💢 #هر_شب_یک_حکایت 💢
در شهری، دو مرد زندگی میکردند: یکی بسیار عبادت میکرد و دیگری کفاشی ساده بود.
مرد عابد همیشه در صف اول نماز میایستاد، صدایش در دعا بلند بود و مردم او را «زاهد بزرگ» مینامیدند. اما در دلش دوست داشت دیگران او را ببینند و تحسین کنند.
کفاش، مردی کمحرف بود. روزها کفش مردم را تعمیر میکرد و شبها، بیصدا مقداری از درآمدش را برای یتیمی میفرستاد، بیآنکه کسی بداند.
روزی قحطی سختی آمد. مردم از عابد خواستند دعا کند تا باران بیاید. او با شکوه بسیار دعا کرد، اما آسمان همچنان خشک ماند.
کفاش آن شب، در دکان کوچک خود نشست و گفت: «خدایا، من بنده خوبی نیستم، اما تو کریمی. مردم خستهاند… به خاطر دلهای شکستهشان باران بفرست.»
صبح فردا، ابرها جمع شدند و باران بارید.
مردم حیرت کردند. برخی گفتند دعای عابد اثر کرد. اما پیرمرد دانایی گفت: خدا صدا را نمیبیند، دل را میبیند.
سالها بعد، وقتی هر دو از دنیا رفتند، در خواب یکی از صالحان دید که مقام کفاش نزد خداوند بالاتر است.
وقتی علت را پرسید، پاسخ شنید:
«آنکه عبادت میکرد، مردم را میخواست؛
و آنکه کفش میدوخت، مرا میخواست.»
#انارما در ایتا👇
🆔 https://eitaa.com/joinchat/1134690305C5b5cd5d6e8
#انارما در بله👇
🆔 https://ble.ir/anarma1
KHAMENEI.IRQuran-page-453.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
📢 هر روز #یک_صفحه_قرآن بخوانیم
🔹 صفحه ۴۵۳ قرآن کریم
🎖️ @Anarma