دوست دارم از امروزم بگم،:)))
زنگ اول از دبیر اجازه گرفتم، اول راجع به جشن های بی ریشه گفتم،
بعد راجع به تاریخ غنی خودمون، تمدن زیبای ایرانی و جشن های ایرانی و فلسفه پشتشون،
راجع به آبانگان و جشن های دوازده گانه ایرانی حرف زدم، آخرش هم براشون این شعر که راجع به آبانگانه رو خوندم:)
و بعد به عنوان پذیرایی این شکلات هارو دادم بهشون
و واقعا ذوق بچه ها و حالت های چهره شون:>>>
زنگ تفریح کاغذ ها و شکلات ها برداشتم و رفتم توی حیاط، و تصادفی به بچه ها میدادم، پشت هر برگه یک بیت از این شعر هم نوشته بودم که برن دنبال ادامهٔ شعر
و باز هم حالت چهرهٔ بچه ها:>>>>>
یکی شون گفت این قشنگ ترین کاریه که میتونی انجام بدی:))))
من واقعا امروز روی ابرا بودم:)))
آنانساف..!
کسی هست که با این جمله بغض نکنه؟: "ببخشید که بابات شدم سهیل."
هربار حوض نقاشی رو میبینم تمام وجودم کرخت میشه، غم بغلم میکنه و در آخر امید دستامو میگیره.