eitaa logo
❀ 𝐀𝗺𝐢𝐭𝐲 ❀
900 دنبال‌کننده
12 عکس
94 ویدیو
5 فایل
به نام خداوند ستارگان درخشان همه پست ها مال خودت ؛) ━━═━━⊰❀🪷❀⊱━━═━
مشاهده در ایتا
دانلود
<به نام خداوند ستارگان درخشان> امروز، روزِ عجیبی بود؛ انگار جهان تصمیم گرفته تمامِ نورش را، تمامِ گرمایِ مهربانِ خورشیدش را، یک‌جا در حیاطِ خلوتِ قلبِ من و تو بپاشد. پنجره را که باز کردم، هوا آن‌قدر زلال بود که گویی آسمان هم برایِ ورودِ تو به زندگی‌ام، خودش را شسته و آراسته است. در لحظاتِ آفتابی و درخشان امروز، بیش از هر چیز، دستانم را به سوی آن یگانه‌ای بلند کردم که تو را در مسیرِ من قرار داد. من پیش از این، خدایِ مهربان را در میانِ کتاب‌ها و دعاها می‌شناختم، اما امروز او را در چشم‌هایِ تو، در لبخندِ تو و در این آرامشی که به زندگی‌ام بخشیده‌ای، به عینه می‌بینم. شکرگزارِ آن قدرتِ بی‌کرانم که اجازه داد قلب‌های ما، درست در همین روزِ درخشان و پرامید، به هم گره بخورند. می‌دانی؟ من حس می‌کنم امروز، درست در همین لحظه، برای اولین بار چشم به جهان گشوده‌ام. انگار تمامِ روزهایِ پیش از تو، تنها یک خوابِ طولانی یا یک انتظارِ مبهم بوده‌اند و من امروز، با حضورِ تو، تازه متولد شده‌ام. وقتی به کنارت نگاه می‌کنم و می‌بینم که خداوند، تو را به من هدیه داده است، آرامشی در جانم می‌نشیند که کلمات از وصفش قاصرند. چه سعادتی است دانستنِ این‌که قرار است این مسیرِ بی‌انتها را، این جاده‌ی پر پیچ و خمِ زندگی را، دست در دستِ هم و زیرِ سایه‌ی لطفِ پروردگار، تا همان‌جایی که خورشید هر روز طلوع می‌کند، طی کنیم. ورودِ باشکوه‌ت را به سرزمینِ قلبم، به خلوتِ روزهایم، و به تمامِ لحظه‌هایی که از این پس «ما» خواهند بود، تبریک می‌گویم. خدایا، سپاس برایِ این خورشید، برای این هوا، و برایِ وجودِ او که روشن‌ترین دلیلِ امیدِ من است. بمان برایم؛ که بودنت، زیباترین و مقدس‌ترین اتفاقِ تمامِ این سال‌هاست. ‌𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
11 تیر بماند
سپیده‌دم، زیباترین نقاشی خداوند بر بومِ آسمان است؛ زمانی که خورشید با طمانینه، تاریکیِ شب را پس می‌زند و رنگ‌های گرمِ امید را بر سرتاسر جهان می‌پاشد. صبح، فرصتی دوباره است برای شنیدن صدای پرندگان، برای لمسِ گرمای زندگی و برای آغازِ فصلی تازه در کتاب عمرمان. انگار با هر طلوع، جهان به ما می‌گوید: «ببین، دوباره برای شروع آماده‌ای!» ‌𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا نگهدارت مرد قهرمانم ‌𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
او رفت، در حالی که ردایِ سنگینِ مسئولیت بر دوش داشت و ردّ خون بر پیشانی. اما آنچه در این صحنه‌ی آخر، بیش از تیغِ دشمن، جانش را می‌خراشید، صدایِ همهمه‌یِ خیابان‌ها نبود؛ صدایِ شادمانیِ کسانی بود که سال‌ها برایِ آرامش و امنیت‌شان، از خواب و آرامشِ خویش گذشته بود. او به یاد آورد آن ظهرِ داغِ نینوا را؛ وقتی امامِ غریب، در حصارِ نیزه‌ها، به جایِ گریه، لبخندِ تلخِ تنهایی بر لب داشت و صدایِ هلهله‌یِ کوفیان، زخمی عمیق‌تر از تیرها بر پیکرش می‌نشاند. اکنون، در این جغرافیایِ آشنا، همان قصه تکرار شد. او ایستاده در میانِ طوفانِ قضاوت‌ها، با قلبی که تا آخرین ضربان برایِ همین مردم می‌تپید، به تماشایِ رقصِ کسانی نشست که در سوگِ خورشیدشان، چراغ روشن کرده بودند. چه دردناک است، وقتی «سایه» از سرِ خانه برداشته می‌شود و اهالیِ خانه، نه در سوگ، که در هراسِ از آزادیِ خویش، پایکوبی می‌کنند. او رفت، آرام و بی‌صدا، همان‌طور که زیسته بود؛ اما در پسِ این رفتن، زخمی ماند که تاریخ گواهی خواهد داد: «سخت‌ترین مرگ، شهادت در وطن است، وقتی عزیزترینِ مردمان، برایِ غروبِ خورشیدِ خود، جشن می‌گیرند.» او رفت و خاک، در سکوتی مرگبار، حقیقتِ مظلومیتِ او را در آغوش کشید؛ حقیقتی که شاید روزی، وقتی غبارِ هیجان فرو بنشیند، صدایِ گریه‌یِ پشیمانیِ شهر، سکوتِ قبرستان را بشکند.» ‌𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
«گمان می‌کردم ردِ پای تو را می‌شود با قدم‌های تازه‌ای که در کوچه‌های پرترددِ زندگی‌ام می‌گذارم، پاک کرد. پنداشتم دست‌های دیگری می‌توانند آوارِ تنهایی‌ام را پس بزنند و آن حفره‌ی عمیقِ نبودنت را پر کنند. اما دریغ… هر که آمد، نه طبیبِ زخم‌های کهنه‌ام، که نمک‌پاشِ جراحت‌هایم شد. من در پیِ اثباتِ وفاداری به جهانی بودم که گمان می‌کردم هنوز رنگِ محبت را به یاد دارد؛ خواستم ثابت کنم که قلب‌های شکسته‌خورده هم می‌توانند دوباره خانه کنند. اما افسوس که در این بازارِ مکاره‌ی آدم‌های سمی، من تنها قربانیِ بازی‌های بی‌رحمانه‌ای شدم که روحم را به انزوا کشاند. حالا دیگر کنجِ دنجِ تنهایی‌ام، امن‌ترین پناهگاهِ من است؛ جایی که دیوارها به جای قضاوت، تنها شاهدِ سکوتِ من‌اند. فهمیدم که در این هیاهوی پر از رنگ و ریا، هیچ‌کس نه آن‌قدر نزدیک است که درد را بفهمد و نه آن‌قدر زلال که مرهمی باشد. حالا دیگر عهد بسته‌ام؛ عهد بسته‌ام که این فصلِ حساسِ “نوجوانی” را، با تمامِ غبارها و شکوفه‌هایش، در خلوتِ خویش به سر ببرم. من، خودم، برای خودم خواهم ماند؛ برای ساختنِ آینده‌ای که دیگر در آن، نه جایِ خالیِ کسی حفره ایجاد کند و نه زخمِ حضورِ آدم‌هایِ نابلد، روحم را خراش دهد. من خود، معمارِ تنهاییِ خویشتنم؛ و این آغازِ قدرتمندِ ایستادنِ من است.» ‌𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠