eitaa logo
ارباب
4.7هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
899 ویدیو
6 فایل
آری به راستی که تمام وجودم به تویی آغشته شده که زاده‌ی آرامشی.🖇️♥️. #تبلیغات 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1871446027C496dce5861
مشاهده در ایتا
دانلود
با چهره‌ای گرم صورتم را به سمتش برگرداندم و پرسیدم: - الان داخل چی باید چایی بریزیم؟! انگار که تازه این موضوع را یادش آمده بود.. لعنتی زیرلب برای خودش فرستاد.. می‌خواست از جایش بلند شود که دستام را روی پایش گذاشتم و گفتم: - من میارم، تو پیش بچه ها بشین.. فقط لطفا دعوا نکنید!!.. شاهان لبخندی زد و چیزی نگفت.. به آرامی از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در حین اینکه استکان ها را روی سینی گذاشتم، صدای خنده و بازی بچه‌ها ار حیاط به گوش می‌رسید. چند دقیقه بعد، وقتی استکان های موردنظرم را برداشتم، با یک حس خوب به حیاط برگشتم. شاهان در حال بازی با بچه‌ها بود و صدای خنده‌هایشان فضای حیاط را پر کرده بود. تعجبی عمیق درونم را فرا گرفته بود.. چطور ممکن بود ماهور اینطور بلند بخندد... تعجبم را پنهان کردم و چیزی به روی خودم نیاوردم، تا کسی اذیت نشود..
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
❌آیا عوارض چای اسانس دار رو میدونی؟ ☕️ اردیبهشت ۱۴۰۳ . 🔴رنگ ،عطر و بو طبیعی و دلنشین 🔴طعم و مزه گس و مطبوع 🔴ضمانت مرجوعی اگه میخوای ویژه بگیری ، چای خوبم گیرت بیاد بزن رو لینک👇 https://eitaa.com/joinchat/1466171639Cf9e1bc8acb
🍓🧁 هیچ جنگی تو دنیا قشنگ نیست به جز جنگیدن برای رویاهات✨🌸 ____
روزمرگی گیره‌ی کوچکی‌ست که به زندگی‌مان می‌زنیم تا باد، زندگی‌مان را از روی بند نیندازد. روزمرگی ملال‌آور نیست، اتفاقاً باعث لذت است. فقط باید بدانی چقدر گیره بزنی که هم باد در زندگی‌ات بپیچد و هم از روی بند نیُفتی.» • علی فقیهی
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
اسمم لیلاست نافمو با بدبختی بریده اند نه از خانواده شانس آوردم نه از شوهر بعد سه ماه زندگی مشترک طلاق گرفتم و برگشتم خونه پدریم.🥺☹️ چقدر سرکوفت شنیدمو دم نزدم! تا اینکه مجازی با یه پسر عرب آشنا شدم اوایل رو ابرا بودم خیلی بهم محبت میکرد و کمبود محبتمو جبران میکرد! تا اینکه یه روز گفت دارم میام شهرتون ببینمت و تو هم باید بیای جایی که آدرس بهت میدم، اولش ترسیدم ولی بعدش گفتم چیزی نمیشه و به اون آدرسی که داد رفتم ولی...😱🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/2704671594Cd2278bfa35 باورم نمیشد خام حرفاش شدم😭❤️‍🔥 .
هدایت شده از تبلیغات همسران💓
35.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشارکت در بزرگترین 🍲 🔻طبق روال هرساله در روز شهادت امام رضا(ع) می‌خوایم در کنارتون رو در مناطق محروم سیستان و بلوچستان طبخ و توزیع کنیم. شماره کارت(کلیک کنید کپی میشه):
6063731181316234
6104338800569556
شماره شبا:
IR710600460971015932937001
به نام هیئت حضرت رقیه(س) همه یا علی بگید ، دمتون گرم😍
ارباب
مشارکت در بزرگترین #حلیم_نذری 🍲 🔻طبق روال هرساله در روز شهادت امام رضا(ع) می‌خوایم در کنارتون #بزرگ
🔻 کسانی که هنوز توفیق پیدا نکردند برای محرم و اربعین کمک کنند ، شهادت امام رضا(ع) آخرین فرصت برای کمک به عزاداری این دو ماه است. پس این فرصت رو از دست ندید!! ✅این مجموعه مورد تایید و اعتماد کانال ما است و میتونید با خیال راحت به این موکب کمک کنید. لطفاً بعد واریز رسیدتون رو به آیدی زیر بفرستید: @Mehdi_Sadeghi_ir
خواهرم... همچون‌زینب‹سلام‌الله‌علیها›باش؛ و‌درسنگرحجابت،‌به‌اسلام‌ خدمت‌کن..💚 -شهید‌ محمد جواد نوبختی-
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
هرگونه مواد مخدر سنتی یا صنعتی مصرف میکنی👽 یکی از این سه حالت یا همو شو تجربه خواص کرد😱 چه پولدار باشی یا بی پول 💲💲 چه موقعیت اجتماعی عالی داشته باشی یا یه کارگر ساده ویا بیکار باشی🧑‍🔧 ازواقعیت فرار نکنید 🏃 جلوی ضرر از هر جا بگیری منفعته👍 برای رهایی از وابستگی به روش هربال ترابی عدد 1 رو بفرست🌱🌱 https://eitaa.com/joinchat/501941034C625d9dd39d
با لبخند به آن‌ها نگاه کردم و گفتم: -چای آماده‌ست! بیاین و یکم استراحت کنید. بچه‌ها با خوشحالی به سمت من دویدند و شاهان هم با یک لبخند بزرگ به من نگاه کرد. این لحظات ساده و شاد، همیشه ارزشمندند. کاش می‌توانستم زمان را در دقایق یا حتی ساعت های خاصی نگه دارم.. در حال خوردن چای بودیم که شاهان ناگهان گفت: - برای فردا آماده باش بریم دکتر... سوالی نگاهش کردم و گفتم: - برای چی؟! چه مشکلی پیش اومده.. ماهور ناگهان پرسید: - کسی مریض شده؟! مامان تو خوبی؟.. به جای اینکه من جواب بدهم، شاهان جواب داد: - مثل اینکه چند وقته مامانت سردرد داره!... میخوام ببرمش دکتر تا ببینیم چه مشکلی هست.. ماهور لبخند محوی زد و رو به شاهان گفت: - خیلی ممنونم..
ماهور لبخند محوی زد و رو به شاهان گفت: - خیلی ممنونم.. ممنون که حواستون به مادرم هست.. دست ماهور رو گرفتم و فشردم. بابت این حرفی که گفت، واقعاً خوشحال شدم. به این فکر کردم که با یک صحبت کوتاه اون اینطور یاد گرفته بود که چگونه باید صحبت کند و قدردان باشد.. به نظر می‌رسید که یاد می‌گرفت چطور در مواقعی که باید تشکر کند، ابراز احساساتش را نشان دهد. برعکس مردهای دیگری که بلد نبودند حس‌شان را بیان کنند. کمی مکث کردم و سپس با نگاهی نگران به شاهان گفتم: - حالا کجا باید بریم دکتر؟ شاهان با لبخندی آرامش‌بخش پاسخ داد: - نگران نباش. من همه‌چیز رو مرتب کردم. دکتر خیلی نزدیکه و فقط چند دقیقه با ماشین فاصله داره. کمی آرام‌تر شدم و گفتم: - خوبه، فقط می‌خواستم مطمئن بشم که همه چی درست پیش بره.. راستی بچه ها تنها میمونن؟ شاهان با اطمینان سرش را تکان داد و گفت: - بله، همه‌چیز اماده کردم. بچه ها هم پیش دایه میمونن.. تو فقط به خودت فکر کن و استراحت کن... ماهور با لبخند به شاهان نگاه کرد و گفت: - ممنون که حواستون به ما هست..