هنوزم آخرین حرف بینمون پیام "دوستت دارم؛" منه.
تو نفهمیدی، اما برای من مهم بود که آخرش "دوستت دارم." نشه.
آخه ته جمله که نقطه میذاری، یعنی تموم. یعنی هرچیزی که تا الان بوده رو بذار کنار و از نو شروع کن...
اما دوست داشتن تو کنار گذاشتنی نبود که، بود؟...
تو هیچوقت برای من تموم نشدی،
مثل وقتی که ته جملت نقطه ویرگول میذاری؛ در ظاهر جملرو تموم کردی، اما حرفتو نه...؛
یکی از بهترین حسای دنیا وقتیه که کسی دوسش داری بغل میکنی و اونم محکم تر بغلت میکنه، درست جایی که قلبم نیست با بغل کردنت، قلب تو اون جای خالیو پر میکنه و این یعنی با وجود توئه، با داشتن توئه که کامل میشم.
ولی کاشکی شبا که ستاره ها میان بیرونو چشمک میزنن، تو بغلم بگیرمت و برات از خوشگلیات بگم از اون چشمای پر از ستارت که ستاره های تو اسمون پیش اونا شبیه چراغای بی فروغن.
کاشکی بیای و نیمه راست سینمم پر کنی
با قلب کوچولو و مهربونت
ولی من میتونم، از همینجام اون قلب صورتیتو ببوسم.
دوست دارم دست ببرم لای موهای مشکیتو انقدر نازشون کنم تا خوابت ببره شبیه این بچه کوچولوعا، دیدی چه سریع خوابشون میبره؟!
شاید الان نتونی بیای پیشم ولی خواستم بگم از دلتنگی زیاد دیشب تو خوابم کلی بغلت کردم.
به یجایی رسیدم که میخام تو چشاش نگاه کنم و بگم میشه یه کوچولو دوسم داشته باشی؟ میشه یه کوچولو هم حواست به من باشه؟ میشه یه کوچولو واسم بخندی و بگی همچی درست میشه وتا من هستم غم نخور؟ میشه فقط یه کوچولو؟
یک حسِ مشترکِ عجیبی بینِ ماست
هر دو عشق را تجربه کرده ایم ،
هر دو کسی را دوست داریم ،
من تو را ،
تو او را ،
و این قصه یِ تکراریِ روزگار است که بینِ آدمها نقل میشود.
كاش اولين آدمهاى روى زمين بوديم
فكرش را بكن
من و تو...
نه ترس از گذشته ات داشتم
نه حسادتى در كار بود
نه چشمى بود و
نه ميدانستيم كه گناه چيست
كاش حوا بودى
كاش "آدم"بودم.