هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به به یه کانال پیدا کردم 🤩
که بی واسطه میتونی به صورت تکی و عمده از خود تولیدی خرید کنی😍
اوه اوه همه چی هم که داره
مانتو _ #شومیز _ شلوار _ #ساحلی _ عبا و...
همه سایز حتی سایز بزرگ هم دارن🤠
رنگ بندی هاش که اصلا دلبری میکنه
ارسال فوری و رایگان حتی به روستاها✅
https://eitaa.com/joinchat/3254911888Cc92548228b
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف:
فَإِنـّا نُحيطُ عِلمـُنا بِأنْبـائِكُمْ، وَلا يَعْزُبُ عَنّا شَى ءٍ مِنَ أخبارِكُمْ
(الاحتجاج/ طبرسی، ص 497)
“We are aware of your news and issues, and nothing about your situation is hidden from us.”
ما بر اخبار و مسائل شما آگاه هستیم و
چیزی از اوضاع شما بر ما پوشیده نیست.
☀️°•#امام_زمان
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
درمان تخصصی مشکلات پوست ، سوختگی ، زخم ، بخیه و ....
با روزی 5 دقیقه وقت گذاشتن تو خونه میتونی
جای زخم ، سوختگی و بخیه رو بدون عوارض از بین ببری❤️
کاملاً گیاهی و با هزینه کمتر از لیزر و جراحی🤩👌🏼
با بیش از صدها نمونه درمان شده ✅🥰
با مشاوره رایگان 🤯
اگه جای زخم ، سوختگی و یا بخیه داری این کانال به دردت میخوره😉👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/784466793C0fdef381c9
#رمان_چرا_او
#پارت_443
امیلی با کنجکاوی گفت:
- میتونی به ما هم یکم از قهوهات بدی؟ شاید دوست داشته باشیم!
شاهان با خنده گفت:
- البته که نه! این قهوه خیلی خاصه یعنی به اسم منه، اگه ازش بخورید شاید نفرین شید..
او یکم از قهوهاش را به امیلی نشان داد و گفت:
- میبینی اسمم رو؟!
از حرکتش برای اینکه بچه ها قهوه نخورند خندهام گرفت اما سعی کردم جلوی خندهام را بگیرم..
شاهان با قهوهاش گفت:
- خب بچهها سیر شدید؟
بچه ها که داشتند از کیک شکلاتیشان لذت میبردند، همزمان گفتن:
- بله!! خیلی خوشمزه بود..
امیلی چشمانش را سمت شاهان برگرداند و گفت:
- خیلی ممنونم خیلی خوشمزه بودن..
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
برنج عنبربو شوشتر😍
برنجی با طبع گرم ،معطر و
خوشپخت
برداشت پاییز ۱۴۰۲
والبته با ضمانت مرجوعی
🌸فروشگاه امام رضا علیه السلام🌸
https://eitaa.com/joinchat/2145780472C9f629670d1
ارتباط با ادمین
@m_alizadehh403
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
خوشمزه ترین #خرمای دنیا😋
رطب برحی تازه تازه😋
اگر خرمای نوبرانه میخوای
به راحتی ازاین خرما نگذر
بیا خودت کیفیت و تنوع خرماها رو ببین👇
https://eitaa.com/joinchat/2145780472C9f629670d1
#رمان_چرا_او
#پارت_444
در حین اینکه مشغول خوردن و گفتگو بودیم، ناگهان متوجه شدم که امیلی و ماهور کمکم چشمانشان سنگین میشود.
امیلی با یک خمیازه گفت:
- وای، من احساس میکنم داره خوابم میگیره! میشه بریم طبقه بالا؟
ماهور هم سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت:
- آره، منم همین حس رو دارم.
امروز خیلی طولانی بود. بهتره که بریم بالا..
شاهان با لبخند به آنها نگاه کرد و گفت:
- فکر میکنم بهتره شما دو تا برید بخوابید. استراحت براتون خیلی مهمه. خودتون از پله ها بالا میرید؟ بهتره مراقب باشید..
از نگرانی شاهان نسبت به بچه ها خیلی خوشحال شدم، اما چیزی نگفتم..
ماهور با نگاهی خسته اما شاد گفت:
- اوهوم، شاید یک چرت کوتاه خوب باشه..
امیلی هم با نرمی گفت:
- آره، ما فردا هم میتونیم دوباره با هم بازی کنیم و خوش بگذرونیم..