#رمان_چرا_او
#پارت_446
بعد از وارد شدن به اتاق روی تختم رفتم و دراز کشیدم..
چشمانم را بستم و به هیچ چیز فکر نکردم؛ خوابیدم..
شاید خواب می توانست من را از غم هایم دور کند..
**
با چند تقه به در چشمانم را باز کردم، چند دقیقه طول کشید تا بفهمم کجا هستم..
از روی تخت که بلند شدم، در اتاق باز شد و امیلی و ماهور وارد اتاق شدند..
امیلی بدو بدو سمتم آمد و گفت:
- سلام صبح بخیر...
بغلش کردم و روی پاهایم نشاندم و سرش را ناز کردم؛
- صبحت بخیر خانم کوچولو..
ماهور که منتظر بود او را هم بغل کنم از دور نزدیک شد.. دستم را به سمتش دراز کردم و او را سمت خودم کشیدم؛
- سلام شازده به ما سلام نمیدی؟!..
ماهور که انگار تازه از خواب بیدار شده بود و چیزی متوجه نمیشد، بعد از خمیازه کشیدن، گفت:
- سلام مامان صبحت بخیر..
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
اینجا همراه عشقت لباسای خفن انتخاب کن 😍
آنجل محرمانه برات میفرسته🕊 هرجا که باشی.
قراره خیلی جذاب تر بشی🦋
💠فروش انواع لباس خواب وارداتی
💠 لباس زیر
💠مایو
💠 بیکینی، کاستوم شیک و خاص
💠حتی بیگ سایز
https://eitaa.com/joinchat/2752709100C380edf5e12
👆🏻👆🏻
این کانال مورد تایید خودمه
🫵🏼این لباس هارو هیچ کجا پیدا نمیکنی
#اقساطی
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
پدرم بیست سال بود که دیابت داشت و فقط قرص و انسولین مصرف ...😔
ولی یه سال پیش یهو انگشتای پاش سیاه شدن 😰
رفتیم دکتر گفتن اگه درمان نشه مجبوریم پاشو قطع کنیم 😭💔
تا این که یکی از رفیقام آدرس اینجارو بهم داد و گفت با این روش میتونی تو خونه و بدون دارویی شیمیایی تو ۶ ماه کامل درمانش کنی😳👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4086498186C2da6a827c2
حتما حکمتی داشته که اینجا دعوت شدی😇
تو ۶ ماه پدرم کامل درمان شده و حتی الان دیگه نه قرص میخوره نه انسولین میزنه🥳🤩
#رمان_چرا_او
#پارت_447
به چشمان خواب آلود امیلی خیره شدم و گفتم:
- خب حالا چیکارم داشتین؟
ماهور زودتر از امیلی جواب داد و گفت:
- آقا شاهان گفتش بیایین پایین صبحونه بخوریم..
راستی گفتش آماده بشی چون بعدش داریم میریم دکتر..
با سرم تایید کردم و گفتم:
- خب، شما برید طبقه پایین تا من آماده بشم، بیام..
بدو بدو از اتاق خارج شدن و من پشت سرشون در بستم..
به سمت کمد رفتم، در کمدم رو باز کردم لباسی که به نظرم مناسب بود و انتخاب کردم و پوشیدم..
بعد از اینکه صورتم رو شستم از اتاق زدم بیرون..
پله ها رو آروم آروم پایین میاد که صدای ماهور و امیلی و جیغ جیغ هاشون کل سالن رو پر کرده بود..
با تعجب وارد آشپزخونه شدم که دیدم بخاطر شکلات صبحانه امیلی و ماهور در حال دعوا کردنند و شاهان هیچ اهمیتی به اونا نمیدهد..
و در حال خوردن قهوهش و چک روزنامه صبحگاهیش است...
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
.۱
❌ با خوردن هندونه قندم اومد پایین😳
همیشه دلم میخواست هندونه بخورم 😋 ولی چون دیابت داشتم نمیتونستم بخورم 🥺 فقط مجبور بودم قرمزی هندوانه رو که از قیافش معلوم بود عسل ازش میباره تماشا کنم و اشکم دربیاد 🍉 😢 تا اینکه یه مطلب خواندم که گفته بود چجوری هندوانه بخورید که قندتون بالا نره 🌱🤩
گزینه پیوستن رو بزن تا گممون نکنی 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2197422972C21d946c8b4
#رمان_چرا_او
#پارت_448
آرام به آنها نزدیک شدم، با نزدیک شدن من شاهان سرش را از روزنامه بیرون آورد و لبخندی زد..
جلوتر رفتم و با صدای ملایمی گفتم:
- سلام، صبحتون بخیر..
یک جرعه کوتاه از قهوهش خورد و جوابم را داد:
- سلام، صبح شما هم بخیر..
بعد از جواب شاهان به سمت بچهها رفتم و سعی کردم آرامشان کنم..
بعد از چند دقیقه سعی کردن بالاخره از هم جدا شدن و مشغول صبحانه خوردن شدن..
من هم بعد از ریختن یک استکان چای به آنها پیوستم..
سر میز نشسته بودیم که تلفن شاهان زنگ خورد.. از جایش بلند شد و به سمت سالن رفت و تلفنش را جواب داد..
صدای بحث شاهان با فرد پشت تلفن تا آشپزخانه هم میآمد..
بعد از اینکه تلفنش تمام شد و به آشپزخانه برگشت، با نگاه سوالی من روبهرو شد..
روی صندلیش نشست و گفت:
- تو دفتر کارم یه مشکلی به وجود اومده.. امروز نمیتونم باهات تا دکتر بیام.. ولی یه نفر میفرستم که ببرتت..