سلام رفیق؛
دو ماه است که رفتهای و عقربههای ساعت، گویی روی همان لحظهی رفتنت منجمد شدهاند. عجیب است، نه؟ انتظار داشتم پس از این همه تنهایی، پس از این همه بغض که راه گلویم را بسته، ذرهای خشم یا حتی یک تکهی کوچک از نفرت در دلم جوانه بزند، اما نه. هنوز هم وقتی به تو فکر میکنم، قلبم بهجای تپیدن از خشم، در آرزوی دیدارت به لرزه میافتد.
این روزها برایم به درازای یک عمر گذشته است. در حالی که من زیر بارِ سنگینِ امتحانهای نهایی، میانِ خطوطِ کتابها و هقهقهای پنهانیام گم شده بودم، تو گویی در جهانی دیگر نفس میکشی. هر بار که به کانالت سر میزنم، تصویرِ لبخندِ تو در کنارِ دوستانت، مثلِ دشنهای بر سینهام مینشیند. خندههای تو، آن هم در میانه تابستانی که برای من فقط بویِ دلتنگی و شبزندهداری میدهد، تضادِ تلخی است که جانم را میخراشد. شصت روز است که هر طلوع و غروب، تنها تکرارِ نامِ تو در ذهنم بوده؛ شصت روز که هر ثانیهاش با خیالِ تو آغاز شده و با یادت به خواب رفته است.
اما میدانی؟ اینبار دیگر نخواهم بخشید؛ نه به خاطرِ تو، که به خاطرِ آرامشِ ویرانشدم. نمیبخشمت، چون بخشیدنِ تو یعنی نادیده گرفتنِ تمامِ دردهایی که در این دو ماه با خودم حمل کردم. نمیبخشمت، چون اگر بگذرم، تمامِ آن شبهایی که با اشکِ چشم، آیندهام را ورق زدم و به تو فکر کردم، به مسخرهترین شکلِ ممکن بیارزش میشود. باید تو را نبخشم تا یاد بگیرم که چگونه بدونِ تکیه بر سایهی تو، دوباره قد راست کنم.
شاید این دلتنگی، بهایی است که برایِ دوست داشتنِ کسی مثلِ تو میپردازم، اما دیگر نمیخواهم این بدهی را با جانم پرداخت کنم. میگذارم این غم، در همین لحظه، در همین نامه، برای همیشه میانِ خطوط حبس شود. تو در دنیایِ خندههایت بمان، و من، در جستجویِ خویشتنِ گمشدهام… شاید روزی، در انتهایِ همین مسیرِ تاریک، بتوانم بدونِ یادِ تو، دوباره معنایِ نفس کشیدن را بفهمم.
خداحافظ، ای تمامِ آنچه که دیگر سهمِ من نیستی.
𝖩𝗈𝗂𝗇: 𝘈𝘔𝘐𝘛𝘠
❀ 𝐀𝗺𝐢𝐭𝐲 ❀
زنیکه من بخاطر رفاقت با تو، کل غرورم رو زیر پا گذاشتم.
تو مگه چشمی هم داری که بخوام از چشمت بیوفتم؟!
تو اگه چشم داشتی اون همه توجه و محبتی که بهت کردمو چشم پوشی نمیکردی!
کشتهٔ بچه ننه بابات نبودم که خواستم دنیا رو برات به آتیش بکشونم، بهم قول دادی تا آخرش میمونی حالا هم که به یک بهانه کاملا مسخره رفتی
آخه من جز دوست داشتن تو چه کار اشتباهی ازم سر زده بود که باید از چشمت بیوفتم
کاش قبل از اینکه بری حداقل منو به گناه نکردهٔ خود واقف میکردی !
شعر مورد علاقم از امام زمان؛
آن که از شرم گُنَه باید کند غیبت منم
تو چرا جور گنهکاران عالم میکشی
دلتنگی برای آدمی که رفته بی فایدست
به نظرم وقتشه اشک و وقتمو برای کسی
خرج کنم که امیدی به آمدنش هست