روز چهلم؟چهل و پنجم؟چهل و هفتم؟😭مطمئنم جوری که روزارو حساب کردم اشتباهه✔️ خب حالاا.
میخوام کل این دو هفته ای رو که گذشت رو خلاصه کنم)
-صبح زود پاشدن و ذوق در کنار کمییی ناراحتی
-ستاره ها»»»»»»»»»
-جاده یجورایی»»»
-صبحانه ای که خوردیم وای😭🛐
-رسیدن به اون شهر و اتاقی که توی هتل بود و ما رفتیم توش🛐
-اون شهر🛐
-اون هتل و محیطش🛐
-خداحافظی از اون هتل😭
-رسیدن به شمال😭✨
-کوها و همجای توی راه شمالل🛐💕
-تونل های توی راه>>>>
-هوای خنک و درختای روی کوه😭>>
-رسیدن به شمال واقعا>>>>>>>
-اون خونه هه🛐🛐🛐🛐🛐
-اتاقاشششش😭😭😭😭🛐🛐🛐🛐
-ویوش🛐🛐🛐🛐
-همه چیش🛐🛐🛐🛐🛐🛐
-دیدن اولین بار دریا برای اولین بار توی عمرم واقعا»»»»»»»»»»»»»»»🌍
-رفتن به بازار
-کوکی😭✨✨✨>>>>
-رفتن به جنگل»»»»»»»»»🌍
-مِه اونجا🛐
-برای اولین بار دیدن خَزه😭✨(میدونم خیلی ساده ام😭)
-اسب سفید😭>>>>>>>>>
-برگشتن از اونجا😭ولی بازم ذوق ذوققق
-اون خوراکی ها که اسمشون رو نمی دونم🛐🛐🛐🛐
-گل های بابونهه⭐️>>>
-اون شِنل صورتیی»»»»»»»»💗
-برگشتن به خونه خوابیدن توی اتاااقممممم😭😭😭😭😭🫂🫂
-حرف زدن با مبینا و ذوق😭✨اما با ناامیدی😭
-رفتن به دریا و جمع کردن کلیییی سنگ و صدف واهای
-بازم خداحافظی از خونه و ناراحتی وای بغض🥲
-دعوا<<<<
-خداحافظی از شهر،دریا و جنگل و جاده😭
-رفتن دوباره به اون شهر😭>>>
-و رسیدن به خونه و مات و مبهوت موندن😭🚮