#یهقاچداستان
قسمت پایانی.
آبجی مرضیه این روزها کمتر حرف میزند. هر بار از او میپرسم چه شده فقط میگوید: «هیچی خوب میشم. »یا حواسم را با حرف دیگری پرت میکند. اما من میدانم چرا اینطور شده. لیلا هم هر روز به خانهمان میآید اما شور و حال قبل را نداریم. همهمان منتظر برادر لیلا هستیم. لیلا گفته ۵ ماه دیگر سربازی برادرش تمام میشود. در این مدت چند باری به خانه آمده بود. با من و لیلا هم بازی کرد. او همیشه خوشحال است و مارا میخنداند.
لابلای حرفهایش با بقیه فهمیدم که از وضعیت جنگ میگوید. نمیگذاشتند من و لیلا گوش بدهیم. مامان میگفت: جنگ برای بچهها نیست! شما بازیتون رو بکنید.
~~~~
صبح زود بیدار شدم. زودتر از همیشه. هقهقهای مامان نگذاشت بخوابم. چشمهایم را مالیدم و گفتم: چی شده؟
جواب نداد. دست به دیوار گرفت و از جا بلند شد و چادر روی سرش انداخت. آرام گفت: بیا پیش لیلا. خواستم بگویم: هنوز صبحونه نخوردم. ولی رفته بود.
نقاشی را روی میز دیدم. همان نقاشی که لیلا کشیده بود. دیشب دستم به لبه کاغذش گرفت و تا وسط پاره شد . چسبم تمام شده بود. تصمیم گرفتم آن را به خانه لیلا ببرم تا کمکم کند بچسبانم. روسریم را روی سر انداختم و نقاشی را برداشتم. در حیاط را باز کردم. همسایهها توی کوچه بودند و تند تند با هم صحبت میکردند چند نفری هم رفتند خانه لیلا. تعجب کردم. مهمانی گرفته بودند؟! آن همین وقت صبح؟
پدر لیلا روی نردبان جلوی در ایستاده بود و یک پارچه مشکی بالای در میبست. چشمانش گود افتاده بود. یک ماشین جلوی کوچه ترمز کرد. مادر لیلا و آبجی مرضیه از ماشین پیاده شدند. چرا آبجی مرضیه همراه مادر لیلا بود؟ آبجی مرضیه رنگ و رویش زرد بود و دستانش میلرزید. مادر لیلا ناله میکرد و صدای خفهای از گلویش بیرون میآمد. از کنارم رد شدند و به طرف خانهشان رفتند. متوجه من نشدند. جلوی در که رسیدند، مادر لیلا محکم توی سرش زد و جیغ کشید. صورتش را چنگ انداخت و روی زمین افتاد. آبجی مرضیه بغضش ترکید و بلند بلند به گریه افتاد. همه دورشان جمع شدند. مامان از خانهشان بیرون آمد و آبجی مرضیه را بغل کرد.
زن همسایه روبهرویی مان پشت سرم ایستاده بود. به خانم دیگری گفت : خدا صبرشون بده! با دختر فخری خانم هم نامزد بود. خدا به جوونیش رحم کنه!
آن یکی خانم هم گفت: شیش تا سرباز دیگه هم شهید شدن!. و آرام آرام گریه کرد.
_دیگه باید چندتا جوون پرپربشن که بفهمن؟ خدا لعنتشون کنه.
لیلا را دیدم جلوی در ایستاده بود. رنگ به چهره نداشت و چشمانش سرخ بود. به من زل زد ، من هم به او. حالا که برادرش رفته بود، آبجی مرضیه چه میکند؟ لیلا چه میکند؟ اصلا بهش میگویم بیاید خانه خودمان آب بازی.
به نقاشی نگاه کردم. الآن ببرم آن را درست کنم یا نه؟ به برادر لیلا توی نقاشی نگاه کردم. لبخند زده بود. از همان لبخندهایی که همیشه به من و لیلا میزد.
✍🏼فاطمه عابدی
«تقدیم به شهدای پادگان بمپور»
ـآنِمون
#معرفی_کتاب سهگانهٔ صدنفر
پس از یک جنگ هستهای، زمین غیرقابل سکونت میشود و بازماندگان انسانها سالها در یک ایستگاه فضایی زندگی میکنند. وقتی منابع رو به پایان میرود، صد نوجوان را به زمین میفرستند تا بررسی کنند آیا سیاره دوباره قابل زندگی شده یا نه. اما آنها خیلی زود متوجه میشوند که زمین آنقدرها هم خالی نیست و برای بقا باید با خطرهای ناشناخته، رازهای پنهان و تصمیمهای سخت روبهرو شوند.⛓🌌
این رمان ترکیبی از علمیتخیلی، بقا، ماجراجویی، رازآلود و عاشقانه است و اگر فضای آخرالزمانی و داستانهای پرهیجان را دوست داشته باشی، احتمالاً از آن لذت میبری.
فقط یادت باشد که داستان کتاب و سریال از همان جلدهای اول تفاوتهای زیادی با هم پیدا میکنند؛ بنابراین حتی اگر سریال را دیده باشی، کتاب هنوز میتواند برایت جذاب و غافلگیرکننده باشد. 📖💛
ـآنِمون
من در حال متقاعد کردن بابام که اجازه بده با کارتش کتاب بخرم.
دوستم در حال متقاعد کردنم که فیلم بهتر از کتابه
آدمیزاد قطار نیست که روی ریلی که براش ساختن، حرکت کنه. هر لحظه ممکنه تغییر مسیر بده.
_جزیره گمشدهمن
اگر تکه کاغذی تو هوا ببینم که باد می برد، میدوم، میگیرم و می خوانمش. معتاد کتاب شده ام.
_شما که غریبه نیستید