#رمان_چرا_او
#پارت_432
- بعضی وقتها احساس میکنم نمیتونم به خوبی دیگران باشم.
با محبت دستش را گرفتم و گفتم:
- هیچ کس نمیتونه مثل تو باشه، و این بهترین چیزه.
هر کسی ویژگیهای خاص خودش رو داره. تو باید به خودت ایمان داشته باشی.
لبخندش دوباره بر لبانش نشسته بود.
- راست میگی. من سعی میکنم بهتر بشم.
چند لحظهای سکوت کردیم و فقط صدای طبیعت را گوش دادیم. بعد از مدتی، ماهور گفت:
- بیا یه چیزی بنویسیم! شاید بتونیم یه داستان کوتاه بسازیم!
با اشتیاق گفتم:
- عالیه! چه موضوعی رو در نظر داری؟
او کمی فکر کرد و سپس با صدای بلند گفت:
- درباره دو دوست که هر کدوم چالشهای خاص خودشون رو دارن و با همدیگه کمک میکنن!
این ایدهی فوقالعادهای بود.
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
🔴 شمایی که زندگیت با همسرت سرده این پست مخصوص شماست🔴🔴
🚧مشکلات آقایان زمینه ساز 80% طلاق ها در ایران🚧
راه حل تضمینی پیش ماست
شماره تماس آقای حسنی:
👉🏻 09229617702 👈🏻
🧾برای اقدام و تشکیل پرونده ، فرم ویزیت رو پر کن📋
https://formafzar.com/form/6a9j7
✅️معتبر ترین کانال ایتا در زمینه طب سنتی✅️
💯شاید حکمتی داشته که اینجا دعوت شدی😇↙️
👇🏻👇🏻جهت مشاهده رضایتمندی ها بر روی لینک زیر کلیک کن👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2878407038C88eadf9d92
#رمان_چرا_او
#پارت_433
ماهور در حال فکر کردن به موضوعش بود که صدای شاهان اومد..
- شما اینجایید.
فکر کردم، شاهان به تنهایی اومده..
بلند شدم و برگشتم، با دیدن امیلی تعجب کردم.
ولی نشون ندادم و با لبخندی که به لب زدم، به سمت طوفان رفتم و امیلی رو، از تو بغلش در اوردم و به سمت ماهور رفتم..
شاهان از بیتوجهی که بهش کرده بودم، تقریبا عصبی شده بود..
چیزی نگفت و به سمت خونه برگشت، با امیلی و ماهور نشسته بودیم که متوجه شدم، شاهان برگشته..
برگشتم و شاهان رو با کتری آبجوش و قوری چای دیدم... کتری در دست چپ و قوری در دست راستش بود..
دروغ نگویم، تعجب کرده بودم.. شاهان آدمی نبود که بخواهد چای بیاورد..
اینبار از جایم بلند شدم و برعکس همیشه که صورتم هیچ حسی از خودش بروز نمیداد، اینبار لبخند محوی زدم و قوری را از دستش گرفتم و با هم نشستیم..
#تلنگرانه
کآشدرصحـرآی محشر . . .
وقتیخداپرسید:
بندهی من روزگارت را
چـگونه گذراندی؟!-
مـھدی فآطمه برخـیزدوگـوید:
منتـظرمنبود💔...!-
#بابامهدی
#امام_زمان
#یازهرا
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهی که بر خشک افتد
قیمت بداند آب را . . . 🌊
#شعر
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدرم بیست سال بود که دیابت داشت و فقط قرص و انسولین مصرف 😔
ولی یه سال پیش یهو انگشتای پاش سیاه شدن 😰
رفتیم دکتر گفتن اگه درمان نشه مجبوریم پاشو قطع کنیم 😭💔
تا این که یکی از رفیقام آدرس اینجارو بهم داد و گفت با این روش میتونی تو خونه و بدون دارویی شیمیایی تو ۶ ماه کامل درمانش کنی😳👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2155282838Ce896c34da2
حتما حکمتی داشته که اینجا دعوت شدی😇
تو ۶ ماه پدرم کامل درمان شده و حتی الان دیگه نه قرص میخوره نه انسولین میزنه🥳🤩