«شب آخر»
فرات میدانست، فردا، آرامشش، دلیل وجودش، عزیزش را خواهند کشت...
اما دیگر همچو نوزادی شیرخوار که بیتابی مادر میکند، امواجش سهمگین و پر تلاطم نبود. او، همچو آسمان پرستاره نینوا، مانند ستارگان که رقص مرگ میکردند، آرام، مشغول عزاداری بود..
اما، بیتاب و دلتنگ، منتظر بود صدای قدمهای "عباس (ع) " را بشنود، او را در آغوش بگیرد و پروانگان، بر آن شمع فروزان طواف عشق کنند:)
دلم خواست برای عکس زیبایی که در مورد حضرت عباس (ع) کشیدی، متن نوشته ای از زبان "فرات" بگم..
〰〰〰〰〰
- چه قلم زیبایی
چقدر زیبا و قشنگ🥲🤍✨
انشاءالله حاجتروا بشی به حق حضرت عباس (ع)
*البته اون نقاشی رو من نکشیده بودم یکی از دوستانم کشیده بود ؛ ولی آره واقعا نقاشی زیبایی بود و از شماهم متشکرم
یگانه من خودم خرمشهرم...راسته میگن ۹۰درضد احتمال داره زمینی حمله کنن؟اینجوری پنج دقیقه ای میسن دم خونمون...باورم نمیشه زیر ۱۸ سالگیم انقدر بدبختی و استرس کشیدم...آینده درسیم روهواعه...با تعویق انداختن امتحانامون رسما دیگه هیچ عدالتی تونهایی هم نیست...واقعا از همچی خستم...اونم زیست به اون مهمی..کل تابستون مون رفته رو هوا رسما..خستم...کاش همچی برگرده به قبل
〰〰〰〰〰
- قربونتبرم من🥲🫂🤍
هیچی مشخص نیست ..
انشاءالله که کار به اون جا ها نمیکشه فکرشو نکن...
میفهمم میفهمم هرچی بگی حق داری🫂
کاش کاری از دست من بر میومد قربونت برم🥲💔