˖ درختِ بیستساله𐇲 ˖
یادم افتاد که سفرنامه کربلام رو نصفه نیمه از آبان ول کردم و اینجا نزاشتم😀✌️🏻 روم سیاه😀
میزارمش انشاءالله چون دلم میخاد اینجا بمونه:)
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
- مولاٰناٰ
˖ درختِ بیستساله𐇲 ˖
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست ما به فلک بودهایم یار ملک
این شعر مولانا بیانگر سیر عرفانی روح انسان است که از مبدأ الهی به عالم جسمانی آمده و اکنون مشتاق بازگشت به موطن اصلی خود، یعنی عالم ملکوت است. شاعر تأکید دارد که انسان از گوهر پاک الهی برخوردار است و منزلگاه حقیقی او فراتر از عالم ماده و حتی فرشتگان است. عشق الهی پیوسته انسان را به بازگشت و وصال دعوت میکند و راه این سلوک، فداکاری، گذشت از نفس و پیروی از پیامبر اکرم (ص) به عنوان راهبر این قافله است. نهایت این مسیر، رهایی از قالب جسمانی و رسیدن به دیدار و وصال حق است.
هدایت شده از Petrichor | پتریکور 🇮🇷
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم
بِهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شَمایِل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحتِ مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رَمیدهدل آن به که در سَماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردهست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخمخورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریقِ عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم؟
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
- سَعدی
˖ درختِ بیستساله𐇲 ˖
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم بِهوش بودم از اول که دل به کس ن
شاعر در این شعر از تلاشهایش برای پنهان کردن عشق سخن میگوید، اما نمیتواند بر احساساتش غلبه کند.
او اشاره میکند که از ابتدا میدانسته که نباید دل به کسی بسپرد، اما زیبایی معشوقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است.
او همچنین میگوید که نصیحت دیگران برای او بیفایده است و انتظار دیدار معشوقش را دارد.
شاعر بیان میکند که حاضر است تمام وجودش را فدای معشوق کند و نمیخواهد هیچ چیز از او را از دست بدهد.
در نهایت، او بر اهمیت تلاش در عشق تأکید میکند، حتی اگر به هدفش نرسد.