بماند ک آخر گوشه ی عروسک جر خورد مجبور شدم بدوزمش
همینکه مامانش منو ندوخت الله شکرت
گلستان و گرگان و محل زندگی خواهرم همیشه برام تداعی کننده ی خاطرات خوب زندگیم بوده ، درسته ی سری اتفاقای بد هم افتاده بود در گذشته ، اما بازم همونقدر اونجارو دوست دارم و برام یاد آور روزاییه ک خیلی خسته و داغون بودم اما ب آبجیم و داداشم (شوهر خواهرم) پناه میبردم . و واقعا بهتر میشدم ، و شدم .
خلاصه که ازشون ممنونم ، زیاد .
آیا من از استرس در حال مردنم؟
بله البته ، من سه هفته ای میشه ک فقط شبا ۵ ساعت میخوابم ، و همون ۵ ساعتو هر ی ساعت با ی کابوس بیدار میشم
حالا چه باورتون بشه یا نه ولی خب حقیقته .