آنانساف 🎒.!
لحظه لحظهٔ دیروز، از شش صبح تا نُه شب از اون خاطرههایی بود که یادت نمیره.
کل دوازده سال تحصیل یک طرف، اون یک روز، یه طرف دیگه.
آنانساف 🎒.!
دوستش دارم، این خاک خونهمـه. مادرمـه.
« دنیا من رو به اسم مقدسش میشناسه.»