eitaa logo
ارباب
4.7هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
901 ویدیو
6 فایل
آری به راستی که تمام وجودم به تویی آغشته شده که زاده‌ی آرامشی.🖇️♥️. #تبلیغات 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1871446027C496dce5861
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از وارد شدن به اتاق روی تختم رفتم و دراز کشیدم.. چشمانم را بستم و به هیچ چیز فکر نکردم؛ خوابیدم.. شاید خواب می توانست من را از غم هایم دور کند.. ** با چند تقه به در چشمانم را باز کردم، چند دقیقه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.. از روی تخت که بلند شدم، در اتاق باز شد و امیلی و ماهور وارد اتاق شدند.. امیلی بدو بدو سمتم آمد و گفت: - سلام صبح بخیر... بغلش کردم و روی پاهایم نشاندم و سرش را ناز کردم؛ - صبحت بخیر خانم کوچولو.. ماهور که منتظر بود او را هم بغل کنم از دور نزدیک شد.. دستم را به سمتش دراز کردم و او را سمت خودم کشیدم؛ - سلام شازده به ما سلام نمیدی؟!.. ماهور که انگار تازه از خواب بیدار شده بود و چیزی متوجه نمیشد، بعد از خمیازه کشیدن، گفت: - سلام مامان صبحت بخیر..
پارت سورپرایز امشب تقدیم نگاهای ماهتون🙏😘❤️
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
اینجا همراه عشقت لباسای خفن انتخاب کن 😍 آنجل محرمانه برات می‌فرسته🕊 هرجا که باشی. قراره خیلی جذاب تر بشی🦋 💠فروش انواع لباس خواب وارداتی 💠 لباس زیر 💠مایو 💠 بیکینی، کاستوم شیک و خاص 💠حتی بیگ سایز https://eitaa.com/joinchat/2752709100C380edf5e12 👆🏻👆🏻 این کانال مورد تایید خودمه 🫵🏼این لباس هارو هیچ کجا پیدا نمیکنی
🍁 لحظه‌هام ڪنارِ ‹تـــ♡ــو› بويِ خوشبختي میده..♾😻
نوازش
💞ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ💞 انتخابـَم تویی ، تو شدی بابِ دلـم😍❤️🌸🍃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
پدرم بیست سال بود که دیابت داشت و فقط قرص و انسولین مصرف ...😔 ولی یه سال پیش یهو انگشتای پاش سیاه شدن 😰 رفتیم دکتر گفتن اگه درمان نشه مجبوریم پاشو قطع کنیم 😭💔 تا این که یکی از رفیقام آدرس اینجارو بهم داد و گفت با این روش میتونی تو خونه و بدون دارویی شیمیایی تو ۶ ماه کامل درمانش کنی😳👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4086498186C2da6a827c2 حتما حکمتی داشته که اینجا دعوت شدی😇 تو ۶ ماه پدرم کامل درمان شده و حتی الان دیگه نه قرص میخوره نه انسولین میزنه🥳🤩
به چشمان خواب آلود امیلی خیره شدم و گفتم: - خب حالا چیکارم داشتین؟ ماهور زودتر از امیلی جواب داد و گفت: - آقا شاهان گفتش بیایین پایین صبحونه بخوریم.. راستی گفتش آماده بشی چون بعدش داریم میریم دکتر.. با سرم تایید کردم و گفتم: - خب، شما برید طبقه پایین تا من آماده بشم، بیام.. بدو بدو از اتاق خارج شدن و من پشت سرشون در بستم.. به سمت کمد رفتم، در کمدم رو باز کردم لباسی که به نظرم مناسب بود و انتخاب کردم و پوشیدم.. بعد از اینکه صورتم رو شستم از اتاق زدم بیرون.. پله ها رو آروم آروم پایین میاد که صدای ماهور و امیلی و جیغ جیغ هاشون کل سالن رو پر کرده بود.. با تعجب وارد آشپزخونه شدم که دیدم بخاطر شکلات صبحانه امیلی و ماهور در حال دعوا کردنند و شاهان هیچ اهمیتی به اونا نمی‌دهد.. و در حال خوردن قهوه‌ش و چک روزنامه صبحگاهی‌ش است...
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
.۱ ❌ با خوردن هندونه قندم اومد پایین😳 همیشه دلم میخواست هندونه بخورم 😋 ولی چون دیابت داشتم نمی‌تونستم بخورم 🥺 فقط مجبور بودم قرمزی هندوانه رو که از قیافش معلوم بود عسل ازش می‌باره تماشا کنم و اشکم دربیاد 🍉 😢 تا اینکه یه مطلب خواندم که گفته بود چجوری هندوانه بخورید که قندتون بالا نره 🌱🤩 گزینه پیوستن رو بزن تا گممون نکنی 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2197422972C21d946c8b4
اگه ۵ نفر برید پارت سورپرایز شبانه میدم😍☝️
همکاری کم بود❌🥺 جبران کنید قبل شروع پارت بدم🙏❤️
آرام به آنها نزدیک شدم، با نزدیک شدن من شاهان سرش را از روزنامه بیرون‌ آورد و لبخندی زد.. جلوتر رفتم و با صدای ملایمی گفتم: - سلام، صبحتون بخیر.. یک جرعه کوتاه از قهوه‌ش خورد و جوابم را داد: - سلام، صبح شما هم بخیر.. بعد از جواب شاهان به سمت بچه‌ها رفتم و سعی کردم آرامشان کنم.. بعد از چند دقیقه سعی کردن بالاخره از هم جدا شدن و مشغول صبحانه خوردن شدن.. من هم بعد از ریختن یک استکان چای به آنها پیوستم.. سر میز نشسته بودیم که تلفن شاهان زنگ خورد.. از جایش بلند شد و به سمت سالن رفت و تلفنش را جواب داد.. صدای بحث شاهان با فرد پشت تلفن تا آشپزخانه هم می‌آمد.. بعد از اینکه تلفنش تمام شد و به آشپزخانه برگشت، با نگاه سوالی من روبه‌رو شد.. روی صندلی‌ش نشست و گفت: - تو دفتر کارم یه مشکلی به وجود اومده.. امروز نمیتونم باهات تا دکتر بیام.. ولی یه نفر میفرستم که ببرتت..