هدایت شده از تبلیغات همسران💓
35.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشارکت در بزرگترین #حلیم_نذری 🍲
🔻طبق روال هرساله در روز شهادت امام رضا(ع) میخوایم در کنارتون #بزرگترین_حلیم_نذری رو در مناطق محروم سیستان و بلوچستان طبخ و توزیع کنیم.
شماره کارت(کلیک کنید کپی میشه):
6063731181316234
6104338800569556شماره شبا:
IR710600460971015932937001به نام هیئت حضرت رقیه(س) همه یا علی بگید ، دمتون گرم😍
ارباب
مشارکت در بزرگترین #حلیم_نذری 🍲 🔻طبق روال هرساله در روز شهادت امام رضا(ع) میخوایم در کنارتون #بزرگ
🔻 کسانی که هنوز توفیق پیدا نکردند برای محرم و اربعین کمک کنند ، شهادت امام رضا(ع) آخرین فرصت برای کمک به عزاداری این دو ماه است.
پس این فرصت رو از دست ندید!!
✅این مجموعه مورد تایید و اعتماد کانال ما است و میتونید با خیال راحت به این موکب کمک کنید.
لطفاً بعد واریز رسیدتون رو به آیدی زیر بفرستید:
@Mehdi_Sadeghi_ir
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
هرگونه مواد مخدر سنتی یا صنعتی
مصرف میکنی👽
یکی از این سه حالت یا همو شو تجربه
خواص کرد😱
چه پولدار باشی یا بی پول 💲💲
چه موقعیت اجتماعی عالی داشته باشی
یا یه کارگر ساده ویا بیکار باشی🧑🔧
ازواقعیت فرار نکنید 🏃
جلوی ضرر از هر جا بگیری منفعته👍
برای رهایی از وابستگی به روش هربال ترابی عدد 1 رو بفرست🌱🌱
https://eitaa.com/joinchat/501941034C625d9dd39d
#رمان_چرا_او
#پارت_435
با لبخند به آنها نگاه کردم و گفتم:
-چای آمادهست! بیاین و یکم استراحت کنید.
بچهها با خوشحالی به سمت من دویدند و شاهان هم با یک لبخند بزرگ به من نگاه کرد.
این لحظات ساده و شاد، همیشه ارزشمندند.
کاش میتوانستم زمان را در دقایق یا حتی ساعت های خاصی نگه دارم..
در حال خوردن چای بودیم که شاهان ناگهان گفت:
- برای فردا آماده باش بریم دکتر...
سوالی نگاهش کردم و گفتم:
- برای چی؟! چه مشکلی پیش اومده..
ماهور ناگهان پرسید:
- کسی مریض شده؟! مامان تو خوبی؟..
به جای اینکه من جواب بدهم، شاهان جواب داد:
- مثل اینکه چند وقته مامانت سردرد داره!... میخوام ببرمش دکتر تا ببینیم چه مشکلی هست..
ماهور لبخند محوی زد و رو به شاهان گفت:
- خیلی ممنونم..
#رمان_چرا_او
#پارت_436
ماهور لبخند محوی زد و رو به شاهان گفت:
- خیلی ممنونم.. ممنون که حواستون به مادرم هست..
دست ماهور رو گرفتم و فشردم. بابت این حرفی که گفت، واقعاً خوشحال شدم.
به این فکر کردم که با یک صحبت کوتاه اون اینطور یاد گرفته بود که چگونه باید صحبت کند و قدردان باشد..
به نظر میرسید که یاد میگرفت چطور در مواقعی که باید تشکر کند، ابراز احساساتش را نشان دهد.
برعکس مردهای دیگری که بلد نبودند حسشان را بیان کنند.
کمی مکث کردم و سپس با نگاهی نگران به شاهان گفتم:
- حالا کجا باید بریم دکتر؟
شاهان با لبخندی آرامشبخش پاسخ داد:
- نگران نباش. من همهچیز رو مرتب کردم. دکتر خیلی نزدیکه و فقط چند دقیقه با ماشین فاصله داره.
کمی آرامتر شدم و گفتم:
- خوبه، فقط میخواستم مطمئن بشم که همه چی درست پیش بره.. راستی بچه ها تنها میمونن؟
شاهان با اطمینان سرش را تکان داد و گفت:
- بله، همهچیز اماده کردم. بچه ها هم پیش دایه میمونن..
تو فقط به خودت فکر کن و استراحت کن...
ماهور با لبخند به شاهان نگاه کرد و گفت:
- ممنون که حواستون به ما هست..
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
🔴 شمایی که زندگیت با همسرت سرده این پست مخصوص شماست🔴🔴
🚧مشکلات آقایان زمینه ساز 80% طلاق ها در ایران🚧
راه حل تضمینی پیش ماست
شماره تماس آقای حسنی:
👉🏻 09229617702 👈🏻
🧾برای اقدام و تشکیل پرونده ، فرم ویزیت رو پر کن📋
https://formafzar.com/form/6a9j7
✅️معتبر ترین کانال ایتا در زمینه طب سنتی✅️
💯شاید حکمتی داشته که اینجا دعوت شدی😇↙️
👇🏻👇🏻جهت مشاهده رضایتمندی ها بر روی لینک زیر کلیک کن👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2878407038C88eadf9d92
#رمان_چرا_او
#پارت_437
شاهان با لبخند پاسخ داد:
- خواهش میکنم، وظیفمه. وقت استراحته، بریم داخل.
ماهور سرش را به نشانه تأیید تکان داد و دست امیلی را گرفت و گفت:
- آره، فکر میکنم واقعاً من و امیلی به استراحت نیاز داریم.
به سمت در ورودی رفتیم و شاهان در را باز کرد.
فضای داخل خانه آرام و دلپذیر بود. نور ملایمی از پنجرهها به داخل میتابید و حس خوبی به فضا میداد.
ماهور با نگاهی آرام به اطراف گفت:
- من یکم گشنمه، میشه یه چیزی بخوریم؟
شاهان با لبخند گفت:
- البته بیا بریم آشپزخونه من برات عصرونه آماده میکنم.. بزار مادرت استراحت کنه..
ماهور دست امیلی را گرفت و با هم سمت آشپزخونه رفتند..
شاهان هم پشت سرشان به سمت آشپزخانه رفت و هیکدام به من توجهی نکردند..
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
💢 دیگه نگران جای بخیه و سوختگیت نباش 💢
رفع جای زخم ، جای بخیه و جای سوختگی با روزی ۵ دقیقه وقت گذاشتن تو خونه😍
بدون عوارض و کاملاً گیاهی🌱
‼️با هزینه کمتر از روش های تهاجمی مثل لیزر‼️
https://eitaa.com/joinchat/4134077275Cd5eb8882e5
✅تست شده توسط هزاران نفر
@mohammadi_tarmimepost
#رمان_چرا_او
#پارت_438
بعد از اینکه دیدم به آشپزخانه رفتند من هم به سمت اتاقم در طبقه بالا رفتم..
به پله ها که رسیدم سرم را چرخاندم تا ببینم که صدایی میآید یا نه که صدایی نیامد، من هم از پله ها بالا رفتم..
وقتی به اتاقم رسیدم، در را بستم و چند لحظهای به سکوت و آرامش گوش دادم.
حس خوبی داشتم که همه چیز به آرامی پیش میرفت. به سمت تخت خوابم رفتم و روی آن دراز کشیدم.
چشمهایم را بستم و به صدای خفیف گفتگو در آشپزخانه گوش دادم.
صدای خندههای ماهور و امیلی به گوشم میرسید و این حس خوبی به من میداد.
بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم و بعد به جمع آنها بپیوندم.
شاید یک چای داغ هم بخورم و با هم گپ بزنیم و من هم عصرونه کوچکی بخورم..
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
خرج و دخلم کفافِ یه شب بیرون بردن زن بچه و دو پُرس غذا خریدن واسشون رو نمیداد!💔
چه برسه پول جمع کردن واسه خونه خریدن!
صابخونه ام که دل درد گرفته بود پاشو پاشو...😔
خیلی اعصابم شخمی بود تااینکه یروز یکی از دوستامو تو مترو دیدم و تا مشکلمو فهمید اینجارو بهم معرفی کرد که #رایگان کسب و کار #میلیونی یاد میداد!
الحمدالله به سه ماه نرسید که تو نازی آباد خونه خریدم و درآمدمم عالیشده دست خاک میزنی طلاشه داداش اینم لینکش👇
https://eitaa.com/joinchat/1319437169C1facee342e