#قلببیقرار💗
#پارت315
⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
صدای قدمهای کسی که نزدیکم میشه، سرم رو بالا میارم.
نگاهم به چهرهای مردی میخوره که بی چشم داشت تمام مدت کنترلم کرد و من رو تا این لحظه ساپورت کرد.
خستگی از چهره این مأمور وظیفه شناس پیداست اما سعی در نادیده گرفتناش داره.
جق داره. تا این وقت شب، با اتفاقات مختلفی دست و پنجه نرم کرده.
راستی ساعت چنده؟
چند ساعته هستی رو کنارم ندارم؟
چند ساعته که نمیدونم فاصلهاش با مرگ چقدره؟
وای! وای!
شریفی باز هم من رو از زیر آوار افکارم بیرون کشید:
_ماشین دیگه ای میاد دنبال مون. زیاد طول نمیکشه.
بیربط به حرف شریفی، کلام پر دردم رو روانه گوش شریفی کردم:
_این راه به اندازه کافی سخت و بینقشه راهه؛ چرا همش کسط راه مانع جلومو میگیره؟
شریفی مقابلم روی زانو خم شد و دستاش به یاری شونهام رسید.
سرش رو تکون داد و با لحن گرفتهاش پاسخ داد...
⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
⚠️مشکلات اقایان (پزشک خانواده وبهبود روابط همسران⚠️
❌ ۷۸ درصد طلاق ها بخاطر مشکلات اقایان❌
کلینیک حکیم دهقانی
آقایون برای بهبود بیماریهای خود حتما به کانال زیر مراجعه کنند👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2164326686C68a87b4fb1
مردم را که میشناسی!
مردم از ترسوها خوششان نمیآید، اگرچه خودشان چندان هم شجاع نیستند. آنها از ضعیف و ناتوان بیزارند. اگرچه خودشان هم کمتر قوی و توانا هستند. این مردمی که من دیدهام خود به خود حامی قدرت هستند. پشت کسی هستند که توانا باشد. اما اگر آن قدرت ضعیف شود، مردم خود به خود از او دور میشوند .
📚کلیدر
👤محمود دولت آبادی
هدایت شده از مسابقه پاییزی آکادمی صادقلو
🟠
مسابقه پاییزی🍁 #آکادمی_صادقلو
🎁 نفر اول: ۱ میلیون تومان ✅
🎁 نفر دوم: ۵۰۰ هزار تومن ✅
🎁 نفر سوم: ۲۵۰ هزار تومان ✅
بنر شرکت کننده شماره (#55)
جهت شرکت توی مسابقه 👇
https://eitaa.com/sadeghloo_fansokhan/225
🔸 آکادمی مهدی صادقلو😍👇
https://eitaa.com/sadeghloo_fansokhan
🟠
هدایت شده از عــــشق ممنـــوعه؛
توجه ❗️❗️ توجه ❗️❗️
💎شیکترین انگشترای دخترونه ورنگثابت💍
💫ضمانت مرجوعی حتی اگه خوشت نیومد🙈
✈️ارســـــال ســـریع🥳
🌀آبقند دستت باشه کهکارامونو دیدی غش نکنی فقط😉👇
https://eitaa.com/joinchat/3505062157Ccfcc7f67da
🟣تو بیا ببین فقط ازطلا خوشگل ترن 🤩👆
#قلببیقرار💗
#پارت316
⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
_من خودمم نمیدونم چرا اینقدد "نه" توی کار میاد اما جای نگرانی نیست. گاهی برای رسیدن به یه چیزی لازمه راه سختی رو پشت سر گذاشت.
تو امیدت رو از دست نده پسر.
درست میشه!
به نظرم میاد خودشم حرف خودش رو باور نداره و قصدش دلگرمی دادن به تن خسته از این همه دست و پا زدنمه.
سرم به جای زبانم دست به کار شد و با تکون به بالا و پایین، حرف مرد مقابلم رو بی ارزش نکرد.
سر سنگینم رو تنم سنگینی میکنه و دستم به یاری گردنم میرسه.
همزمان با ماساژ گرنم، سرم رو به سمت راستم میچرخونم و بازدمم با "پوف" تو طولانیای از دهانم بیرون میجهه.
هیچ وقت این شب کذایی از ذهنم پاک نمیشه.
یادمه هستی همیشه برای کاهش استرس و فشار کاریام؛ راهی رو بهم پیشنهاد میکرد.
صداش و مو به موی حرفهاش به خاطرمه. پس جامع عمل به توصیهاش میپوشونم:
با دم عمیقی، بحش کوچکی از هوای آزاد اطرافم رو به سمت ریهام فرا میخوانم. تلاش میکنم هوا به جای سینهام در شکمم پر بشه.
تمام فشار و افکار منفیام رو به دست نفس حبس شدهام میسپارم و اندکی مکث میکنم.
در نهایت بازدمم رو رها میکنم که بیشباهت به "آه" نیست ...
⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
#قلببیقرار💗
#پارت317
⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱
انگار کمی سبک... نه نه. سبک نشدم، انگار خلاء جایگزین قسمتی از دردها و نگرانیهام شده.
نمیدونم خوبه یا بد، اما توصیههای هستی مطمئنم خوبه!
_طاها
سرم رو سمت شریفی چرخوندم که ادامه داد:
_ماشین دیگهای رسید و منتظر ماست.
سرم رو تکون میدم و از جا برمیخیزم. شانه به شانههم به سمت ماشین جدید میریم و بی ذرهای درنگ، به نوبت سوار میشیم.
نه من و نه شریفی دیگه حاضر به از دست دادن حتی یک ثانیه نیستیم.
کاسه صبرم برای امشب سر ریز شده.
کاش زودتر تموم شه این درد!
سرم رو سمت یاری رسان امشبم میچرخونم؛ با لحن نا آروم و لرزانم، نگاهم متفکرش رو به سمت خودم میکشم:
_چقدر مونده برسیم؟
نگاهش محیط اطراف رو برسی میکنه و بعد اندکی مکث:
_حدودا پنج با شیش دقیقه.
ابروهام کمی به سمت بالا تمایل پیدا میکنه.
راستی ساعت چنده؟ ...
⊰᯽⊱┈──╌❊🕊️🤍❊╌──┈⊰᯽⊱