آنالی عزیزم؛
یاد تو، مسببِ نشاطِ جانِ من است و دوست داشتنت، همهی آنچیزیست که در روزگار پررنجِ خویش، آرزویش میکردم.
آنالی؛
💌 آنالی عزیزم؛ اکنون که ساعت از 00:25 نیمهشب گذشته و دیگر صدای تیکتاک زمانی که پرواز میکند تا تو
💌
آنالی عزیزم،
دلم برای کسی که از همه بیشتر دوسش داشتم و از همه بیشتر خوردم کرد، تنگ شده. با این حس متناقض درونم، دست و پا میزنم تو تنهایی مطلق. اینطوری نیست که دورم خلوت باشه، نه، ولی از درون تهیام.
خودمو بخاطره همه چی سرزنش میکنم، حتی بهخاطره حسای نداشتهی اون و خدافظی تلخمون، بخاطره غریبه شدنمون که هر دو وانمود میکنیم بی هم حالمون بهتره ولی در واقع بخاطره حسای نداشته اون و اذیت شدنای روحی منه و اونیکه هر بار به یه نقشی میاد تو زندگیم.. یه روز دوست بودیم، یه روز معشوق، الآنم همکلاسی، ولی هیچی تلختر از غریبه شدن خودخواستهمون نیست. اون منو نمیخواد، منم ناراحتیامو!
ولی دلتنگی خیلی خفه کننده ست...
☂
عزیزِ دورم؛
ببخشید که نامهات را با تاخیر پاسخ میدهم. دلتنگی برای کسی که آزارت میدهد، گرچه نامعقول است اما ناممکن نیست.
نمیدانم برای زخمهایت جز بوسههای معشوق، مرهمی هست یا نه، اما نظرم این است که خودت تسکین دهندهی زخمهایت باشی. زخمهایت را با شادی بپوشان و نگذار کسی تو را برنجاند. مرنج و مرنجان. زندگی کن و منتظر روزهای شاد بمان. یادت باشد که تو در اوج بیکسی، خدا را داری و خدا یعنی همهچیز. منتظر نامهی بعدیات هستم.
آنالی عزیزم؛
این روزها تمام حفرههای ذهن و قلب مرا پر کردهای و من مدام با خود تکرار میکنم "خوشا به بخت بلندم.."