eitaa logo
ارباب
4.7هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
901 ویدیو
6 فایل
آری به راستی که تمام وجودم به تویی آغشته شده که زاده‌ی آرامشی.🖇️♥️. #تبلیغات 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1871446027C496dce5861
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
🔻هیچ وقت بهت راستشو نمیگه؟؟😢 🔻همیشه باید از دیگران بفهمی که کجا رفته و چی خریده و چکار کرده؟؟😔 🔻همیشه یه جیزی برای پنهان کردن ازت داره؟؟🥺 بیا اینجا👇بیا در کانال سلاطین تا از طریق مهارت زبان بدن بتونی یکبار برای همیشه مشتشو باز کنی و حقشو بگذاری کف دستش😡👇 https://eitaa.com/joinchat/158859550C606b911e51
هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
. 🔻از اینکه دورت بزنند و فریب بخوری متنفری؟؟😡 🔻آیا میخوای به قدرت تشخیص و پیش بینی افکار و احساسات دیگران برسی؟؟!! 🔻آیا نمیدونی چطور همسر یا فرزندت، یا حتی خواستگار یا شریک مالیتو زیر نظر بگیری؟؟😫 🔻 ده دقیقه ی روزتو به این کانال اختصاص بده تا از تو یک کارآگاه😎 قدرتمند بسازم✌️ همین الان به جمع سلاطین👑 بپیوند👇 https://eitaa.com/joinchat/158859550C606b911e51
قلبِ "مَـــــن" سَرشار از تَمامِ حِس و حالِ عاشقانه‌یِ "تـــــوست"..!💛☕️✨ ❤️
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
ازبی توجهی های شوهرم خسته شدم😔 همیشه میدیدم نگاهش توخیابون دنبال خانمای خوش پوشه😒 تااینکه بااین کانال شدبس که لباسای خشگلودلبردارهاونم باقیمت تولیدی🤗 ارسالشونم رایگانه🤩 یه عالمه تخفیفات تابستونی ویژه داره😍 باسه تاخریدکدتخفیف هدیه بگیر😱 کانالشونم احرازهویت شده توسط ایتا✅ https://eitaa.com/joinchat/933167716C68aea1c246
💗 ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱ همسرش! توی راهه... راهی که در هرصورت، خبر ناگواری در انتهای اون به انتظار نشسته. خبر ناگوار چه فرقی داره برای من باشه یا خانواده‌ای دیگه‌ای که پر از امید و آرزو هستن برای دختر جوان‌شون. آرزوی اینکه اون‌ انسان طفل معصوم هستی نباشه، خیره یا شر؟ خیر برای من و شر برای دیگری! خدایا... حکمتت رو شکر! اما این چرخه روزگار در عین شیرینی می‌تونه زهر باشه. در عین خوب بودن، بده! نمی‌دونم توی این لحظه چی بخوام؟ خودت به قلبم نگاه کن که چطور زیر بار اضطراب و درد فراغ، کمر خم کرده! به هستی و دل پاک‌اش رحم کن.. اون رو به من ببخش، به خانواده‌اش ببخش. اگر قراره به یک باره تاریکی مطلق من و زندگیم رو فرا بگیره امیدوارم این راه پایانی نداشته باشه و تا بی‌نهایت توی این برزخ بی‌خبری دست و پا بزنم. حداقل الان دنیام خاکستریه. صدای نفس‌های تند و عمیقم توی ماشین طنین می‌اندازه و با این‌حال بدنم اکسیژن کم داره. فکر کنم صدام به گوش خدا رسید که... ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
🌸 سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟ نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد علت کورى، یعقوب نبى معلوم است شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد…. 🌚❤️ 🌸✨
🌸 مرغ شب خوان که با دلم می خواند... رفت و این آشیانه خالی ماند... آهوان گم شدند در شب دشت... اه از آن رفتگان بی برگشت... 🌸✨ ‌‍‌‍‌‌
🌸 به مرحله ای از شعور رسیدم که اگر دوستم نداری لطفا تنهام بذار، قول میدم بزارم راحت بری من طاقت اینکه کنارم باشی و دلت با من نباشه رو ندارم ... 🌸✨ ‌‍‌‍‌‌
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
🔴 با اینکه صورت زیبایی داشتم ولی پوستم سبزه بود. خانواده شوهرم همه سفید و بلوری.🥺 تازه بخاطر قرص های جلوگیری، صورتم پر از لک شده بود.دیگه شده بود غوز بالا غوز😢 تا اینکه یه روز توی حرم امام رضا(ع) با یک خادمی آشنا شدم که خودشون کرم سازی بودن. این هدیه ی🎁 امام رضا به من داشکسته بو د.🙏 به شکرانه ی لطف این خادم بزرگوار کانالشون رو‌ میذارم تا همه بتونن استفاده کنن👇 https://eitaa.com/joinchat/3429696171C2d7774ed10
یه نفر دیگ فقط❌
💗 ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱ ماشین با تکون‌های محکم از حرکت ایستاد. شریفی از شرایط پیش اومده برانگیخت: _چی‌شد؟ راننده دستانش رو از فرمون فاصله داد و با نگاهش ال‌ای‌دی مربوط به سوخت و... ماشین رو از نظر گذروند و نامطمئن جواب داد: _نمی‌دونم، چراغ چک‌اش روشنه! شریفی که صبرش سر اومده بود، بی‌ خویشتن‌داری، رو به راننده بیچاره تندی کرد: _یعنی چی؟ قبل راه افتادن نباید کنترلش کنی؟ موندیم وسط راه! به دفاع از خودش برخاست: _کنترل کردم. هیچ مشکلی نبود. از حرص، پلک‌هام رو روی هم فشرده می‌شه و دستم در موهام چنگ. چه مرگمه؟ مگه همینو نمی‌خواستم؟ پس چرا عصبانی شدم از خراب شدن ماشین بین راه؟ حس می‌کنم اکسیژنی توی ماشین باقی نمونده. دست سمت دستگیره کنارم می‌برم و درب ماشین رو باز می‌کنم. بی‌طاقت پاهام رو روی زمین می‌گذارم که تصویر چند ثانیه قبلِ از حال رفتنم جلوی چشمانم رنگ می‌گیره... ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
💗 ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱ همون موقعی که از روی قایق پام رو روی زمین گذاشتم و با روی باز، به استقبال شنیدن خبر ویران کننده ی شریفی رفتم. لحظه‌ای پلک‌هام رو روی هم می‌گذارم و بیرون زدن از هوای خفه ماشین رو بیشتر به تعویق نمی‌اندازم. سرم رو پایین میارم و نگاهم رو به قدم‌هام می‌دوزم که خیلی با قدم‌های کاریزماتیک و محکم سابقم غریبه است. سابق؟ من خیلی با طاهای قبل از این نگون بختی فرق دارم. به درخت نخل کنار خیابون، نزدیک شدم. پشت بهش می‌نشینم؛ کمر خم‌شده زیر بار احساسات سنگینم رو به تنه زبرش تکیه می‌دم. نفسم در پوشش "پوف" عمیقی از سینه‌ام بیرون می‌جهه. زانوی جمع شده در سینه‌ام رو تکیه‌گاه آرنج‌‌‌ام قرار می‌دم و کف دستان سردم، صورت تب دارم رو در بر می‌گیره. خراب شدن ماشین وسط این هیاهو چه صیغه‌ای بود؟ من غلط کردم گفتم این راه انتهایی نداشته باشه. باید زودتر این ماجرا فیصله پیدا کنه و باز به دنبال هستی بگردیم و پیداش کنیم. حالش خوبه دیگه؛ نه؟ در جست و جوی صاحب صدای... ⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱