ـآنِمون
من در حال متقاعد کردن بابام که اجازه بده با کارتش کتاب بخرم.
دوستم در حال متقاعد کردنم که فیلم بهتر از کتابه
آدمیزاد قطار نیست که روی ریلی که براش ساختن، حرکت کنه. هر لحظه ممکنه تغییر مسیر بده.
_جزیره گمشدهمن
اگر تکه کاغذی تو هوا ببینم که باد می برد، میدوم، میگیرم و می خوانمش. معتاد کتاب شده ام.
_شما که غریبه نیستید
نمیدونم از کجا شروع کنم..
حس غریبیه که بعد از یه زندگی طولانی مدت توی دنیا کتاب، بخوای ازش خداحافظی کنی!
مجموعه دوستداشتنیم تموم شد...❤️🩹
واسه همیشه توی یه گوشه از قلبم میمونه و فراموشش نمیکنم((:
افتخار میکنم که این اثر ایرانی به چاپ رسیده و انواع شگرد های نوشتن و جذب درش به کار رفته! مگه میشه کسی این مجموعه رو بخونه و عاشق اسطوره های ایرانی و تاریخ ایران نشه؟(یا اگه عاشقش هست بیشتر نشه؟)»»
من در کنار فریا شمشیر زدم، کنار آراستی گریه کردم، کنار مسمغان پیر یاد گرفتم، کنار هیلای دری پرواز کردم، کنار بندار و آریارمن خندیدم و کنار فره به جهان و خالقش جور دیگه ای نگاه کردم(:🌟
پایان غیرقابل تصور، تعلیق و اتفاقات داستان و... همه و همه به چشم من زیبا بود.
شاید عده ای از قلم نویسنده و یا خوداسپویلگری های آقای آرین ناراحت باشن، ولی به نظر من این اقتضای داستان و اتفاقات بود. 🌱
یادگرفتم در تاریک ترین روزها، بازهم میشه خدارو حس کرد، میشه قدم به سوی حق برداشت. یادگرفتم مهم نیست تا آخر هستی یا نه، مهم نیست روز خوش رو میبینی یا نه، مهم اینه که آیا جای درست ایستادی؟ آیا تلاش کردی ؟ حتی اگه بدونی تهش مرگ تورو با خودش میبره، باز هم حاضری توی راه حق قدم بزنی؟
نمیخوام باهاش خداحافظی کنم.. نمیخوام از دنیاش که به واقعیت میزد خارج بشم.. اما همیشه این چرخه ادامه داره که دل بکنم و پا به دنیاهای جدید بذارم.
از این تجربه خوشحالم و کم و کاستی هارو کاملا میپذیرم.
پ.ن: تصاویر کلیپ، گوشهای از هزاران تصویر کتابه که توی ذهنم تداعی شده💞