خانهی ما، هیچوقت قصر نبود.
اما وقتی پدرم از سر کار برمیگشت و مادرم چای میریخت، انگار تمام دنیا، در همان چهار دیوارِ کوچک، جمع میشد.
سرشار از خوشحالی و ارامش..
🐚
خانهی ما، هیچوقت قصر نبود. اما وقتی پدرم از سر کار برمیگشت و مادرم چای میریخت، انگار تمام دنیا،
اما حیف...
حیف که خوشحالی را نمیشود قفل کرد. ارامش را نمیشود توی کمد گذاشت. یک روز من فهمیدم که چهار دیوار خانه، برای نگهداری خوشبختی، دیوارهایش خیلی نازک است.
چرا همهچیز اینقدر زود بهم میریزد؟ چرا ارامش، مثل برف روی دست است؟
هدایت شده از لیلی کامبربچ
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه آدم جدید
توجه کنید این حرفا به معنای این نیست که خانوادم بدن یا چی