#پیشنهاد_خوندن✨️
سر این کتاب اینطوری بودم که چقدرررررررر یک آدم میتونه خوب باشه
چقدر میتونه انسان باشه
یک جاهایی هم خنده داشت و یک جاهایی بغض و گریه و تماما درس زندگی
وبعد هر داستان حسرت که حیف چقدر حیف...!💔
به قول دکتر عباسی پا شدنه که سخته، وگرنه همه ما یه روزی زمین میخوریم.
_زیبا صدایم کن
#یهقاچداستان
میخواهم ماهی بگیرم. بارها به بابا گفتم یادم بدهد اما همهاش میگوید:« هنوز کوچیکی! صبر کن بزرگ تر که شدی یادت میدم.» یا بهانه های دیگر
نمیدانم بالاخره کی وقتش میرسد! من دیگر یازده سالهام!!
دیروز هم که اصرار کردم با بابا به ماهیگیری بروم، سرم داد کشید که هنوز نه!
جا خوردم. داد کشیدنش باعث شد مصمم بشوم. اما غم چهرهاش داشت چیزی بهم میگفت، اما نمیفهمیدم چه! شاید از اینکه سرم داد کشیده بود پشیمان بود. فقط از خانه رفت. و تا امروز برنگشت.
حالا .. تصمیم گرفتم خودم بابا را پیدا کنم. شاید بین راه ماهی هم گرفتم. به انبار رفتم.
وسایل ماهیگیری بابا را برداشتم. چشمم خورد به ابزار های کار مامان. مامان زیست شناس جانوران آبزی بود. میدیدم چقدر با عشق بین ابزارش میچرخید و تند تند چیز های مینوشت. روپوش سفیدش به دیوار آویزان است. با این که آنموقع چهار ساله بودم اما خوب یادم است که وقتی اطراف آبزی هایش میچرخید و جزئیاتشان را نگاه میکرد ، صورتش گل میانداخت. روی آخرین جانوری که رویش کار میکرد اسم گذاشت. ‹بینگی›. از وقتی مامان رفت او هم دیگر نبود. یک روز مامان با یک موجود سبز لزج به خانه آمد. نگران بود و تند تند میگفت به درمان نیاز دارع. و تمام شب در انبار ماند تا مراقبش باشد. وقتی بعد از یک هفته که جانور خوب شد، ت
او را در آب رها کرد. مامان گفت : چند سال دیگه به شکل قشنگی در میاد ، اینطوری نگاش نکن . این مار نیست. و خندید گفت خداحافظ بینگی. اما بینگی بازهم پیش مامان میآمد و مامان هم از او استقبال میکرد.
از فکر بیرون آمدم . یکی دوتا از وسایل مامان را برداشتم. شاید نیاز شد. قایق کوچک توی انبار را به طرف رودخانه هل دادم. وسایلم را که جا دادم، توی قایق پریدم و پارو زدم. عضله های بازوهایم میلرزید. دردم گرفت اما تازه اول راه بود. داشتم به رویایم میرسیدم.
پارو زدم و پارو زدم . استراحت کردم ، دوباره پارو زدم و پارو زدم. دوباره...
بالاخره رسیدم جایی که ماهی های درشت و گوشتی چشمم را گرفت. باید به بابا ثابت میکردم که میتوانم. میخواستم قبل از اینکه ببینمش، مرا با ماهی هایم ببیند.
مشکل اینجا بود که دقیق نمیدانستم باید چکار کنم. از صحبت های بابا با ماهی فروشها یه چیزهایی دستگیرم شد اما نه کاملا. همینطور که به ماهی های توی آب زل زده بودم به فکر فرو رفتم که جزئیات حرفهایش را به خاطر بیاورم.
با تکان شدید قایق از جا پریدم ، افتادم کف قایق. محکم دستمم را به لبه گرفتم. خم شدم تا ببینم چه بود، اما با حرکت کردن قایق باز افتادم و کنترلم را از دست دادم. قایق داشت دور میشد اما نمیدانم به کدام طرف میرفت.
ترسیدم. بابا رو میخواستم اما وسط رودخانه بابایی در کار نبود. چندبار به قایق دستور دادم بایستد اما .. نشد. راه دیگهای به ذهنم نمیرسید.
ناگهان سرعت قایق پایین آمد و سایههای درختان، روی سرم افتاد. قایق به جایی گیر کرد و ایستاد . آرام بلند شدم. به خط ساحلی سرسبزی گیر کرده بود که نمیدانستم کجاست. به جزیره میمانْد. دوباره قایق تکان شدیدی خورد و صدای افتادن چیزی از پشت سرم در قایق آمد. برگشتم و نگاه کردم.
اژدها؟ این دیگر چه جانوری است؟ کاکل های قرمز پشت سرش روی پوست سبزش چشم نواز بود. بال داشت، دست هم داشت... نمیتوانستم تشخیص دهم چیست. اما میدانم زیبا بود. خیلی زیبا. گفتم : «تو چه جونوری هستی؟»معلوم است که نمیتواند جواب بدهد. چه انتظاری داشتم! ادامه دادم: «خیلی خب از دیدنت خوشحال شدم حالا بفرما بیرون تا غرق نشدیم.»از جایش تکان نخورد.
:« هرچی که هستی زبون نفهمی. آب داره میاد توی قایق!!! لااقل درست بشین قایق صاف بشه» مثل یک بچه مؤدب نشست. چشمان تیلهای مشکی اش روی من زوم بود. گفتم:« ببین من دارم دنبال بابام میگردم! از دیروز نیومده خونه. اگه حوصله جست و جو نداری نیا.» تکان نخورد.
:«اصلا میفهمی چی میگم؟». سرش را تکان داد.
:« واقعا میفهمی؟». باز سرش را تکان داد.
:«خیلی خب پس بزن بریم، دست به وسیله ها هم نزن. اونا خیلی برام مهمن.»
آب داخل قایق را خالی کردم و هلش دادم. پارو زدم. صدای جانور مثل صدای طاووس بود، یا شاید هم قورباغه.. نمیدانم. فقط عجیب و بامزه بود. انگار با خودش حرف میزد.
یک لحظه سر برگرداندم تا ببینم چه میکند. داشت به وسایل مادرم ور میرفت. گفتم : «هی هی! گفتم دست بهشون نزن!». شروع کرد وسایل را بو بکشد و با سرش آن هارا جابهجا میکرد. به حرکاتش دقت کردم، دست از بو کشیدن برداشت. و کف قایق خودش را کنار وسایل جمع کرد. شانه بالا انداختم. گفتم:« تو میتونی کمکم کنی بابامو پیدا کنم؟»
فقط نگاهم کرد.
:«این وسایل ماهیگیری واسه بابامه! خب میدونی... منم عاشق ماهیگیریام..میخوام ماهی بگیرم اما بلد نیستم. کاش تو بلد بودی..» حرفم تمام نشده بود که داخل آب پرید. خیسآب شدم. از لب قایق نگاه کردم، اما نبود.