم کی هستی، اما دلم برات سوخت مرد.. :)
𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
ولی دقت کردید امام علی چقدر خفن بوده؟
از این به بعد چند تا از سخن هاشو براتون گلچین کردم میفرستمم..
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه نه الان داره به اون فکر میکنه، نه تو!
𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروفایلی که بهت دادم تا باهم ست کنیم
رو با بقیه ست نکن دختر خوب
𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
❀ 𝐀𝗺𝐢𝐭𝐲 ❀
𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
کلام، آن آینه جادویی احساسات و افکار، گاه شمشیری است برنده که تار و پود زندگی را میدرد و گاه نوری است هدایتگر که راهی به سوی تولدی دوباره میگشاید. در دنیای پرهیاهوی واژگان، برخی چون زهر مهلکی جان را به تباهی میکشانند و برخی دیگر، همچون نسیم صبحگاهی، روح خسته را جانی تازه میبخشند و از نو میآفرینند.
و چه تلخ است آن هنگام که زخمی کلامی بر دل نشیند و تار و پود وجودمان از هم بگسلد. در چنین لحظاتی، چه آرزومند است یافتن دستی گرم و صدایی پر از همدردی که در عمق نگاهش، درک را بخواند و در واژگانش، مرهمی بر زخمهای کهنه بگذارد. باشد که با درک و همدلی، غبار غم از دل زدوده شود و نوری از امید، راه را برای تولدی دوباره هموار سازد.
به نوشتهٔ F ..
یک ماه از آخرین باری که با هم حرف زدیم گذشته است؛
اما هنوز ردّ حضورت از ذهنم پاک نشده ..
در ذهن من دو تصویر از تو زندگی میکند
یکی همان تصویر زیبا و آرامی که گاهی دلتنگش میشوم؛
و دیگری چهرهای سرد و بیرحم که هر بار به یادش میافتم، دل آدم را میآزارد و غمی آرام در دل مینشاند.
تو میتوانستی فقط به من بگویی برو.
همین یک کلمه کافی بود.
لازم نبود برای رفتنم، دلم را زخمی کنی.
گاهی با من طوری رفتار کردی که انگار در سینهام قلبی برای شکستن وجود نداشت
من اما بهترین نسخهی خودم را با تمام عشق به تو تقدیم کردم؛
با همهی صداقت، با همهی مهربانیای که در وجودم داشتم
با این حال، انگار هیچوقت برایت کافی نبودم.
میدونم شاید گفتنش سخت باشد،
اما مطمئنم بیشتر از آن دختر به تو اهمیت میدادم
او وقتی دروغ شنید، رفت؛
اما من، هر بار که از حرفها و رفتارت آزرده میشدم،
باز هم سعی میکردم تو را بفهمم
و سادهدلانه ببخشم
اما با این حال، تو باز هم طرف اونو گرفتی و راحت از من گذشتی.
من برایت طوفانی از محبت آورده بودم،
اما تو بارانِ نمنمِ دیگران را ترجیح دادی.
و من، در سیلِ همان محبت و سادگیِ خودم آرامآرام غرق شدم.
شاید تقصیر من فقط این بود که بیش از حد دوستت داشتم؛
آنقدر که به تو اعتماد کرده بودم،
مثل اعتمادی که به خواهرم دارم،
و آنقدر به حضورت عادت کرده بودم که شبیه یکی از اعضای خانوادهام شده بودی.
تو حتی نمیتوانی تصور کنی چقدر هر روز به تو فکر میکنم و چند بار بیصدا برایت اشک میریزم.
با این حال، به اندازهی تمام همین اشکها
برای تو آرزوی خوشبختی دارم.
حالا کمکم دارم یاد میگیرم که چطور بدون تو زندگی کنم.
و با همهی اینها، هنوز در گوشهای از دلم یک آرزوی آرام باقی مانده است:
شاید روزی، جایی در زندگی بعدی، دوباره بتوانیم همدیگر را ببینیم
نه با دلهای شکسته،
بلکه به عنوان دو دوست وفادارتر و ماندگارتر از گذشته..
ستارهی درخشان من از دور برایت آرزوی خوشبختی و موفقیتت رو میکنم✨.