ب تنها کسی ک باید جواب پس بدم خودمم. و برام از جواب دادن ب بقیه آدما سخت تره .
میدونین ، این روزا که نه ، در واقع ماه ها و چند سالی هست که درگیر این موضوعم . درگیر خودم . اینکه وقتی تو یچیزی خوبه چرا نمیتونه واقعا بهش خوب عمل کنه ؟ ب خاطر چی ؟ افکار تاریک و مسخره ذهنش؟ ریشه اون افکار چیه ؟ چرا چند سالیه که درگیرشم ؟
واقعا این ک خود آدم بازپرس خودش باشه سخته . شاید و اگه روزی ب جنون برسم ک دیر نیست ، مطمئنم ک بازم من مقصرم که نتونستم با خیلی چیزا کنار بیام و حق خیلی چیزارو برای خودم ادا نکرده باشم و احتمالا آدمای اطرافم مقصر نباشن .
عجیبه ولی ممکنه ، اینکه به همه چی بی اهمیت باشی و فقط ب نتیجه کارو تلاشت فکر کنی اما وقتی باهاش مواجه بشی فروبپاشی . اصولا هم آدمی نبودم ک نقص هام رو گردن کسی بندازم .
اما این موضوع بازپرسی و سرزنش این یک سال اخیر انقد تو من نفوذ کرده ، که از یک مشکل روحی به یک مشکل روحی و جسمی تبدیل شده که چاره ای براش ندارم و فقط دارم
< میمونم >
با همه ی این داستانا ، جوری پوست خودمو میکَنم ، که اگه ی وقت ، خواسته شد که من نباشم ، توی ی دنیای دیگه بهم نگن : ینی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟