در سال ۱۸۰۹ بنیتا برای گوته نوشت:
" تمایلِ شدیدی دارم که شما را
برای همیشه دوست بدارم"
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
+واحد بغلیمون یه دختر داشتن اسمش مریم بود هرشب ساعت دو به بعد سازش رو به رخمون میکشید شروع میکرد
خاطرشو میخواستم ، خیلی !
دلم میرفت برای همه چیزش ؛
برای دیوونه بازیاش ، برای بیحوصلگیاش ،
برای خستگیاش ، برای همهی چیزایی که به اون ربط داشت .
حتی حرف زدن عادیشم هوش و حواسمو میبرد ؛
یك جور بامزهای بود .
وقتی عجله داشت یه چیزیو تعریف کنه ،
وقتی هول هولکی حرف میزد و کلماتو پس و پیش میگفت و جملههایی میساخت که فقط خودم و خودش سر در میآوردیم ازشون ؛
وقتی که با ذوق و شوق اتفاقای روزمرهی روزگارشو جوری برام تعریف میکرد که حس میکردم خودم اونجا بودم ؛
یه وقتایی که خیلی خسته میشد و حالش خوب نبود ،
یا وقتایی که از عالم و آدم دلگیر میشد ،
میگفت من دیگه مُرده شدم !
و من میمُردم برای همین مُرده شدم گفتناش حتی .
خوب یادمه هنوز هر بار از سر دیوونگی ازش میپرسیدم
اگه یه روز من برم چی ؟ اگه نباشم چی ؟
و اونم چشماش مثلاً از تعجب گرد میشد
و بی اینکه مکث کنه میگفت : مُرده میشم خب !
و من اون موقعا باور داشتم که حقیقته ،
که بی من نمیتونه و منم بی اون نمیتونم !
گذشت و یه روز رفت ، برای همیشه .
خیالی نیست ! نه من بی اون مُردم ،
نه اون بی من زنده نموند .
اما این روزا گاهی وقتا که یادش میفتم ،
با چشمایی که بی اجازه ابری میشن ،
زل میزنم به جای خالیش و میگم :
تو بی من خوبی اما من ؛
دارم کم کم مُرده میشم بی تو 🤎.
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
چه لذت کوچک و کوتاهی.
نگاهش کردم، دیدم نگاهم میکند..!
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
همه از قوی بودنم گفتند ؛
ولی او گفت:
به من تکیه بده من به خاطر تو اینجام. . ."
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
_ حالشخوب نیست همراهش برم بهتره + حال من چی؟ مهم هست برات؟ چرا به من که میرسه همه چی یادت میره؟
_ کی گفتم سادهازت گذشتم؟
+ الان گفتی، الان کهداری میری.
_ میرم چون طاقت رفتنتو ندارم. . . '
« خرمنماه »